بازگشت به خانه  |   فهرست موضوعی مقالات و نام نويسندگان

 شخصيت های اجتماعی

در گفتگو با اسماعيل نوری علا

گفتگو با مهندس کورش زعيم

مرداد 1387 ـ    ژوئيه و اوت 2008

بخش اول

بودن در جهان سياست يعنی

در معرض قضاوت همگان قرار داشتن

پيوند به بخش اول        پيوند به بخش دوم         پيوند به بخش سوم

پيوند به بخش چهارم       پيوند به بخش پنجم     پيوند به بخش ششم

پيوند به بخش هفتم        پيوند به بخش هشتم     پيوند به بخش نهم

 

پيشدرآمد:

اکنون هشت ماهی از شروع کار نشريهء سکولاريسم نو می گذرد. در اين راه چند تنی از دوستانم همراه و يار من بوده اند که البته سخت قدردانشان هستم. من و اين ياران تنها به اين دليل قدم در راه انتشاز سکولاريسم نو نهاده و بخش بزرگی از وقت و عمرمان را به آن اختصاص داده ايم که می انديشيم، پس از گذشت سه دهه، ديگر بر همهء ايرانيان انديشنده در مورد اوضاع سياسی ايران، در طی تجربه ای ديرکشنده و دل آزار، روشن شده است که تا حکومت ايدئولوژيک ـ مذهبی کنونی در ايران به يک حاکميت ملی، سکولار و دموکراتيک مبدل نشود مشکلی از ملت ما حل نخواهد شد.  ادامه>>>

 

****************************************

اسماعيل نوری علا: آقای مهندس کورش زعيم. اکنون که مقدمهء سلسله گفتگو هائی را که نشريهء اينترنتی سکولاريسم قصد دارد با شخصيت های سياسی کشورمان انجام دهد، خوانده ايد و می دانيد که قصد و هدف ما در اين کار چيست، اجازه بدهيد که کارمان را شروع کنيم و نخست از جانب اين نشريه از اينکه دعوت ما را پذيرفته ايد تشکر کرده و اميدوار باشم که از دل اين گفتگو بخشی از تاريخ معاصر ما نيز روشن تر شود. همانطور که می دانيد، شما نخستين کسی هستيد که برای انجام گفتگو دعوت شده ايد و در نتيجه همچنانکه اين گفتگو صورت گرفته و منتشر می شود، اميدوارم که خوانندگان آن هم اگر پرسشی دارند آنها را با ما در ميان بگذارند.

اما دليل اينکه چرا شما را برای انجام نخستين گفتگو انتخاب کرده ايم ماجراهای قابل توجهی است که پس از کنفرانس اخير شاخه ای از جبههء ملی در شهر واشنگتن، و پس از گفتگوهای تلويزيونی دو تن از افراد وابسته به جبهه ملی پيش آمده. اين ماجراها، که بيش از انتقاد و رقابت به دشمنی و جنگ شبيه بوده اند ـ آن هم بين دو بخش از يک گروه شناخته شدهء سياسی ـ مرا موظف کرد که اين مصاحبه را انجام دهم؛ به خصوص که نوک حمله اين جنگ ـ به دلايلی ناروشن بر من ـ متوجه شمائی بوده است که اعمال و رفتارتان نشان داده که علاقه و دلسوزی آشکاری نسبت به مسايل امروز ايران داريد و،در عين حال، بيش از خيلی از سياستمداران داخل ايران صاحب حرف، هدف و شجاعت هستيد.

باری، جدا از داشتن شناختی کلی از شما بعنوان يکی از رهبران جبههء ملی ايران، من نخستين بار با شما در دو سال و نيم پيش و در ارتباط با ماجرای سد سيوند آشنا شدم ـ وقتی که زنده ياد دکتر ورجاوند مطلب بلند کارشناسانه ای را که شما، همراه با چند تن ديگر از مهندسان ايران، در ارتباط با خطرات ناشی از اين سد برای ميراث فرهنگي و کشاورزی و زيست محيطی کشور تهيه کرده بوديد برای خانم شکوه ميرزادگي، مسئول کميته بين المللی نجات پاسارگاد، فرستادند و ايشان هم آن را در سايت کميته منتشر کردند. من همان وقت فکر کردم که، نه در گذشته و نه در اکنون، هنوز کسی به اين صورت کارشناسانه و فنی که شما ماجرا را ديده ايد مطلبی ارائه نداده است و، در نتيجه، از آن پس، من از مطالب شما در برنامه ها و نوشته های متعددی ذکر خير کرده و استفاده نموده ام. در سال گذشته هم به خاطر اين که هر دو به عضويت در هيئت امنای بنياد پاسارگاد انتخاب شده ايم، در برنامه های تلويزيونی و يا دو جلسه عمومی اين بنياد نيز با هم شرکت کرده ايم، و من با شما سخن گفته و پرسش هائی را در رابطه با پاسارگاد مطرح کرده ام. می خواهم بگويم که عمدهء روابط من با شما به ماجرای پاسارگاد مربوط بوده است.

اما، از يک سال پيش، بی آنکه خود آگاه باشم، در مقالات سياسی ـ اجتماعی هفتگی خود که ابتدا در همين نشريهء سکولاريسم نو منتشر می شود، قدم در راهی گذاشته و برای کشف هويت آدمی کنجکاوی کرده ام که برخی از اعضاء قديمی جبههء ملی از او در پرده و تلويح سخن می گفتند. من در مقالاتی چند پرسش هائی را در مورد آدمی که از او نام نمی بردند مطرح کردم که می بينم پاسخ آن پرسش ها اين روزها به شخص شما ختم شده است و، در نتيجه، حق خود می دانم که مستقيماً با شما وارد گفتگو شده و بخواهم که، نه بعنوان مسئول روابط عمومی جبههء ملی ايران در داخل کشور، که بعنوان يک انسان سياسی ـ اجتماعی به پرسش های من دربارهء خودتان پاسخ دهيد.

کورش زعيم: من از شایعه پراکنی ها و تبلیغاتی که توسط معدودی خاص با سروصدای زیاد علیه من می شود آگاه هستم و آنها را نه یک نکته منفی بلکه نتیجهء موفقیت خود در  عرصهء سیاسی بشمار می آورم و می بينم که رقیبان جبهه ملی ایران و شخص من خود را در خطر احساس کرده اند. اکنون هم آماده هستم که هر پرسشی را پاسخ بدهم. کسی که نمی خواهد خود را در معرض قضاوت همگان قرار دهد حق ورود به جهان سیاست را ندارد. گذشته از اين، فعالان سياسی و اجتماعی و فرهنگي دلسوزی که در اين شرايط سخت دنبال راه حلی برای بحران کشورمان  هستند، به ویژه افراد دانشمند و خردمندی چون شما، حق دارند همه چيز را دربارهء افراد سياسی کشور خودشان بدانند

نوری علا: از لطف شما تشکر می کنم و بسيار از همکاری و آمادگی تان برای سخن گفتن صريح خوشحالم.

اجازه دهيد که در شروع کار بگويم که دوست دارم اين گفتگو به نوعی همهء زندگی شما را در بر بگيرد. چرا که، در ماجرائی که به آن اشاره کردم، متوجه شده ام که معدودی از اعضاء قديمی تر جبههء ملی ـ هم در داخل و هم در خارج از کشور ـ اغلب به تلويح ـ نظر خاص و بدبينانه ای نسبت به شما دارند و می کوشند با اعلام اينکه اين روزها در رهبری جبههء ملی، که همزمان برای آن سينه چاک می دهند، يک عامل نفوذی (بی آنکه معلوم شود از کدام جانب) وجود دارد، زمينه ای فراهم کنند که مخاطبان بکلی بی خبر از مشکلات داخلی جبهه و اختلافات احتمالی مابين هيئت رهبری و اجرائی آن (که اميدوارم تا آنجا که ممکن است در اين گفتگو به شفاف کردن آن بپردازيد)، شما را مقصر بدانند. معدودی هم می نويسند که اين شخص ناگهان در افق سياسی کشورمان ظاهر شده و بی آنکه در گذشته، چه در داخل و چه در خارج از ايران، ارتباطی با جبههء ملی داشته باشد، و نيز با داشتن پيشينه ای که از عضويت در گروه های مائوئيستی تا حزب رنجبران در آن می گنجد، داخل جبههء ملی شده و توانسته است تا حد عضويت در هيئت اجرائی جبهه و احراز مسئوليت روابط عمومی آن برسد و اکنون هم هيئت رهبری جبهه طی اعلاميه ای همگانی، که به امضاء مشخص اعضاء هيئت رهبری رسيده، اطلاع داده است که تنها بيانيه هائی از جانب جبههء ملی داخل کشور رسميت دارند که به امضاء آقای اديب برومند، رهبر جبهه، رسيده و از طريق شما در اختيار رسانه ها گذاشته شده باشد. در واقع، اين تصميم هيئت رهبری به شما موقعيت ممتازی را در جبههء ملی می دهد اما، اين واقعه در حالی پيش آمده که آقای دکتر موسويان، رئيس هيئت اجرائی جبههء ملی داخل کشور، در مصاحبه ای با سايت مليون، اعلام داشته اند که در داخل رهبری جبههء ملی در ايران کسی حضور دارد که ايشان از او با عنوان اسب تروا ياد کرده اند و يکی از اعوان ايشان در خارج کشور هم اعلام کرده که نظر آقای موسويان به شماست. می بينيد که در برابر اينگونه اتهام زنی ها، که اغلب با زبانی کهنه و کليشه ای و گاه ظاهراً مغرضانه بيان می شوند، من و خوانندگان سايت سکولاريسم نو، بعنوان مردم عادی، با يک موضوع و يک شخصيت بسيار غامض روبرو شده ايم و حمله ای منظم را به يکی از چهره های شاخص جبههء ملی شاهديم. پس بگذاريد کمی گره گشائی کنيم.

مخالفين شما در مورد ناشناس و جديدالچهره بودن شما تا آنجا پيش رفته اند که از شما بعنوان شخصی به نام کورش زعيم نام می برند. يعنی از شما بعنوان کسی ياد می کنند که در هيئت اجرائی يک تشکيلات نشسته است ولی اعضاء قديمی او را نمی شناسند و اما ـ به دلايلی که تفصيل آن هنوز مطرح و روشن نشده ـ به او مظنون هستند.

پس، لازم می دانم پيش از پرداختن به فضای سياسی امروز و مسائلی که پيش آمده کمی به ديروز شما بپردازيم. خواهش می کنم برايمان از خودتان بگوئيد. شما چند سال داريد؟ کجا متولد شده ايد؟ کجا درس خوانده ايد؟ شغل شما چه بوده و چيست؟ اين کار لازم است و شکسته نفسی هم بر نمی دارد. کسی که به ميدان فعاليت سياسی و اجتماعی می آيد بايد خودش را به مردم معرفی کند.

زعيم: من اکنون 69 سال دارم. در سال 1318 در کاشان و در خانواده ای بزرگ و سياسی به دنیا آمدم. جد پدری من یکی از سه بازرگان بزرگ تنباکو بود، که در عهد قاجارها در تحریم تنباکو شرکت داشت و، در اعتراض به قرارداد اعطای امتياز تنباکو به بيگانگان، همهء تنباکوهای انبار خود را، در میدان شهر کاشان، و همزمان با اصفهان و تهران، به آتش کشید.

مادرم هم که خانمها اسدی نام دارند، هميشه نسبت به مسائل سياسی حساس بوده است.

پدر من، سید جواد زعیم، آدمی بود سخت ملی گرا و فعال در زمينهء سياسی که عقايد و افکارش به عمويش سيد حسن زعيم، آزادیخواه معروف مشروطیت و نمایندهء مردم در مجلس های چهارم و پنجم بسيار نزديک بود. نفوذ شخصيت سيد حسن زعيم در من بسيار بوده و من هميشه او را سرمشق خود دانسته ام.

نوری علا: پس بهتر است قبل از پرداختن به شرح حال خودتان، کمی بيشتر دربارهء ايشان توضيح بدهيد...

زعيم: حتماً. همانطور که گفتم، عموی بزرگ من، یا عموی پدرم، سید حسن زعیم، آزادیخواه معروف مشروطیت و نماینده مردم در مجلس های چهارم و پنجم بود که همکاری نزدیکی با مدرس، ملک الشعرای بهار و مصدق داشت. سید حسن زعیم کسی بود که یک بار به سردار سپه در مجلس گفته بود: کلاهت را بردار، اینجا خانه مردم  است! یکبار دیگر هم وقتی سردار سپه به مدرس حمله کرد و قصد زدن او را با عصای خود داشت، زعيم، با وجود قد کوتاهش، از پشت وی را متوقف کرده به صورتش سیلی زده بود.

در سال 1303، زعیم لایحهء استیضاح سردار سپه، نخست وزیر وقت، را برای اقلیت مجلس (مرکب از مدرس، زعیم، بهار، عراقی، کازرونی و اخگر) نوشت که همه امضاء کردند. نخست وزیر با سه علت استیضاح شد: 1- سوء سیاست خارجی و داخلی، 2- قیام و اقدام علیه قانون اساسی، حکومت مشروطه و توهین به مجلس، 3- تحویل ندادن اموال مجرمین به خزانهء دولت.

نوری علا: و پاداش اين کارها را هم گرفت...

زعيم: بله. پس از پادشاه شدن سردار  سپه، زعیم به اعدام محکوم شد ولی با وساطت چند تن، از جمله مصدق، به خارج از کشور تبعید شد.

نوری علا: فکر می کنم بازگشت ايشان به ايران هم بعد از رفتن رضاشاه بود...

زعيم: بله. ايشان در مهر ماه سال 1325، پس از هفده سال تبعید، به کشور بازگشت. وقتی زعیم وارد ایران شد، جمعیت نسبتا بزرگی به استقبالش رفته بود. از دربار هم  کسی آمده بود و پای هواپیما از او خواست که از همانجا به دیدن شاه برود. او  برای اینکه سر باز بزند گفته بوده که لباس مناسب ندارد و معذور است. روز بعد پیام آوردند که اعلیحضرت فرمودند مانعی ندارد با لباس معمولی بيائيد. که رفت. در اين ملاقات، به نقل از رضا امین پور از صاحب منصبان وزارت دارایی که او خود از یک نفر حاضر در این دیدار شنیده بود، شاه گفته بوده که خیلی ها از پدرم بد می گویند و بد می نویسند، ولی شما این کار را نکردید. زعیم پاسخ داده بود: ما با اعلیحضرت فقید فقط دو اختلاف مهم داشتیم. یکی اینکه ما می گفتیم همهء ملک متعلق به شاه است، بنابراین دلیلی ندارد که ایشان املاک مردم یا املاک ملی را بنام خود ثبت کنند. دوم اینکه می گفتیم کاری به لباس و سر و وضع مردم نداشته باشید. با زور نباید کاری را انجام داد و فرهنگ کشور را نباید ندیده گرفت.

همچنين، در همين زمينه، از زعیم ـ که علیه تمدید قرارداد دارسی سخن می گفته ـ نقل می کنند که گفته بوده که شاه نباید خائن باشد. او می تواند نادان باشد، اشتباه بکند، بی تجربه باشد، ترسو باشد، ولی خائن نمی تواند باشد. زیرا صاحبخانه هرگز نباید علیه منافع منزلش تبانی بکند، هر چند که دیگران پیرامون او می توانند خائن باشند، زیرا می خواهند از خانه او بدزدند.

نوری علا: در آن 17 سالهء غيبت مردم ايشان را فراموش نکرده بودند؟

زعيم: من نمی توانم در اين مورد قضاوت کنم، چرا که به هنگام بازگشت ايشان 7 ساله بودم. اما می دانم که جدا از استقبالی که از ايشان شد، سید حسین فاطمی مصاحبهء مفصلی با او کرد که در شمارهء 76 روزنامه مرد امروز، در 13 مهر 1325، منتشر شد و ايشان دو سه ماه بعد هم، همراه با دکتر مصدق، در انتخابات دورهء پانزدهم مجلس شورای ملی شرکت کرد که رأی بیست و ششم را آورد و مصدق هم رأی شانزدهم را! من اين ماجرا را در کتابی که ـ به تشويق و حتی اصرار زنده ياد دکتر اردلان، رهبر متوفی جبههء ملی ـ با نام جبههء ملی، از پيدايش تا کودتای 28 مرداد نوشته ام به تفصيل شرح داده ام.

نوری علا: آيا شما در آن عالم کودکی دکتر مصدق را هم ديده ايد؟

زعيم: بله. من اغلب همراه پدرم به خانهء زعيم در کوچه درویش خیابان صفی علیشاه که صد متر بیشتر با خانه ما فاصله نداشت می رفتم و بسیاری از رجال ملی آن روزها، و از جمله دکتر مصدق، را در آنجا می دیدم. در آن سال ها دکتر مصدق رفت و آمد زیادی به خانه زعیم داشت و در آنجا با هم دربارهء برنامه های سیاسی شان تبادل نظر می کردند. علت هم آن بود که زعيم همراه با مصدق، که او هم پس از پانزده سال کناره گیری از سیاست دوباره به میدان آمده بود، یک تیم دو نفره را تشکیل داده بودند که بزودی آيت الله سید ابوالقاسم کاشانی (دایی بزرگ پدرم) هم به آنها پیوست. هرچند که کاشانی پس از سوء قصد به شاه در سال 1327 به لبنان تبعید شد. آن روزها، من که هشت نه سالی بيش نداشتم، می دیدم که گاهگاه اين سه نفر در خانهء سید حسن زعیم جلسه می کردند. در پايان جلسات و موقع رفتن که می رسيد، کاشانی مرا و پسرخاله ام را صدا می زد تا رسيدن به کوچه زیر بغلش را بگیریم.

در اين جلسات، که پدرم هم همیشه در آنها حضور داشت، تصميمات مهمی گرفته می شد. مثلاً، کمتر از سه ماه پس از بازگشت زعیم به ایران، و دو روز بعد از سخنرانی معروف مصدق در 20 دی 1325 در مسجد شاه و هشدار دادن به قوام السلطنه که دست از دخالت در انتخابات بردارد، در همان خانه بود که مصدق، زعیم، آیت الله سید حسن امامی، دکتر متین دفتری، سید محمد صادق طباطبایی و آیت الله شیرازی و چند نفر دیگر تصمیم گرفتند که به دربار بروند و در آنجا بست بنشینند.

نوری علا: فکر می کنم که انتخابات دورهء پانزدهم مجلس شورای ملی هم در همان سال انجام شد...

زعيم: همينطور است. آن سال، پیش از انجام انتخابات پانزدهم، دکتر مصدق با زعیم و چند نفر دیگر ـ که فکر می کنم همان گروه نامبرده در بالا بودند ـ حزبی به نام وحدت ایران تشکیل داد و در یک مصاحبه اعلام داشت که نامزدهای خود را برای مجلس از طریق اين حزب معرفی می کند. می توانم ادعا کنم که در آن زمان سید حسن زعیم تنها سیاستمرد مورد اعتماد مصدق بود و محبوبترین چهرهء سیاسی کاشان و از چهره های محبوب مشروطیت در تهران بشمار می آمد. در واقع، تنها شهرت سید حسن مدرس در مجلس و در افکار عمومی بود که بر کارها و شهرت زعیم سایه انداخته بود و، در نتيجه، تاریخ از او به عنوان یار مدرس یاد می کند. ظاهرا پس از انجام انتخابات دوره پانزدهم، حزب وحدت ایران هم کنار گذاشته شد.

بهرحال، همانطور که گفتم، من سن کمی داشتم، اما آنچه را که در اطرافم می گذشت کاملاً درک می کردم. اما اگر دقايق پشت صحنهء وقايع آن روزها را بخواهيد بدانيد بايد از کسانی که از من بزرگ تر بودند بپرسيد. مثلاً، در همانروزها بود که من با آقای دکتر سعید فاطمی، خواهر زادهء سید حسين فاطمی، آشنا شدم که همراه دائیش یا در رابطه با کارهای ايشان به منزل ما رفت و آمد می کرد. و هم ایشان بود که برای انتخابات زعیم فعالیت فوق العاده ای می کرد و اطمينان دارم که رویدادهای آن زمان را خیلی بهتر از من بياد دارد. فکر می کنم همان سال یا سال بعد هم بود که دکتر فاطمی، با کمک زعیم و تحت حمایت او، برای ادامهء تحصیلات خود به پاریس رفت و در منزل زعیم در آن شهر اقامت کرد.

نوری علا: از مصدق خاطره ای شخصی هم داريد؟

زعيم: بله. يک خاطرهء بسيار گرانبها. یک روز در سال 1328 که من همراه پدرم آنجا رفته بودم و هفت هشت نفر از جمله شمس قنات آبادی، حائری زاده، آیت الله حسن امامی، سید محمد صادق طباطبایی، دکتر متین دفتری، و دیگرانی که نمی شناختم حضور داشتند، مصدق وقتی مرا به دنبال پدرم دید، فراخواندم و گفت که وصف نوشته ها و ابتکارات شما را از آقای زعیم شنیده ام. سپس به پدرم تبریک گفت و  به من گفت که آینده درخشانی در انتظار من است. آنگاه در خودنویسی را که با آن در حال نوشتن بود (یک واترمن سیاهرنگ با جوهر بنفش)، پیچ کرد و به من هدیه نمود. این رویداد که جلوی چند نفر از رجال معروف کشور رخ داد اثر بسیار ژرفی در من گذاشت. من آن خودنویس را ـ انگار به جانم بسته باشد ـ تا سال 1361 که توسط جمهوری اسلامی دستگیر و در بند 206 اوین زندانی شدم، داشتم که در جابجایی های اجباری خانواده و خانهء ما گم شد. در طی آن سال ها شاید صدها صفحه داستان و کتاب و مقاله را با آن خودنویس نوشتم.

نوری علا: از دکتر فاطمی چه به ياد داريد؟

زعيم: او را هم در خانهء خودمان و هم در منزل حسن زعيم بوفور می ديدم. حضور او در منزل ما امری عادی بود. اغلب وقتی به خانه ما می آمد با پدرم تخته نرد بازی می کرد.

یکی از دوستان بسیار مشهور سیاسی به من گفته است که وقتی فاطمی بخاطر نوشتن مقاله هایش در روزنامه باختر، متعلق به عمویش که در اصفهان چاپ می شد، تحت تعقیب قرار گرفته بود، چهل و پنج روز در خانه ما پنهان شده بوده، ولی پدر و مادرم هرگز چنین چیزی را به ما نگفته بودند.

يک خاطره را هم بواسطهء مادرم برايتان بگويم که به یاد می آورد که یکبار دکتر فاطمی ـ که در سال 1328 تازه با درجهء دکترا به ایران بازگشته بود ـ یکروز، همانطور که مشغول ريختن طاس بود، دستش را بلند کرد و به سید محمد طباطبایی، معاون نخست وزیر، گفت: "فردا در رادیو بگویید یک بمب اتم در تهران منفجر شده!" پدرم پرسید "منظورت چیست؟" فاطمی گفت "فردا می بینید". و فردای آن روز نخستین شماره روزنامهء باختر امروز منتشر شد.

نوری علا: برای اينکه سخن دربارهء جو سياسی خانواده تان در دوران کودکی را تکميل کرده باشيم، بفرمائيد که از آن روزها ديگر چه به ياد داريد؟

زعيم: در جريان تشکيل و فعاليت های جبهه ملی، رجال جبهه ـ که در مجلس فراکسيون اقلیت را تشکيل داده بودند ـ يعنی، شخصیت هایی مانند الهیار صالح که خویشاوندی نیز با ما داشت، يا دکتر شایگان و مهندس حسیبی (داماد عمهء مادر بزرگ من)، اغلب در خانهء ما جمع می شدند. مادرم به يادم می آورد که در آن زمان سید محمد طباطبایی و حسین فاطمی و زعیم هم دوره ای داشتند که هر سه شنبه در خانه یکیشان بود. چندین بار در خانه ما گرد آمدند و گاه اتاق پر از آدم می شد.  همین گروه تصمیم گرفته بودند برای روزنامه باختر امروز یک ماشین چاپ مدرن روتاتیو بخرند و یک آگهی در روزنامه گذاشتند که پدر من هم جزو امضاء کنندگان بود.

مهندس بازرگان را هم به ياد می آورم که برای آوردن و بردن یکی از دخترانش، که دوست صمیمی خواهر من بود، به در خانه ما می آمد، ولی هیچوقت تو نمی آمد.

نوری علا: وقتی صحبت تشکيل جبههء ملی را می کنيد در واقع به اوضاع قبل از انتخابات دورهء شانزدهم نظر داريد که دورهء بسيار مهمی است. بخصوص سال 1329. در آن وقت شما يازده ساله بوديد. از آن سال ها چه به ياد داريد؟

زعيم: بله. وقتی آدم در سنين بالاتر تاريخ معاصر را مرتب مرور کرده باشد، خاطرات شخصی و عمومی در ذهن اش در هم می ريزند. اما ذهن من تصويرهای روشنی از آن سال بخصوص را در خود دارد چرا که در داخل خانوادهء ما اتفاقات مهمی رخ داد. يکی از تصويرهائی که در ذهن دارم به بازگشت آيت الله کاشانی در آن سال مربوط می شود. کاشانی از سال 1327 در لبنان در تبعید بسر می برد و بطور غیابی کاندید و در انتخابات تهران نفر پنجم شده بود. او در خرداد 1329، با استقبال بزرگترین جمعیتی که تا کنون در تاریخ دیده شده بود به تهران بازگشت. در فرودگاه که همهء رجال سیاسی رفته بودند، پدرم هم رفته بود و کاشانی همراه با پدرم از پای هواپیما مستقيم به خانهء آمد.

سال 1329 سال تلخی هم برای خانوادهء ما بود. متأسفانه، در دهم تير ماه آن سال، حسن زعيم، در شب شمارش آراء انتخابات کاشان، که در آن رأی قاطع مردم را بدست آورده بود، به گونه ای مرموز و در مصاحبت فرستاده ای نظامی ولی آشنا از تهران با قهوه مسموم شد. ماجرای مسمومیت یا مرگ ناگهانی او هنوز ورد زبان است. دکتر گوهری، پزشک خانوادگی ما که بالای سر او بود، گفت لب هایش هنوز تکان می خورد انگار می خواست چیزی بگوید که او را مرده اعلام کردند و اجازه بردنش به بیمارستان را هم ندادند و، صبح زود روز بعد، با اصرار ماموران او را دفن کردند. همسر  او که بلژیکی بود گفته بود که شوهرش در سلامت کامل بسر می برده و هیچ مشکل قلبی نداشته است. بهر حال، در اين انتخابات مصدق ـ که محبوبیت بسیار زیادی در تهران و سراسر کشور داشت ـ رای اول تهران را به دست آورد.

خاطرهء ديگر من از سال 1329 به جريان تظاهرات صلح مربوط می شود که مادرم مرا با خود به اين تظاهرات می برد...

نوری علا: چه خوب شد که به اين مطلب اشاره کرديد. بنظرم می رسد که روابط پدر شما اغلب جبهه ای بوده است اما دوست داشتم کمی هم دربارهء مادرتان توضيح دهيد. مثلاً، اينکه مادرتان در تظاهرات صلح شرکت می کردند برام جالب است. بهرحال، در آن سال ها صلح و کبوتر صلح و اينگونه سخنان بيشتر به حزب توده بر می گشت تا به جبههء ملی...

زعيم: مادرم آدم بسیار روشنفکری بود و آن هم بخاطر مادر خودش بود که با وجودی که اجازه نمی دادند دختران به مدرسه بروند، خودش به خودش سواد آموخته بود و کتابخوان ترین عضو خانوادهء مادری من به شمار می آمد. مادربزرگ من نوادهء ملا احمد نراقی، قدرتمندترین روحانی زمان فتحعلی شاه و نوه ملا محمد فیض کاشانی بود. مادر من علیرغم میل پدرش و با اصرار مادر بزرگم به مدرسه رفت. آن هم به نخستین مدرسهء دخترانه در سراسر ایران که توسط یک روحانی آزاده از خانوادهء مادری مادرم، سید حسن امام نراقی (پدر احسان نراقی) در کاشان تاسیس شده بود ـ آن هم در مسجدی که او امام جمعهء آن بود ـ و سال ها پیش از کشف حجاب، دختران در آن بی حجاب درس می خواندند و سرود می آموختند. باید یادآوری کنم که برادر سید حسن امام نراقی را که مخالف جاه طلبی های نایب حسین بود در یک چاه آویزان کردند تا مرد، و خانهء پدر مادرم (آقا حسن آقای اسدی) را هم که مخالف نایب حسین بود به توپ بستند.

پس از آمدن ما به تهران در نيمهء اول دههء 1320، جنبشی به نام صلح بوجود آمده بود که مرکزش خانه وکس (مرکز فرهنگی شوروی در ايران) بود، همانجا که نخستين کنگرهء نويسندگان ايران را در 1324 بر پا کرد و کسانی همچون ملک الشعرای بهار، صادق هدايت، نيما يوشيج، و دکتر خانلری در آن شرکت داشتند. اين مرکز هر از گاهی دمونستراسیونی در خیابان ها براه می انداخت و  برای صلح شعار می داد. مادرم در جلسات و تظاهرات صلح شرکت می کرد و مرا نیز همراه خود می برد. یکبار که قرار شده بود برای صلح امضاء جمع کنند، من هم داوطلب شدم و از همه بیشتر امضاء جمع کردم و در نتیجه یک نشان کبوتر صلح به من جایزه دادند.

در سال 1329 اما جمعیت ایرانی هواداران صلح توسط کسانی مانند ملک الشعرای بهار، دکتر شایگان، حائری زاده، احمد لنکرانی، دکتر حکمت و دیگران تشکیل شد و تظاهراتی که من به اتفاق مادرم در آن شرکت می کردم به اين جمعيت مربوط می شد که بهر حال در ارتباط با خانهء وکس و انجمن راوابط فرهنگی ايران و شوروی هم بود.

مادرم می گوید یکروز در همان سال ها، شاید 28 یا 29، او را به یک جلسه در خانه وکس واقع در خیابان نادری دعوت کردند. در آغاز اين جلسه، وقتی عکس استالین را روی پرده نشان دادند، همه به احترام به پا خاستند. مادرم شدیداً ناراحت شد و بی درنگ جلسه را ترک کرد و دیگر پشتش را هم نگاه نکرد. او به کناری هایش گفته بود که چرا عکس فردوسی را نشان نمی دهند تا من برخیزم؟

نوری علا: آقای زعيم، گفتگوهای مقدماتی مان طولانی شد و هنوز ده ها پرسش در ذهن من هست. بهر حال، در آن حال و هوائی که ترسيم می کنيد می توانيم به واقعهء کودتای 28 مرداد هم بپردازيم. کسی که در 1318 متولد شده، در سال 1332 جوان 14 ساله ای بوده است و بخاطر زندگی در خانواده ای با آن جو سياسی و نزديکی هائی که با شخصیت های جبهه ملی داشته حتماً متوجه کودتای 28 مرداد شده و زلزله ای را که در چنان خانواده ای بايد رخ داده باشد تجربه کرده است. من که در آن سال 11 ساله بودم هنوز وقايع آن دو سه سالی را که به کودتا ختم شد بروشنی به ياد دارم، مردم را، کوچه ها را، مدرسه را، سی تير را، تظاهرات را، پائين کشيدن مجسمه ها را، و هزار عکس ديگر را. ممکن است در مورد کودتای 28 مرداد هم مطالبی بفرمائيد تا به بخش های ديگر گفتگو برسيم؟

زعیم: زلزله ای که می گوئيد درست است. من در آن سال به جريانات سياسی تعلق خاطر زيادی پيدا کرده بودم. همچنين به ياد دارم که در آن سال، روی آشنایی و رفت و آمدی که با رجال جبهه ملی داشتیم، مرا به نگهبانی یکی از چادرهای رای گیری رفراندوم در میدان توپخانه گماشتند.

روز 28 مرداد هم يادم است که کسی برای پدرم خبر آورد که کودتائی اتفاق افتاده است. پدرم خیلی هراسان شد و به خبر آورنده، که نمی دانم کی بود، گفت که به دوستان بگوید خانهء ما درش بروی آنها باز است.

من با لباس خانه تمام طول صفی علیشاه تا سر شاه آباد را دویدم. در آنجا تانک ها را دیدم که روی آنها سریاز و زن و مرد سوار بودند، در لوله تفنگ ها گل گذاشته بودند و با نشان دادن عکس شاه شعار می دادند.

بغض شدیدی گلویم را گرفته بود ـ بغضی که پس از زمانی که به من خبر داده بودند عمو زعیم در کاشان فوت شده ديگر تجربه نکرده بودم. سید حسن زعیم مرا خیلی دوست داشت و من هم او را الگوی خود گرفته بودم. مرگ او برای من نوجوان یازده ساله خیلی دردناک بود. و اکنون در 14 سالگی یک ضایعه دیگر و بزرگتر را مشاهده می کردم.

ساعتی بعد، دلشکسته و سرافکنده به خانه برگشتم. چشمان مادرم خیس بود و پدرم فوری ما بچه ها را به خانهء یکی از خاله ها فرستاد. سال ها بعد، يعنی پس از انقلاب 57، فهمیدم که آن روزها دکتر فاطمی مدتی در خانهء ما پنهان بوده است.

نوری علا: آقای زعيم، حادثهء 28 مرداد فصل تازه ای را در زندگی تک تک ما گشوده است و مسلم می دانم که شيوهء زندگی شما هم از آن پس عوض شده است. پس اجازه بدهيد که اين بخش از گفتگو را در همين جا خاتمه داده و در بخش دوم به زندگی خصوصی شما از زمانی که به ياد داريد تا دوران کودتا بپردازيم.

پيوند به بخش اول        پيوند به بخش دوم         پيوند به بخش سوم

پيوند به بخش چهارم       پيوند به بخش پنجم     پيوند به بخش ششم

پيوند به بخش هفتم        پيوند به بخش هشتم     پيوند به بخش نهم

بازگشت به خانه

محل اظهار نظر شما:

شما با اين آدرس ها می توانيد با ما تماس گرفته

و اظهار نظرها و مطالب خود را ارسال داريد:

admin@newsecularism.com

newsecularism@gmail.com

 

New Secularism - Admin@newsecularism.com - Fxa: 509-352-9630