بازگشت به خانه

اعلام موضع

آرشيو موضوعی

تعاريف و مفاهيم

مسائل ايران

اسلام

نوانديشی دينی

دين و مذهب

مشروطيت

انديشهء شرقی

دگر انديشی

روشنفکری

زنان

حقوق بشر

آموزش

خاورميانه

ترکيه

دموکراسی

جامعه مدنی

فمنيسم

اصلاحات

مدرنيته

لائيسيته

قشر سکولار

سازمان های سياسی

===============

 

 

30 مرداد 1386 -  21 آگوست 2007

 

مبارزه سروش علیه سکولاریسم

 

آقای سروش، اسلام خشن است!

روز جمعه سوم اوت فرصتی بدست آمد تا گفتگوی کوتاهی با دکتر عبدالکریم سروش در کافه باستیل در پاریس داشته باشیم. حرفهای دوستان با دکتر گوناگون بود. چند نکته که از میان حرفها در اینجا میآورم از جمله موارد اختلافی بود که بین دیدگاه من و دیدگاه سروش وجود داشت. برخی از اختلافهائی را که در این دیدار بیان کردم، در اینجا مورد تاکید قرارداده و توضیح بیشتری میآورم.

دکتر سروش میگفت بر آمدن اندیشه و انگیزه دینی جزو فاکت تاریخ معاصر است و شکل روشن و قوی آن انقلاب اسلامیست. بطلان تز سکولاریسم به این معنا که جهان بطرف ضعف دین و جدائی از سیاست میرود آشکار شده است، در شرایط برآمد دین شعار سکولاریسم ناهمزمان و نامناسب است. سه ماه پیش در اطریش بودم و آقای هلمت اشمیت در سخنرانی خود گفت جهان با حکومتهای دینی باید کنار بیاید، این یک اصل است و واقعیت استوار است، بنده هم میخواهم همین را بگویم. جنبش پیرایش دینی باید اتفاق بیافتد. در شرایطی که دین به صحنه بر میگردد و دلها را میرباید، سنت و دین را باید شناخت و باید کنار آمد و بهترین مواجه را با آن باید داشت. اینکه گفته شود پیغمبر و اسلام خشن و باطل است، خدمت به ایران نیست و بیراهه است. با دیانت مردم سر ستیزه نمی توان داشت، طرد آن زیان آور است. اسلام هر وقت ضعیف بوده اعمال خشونت بوده، در تــمدن اسلامی جنگ های فرقه ای خشن نبوده است. مجازات کافر در دوران خلفای عباسی اعمال خشونت نبود. (١)

مبارزه سروش علیه سکولاریسم

سروش میگوید برآمد دینی بمثابه یک واقعیت برجسته بیان شکست سکولاریسم است. این درست است که ما شاهد یک برآمد دینی هستیم ولی صحبت از شکست سکولاریسم بعنوان یک قاعده جهانی و عام شتابزده است. از نظر ما سکولاریسم را میتوان انطباق با زمانه، سازگاری با روزگار این جهانی ودنیوی تعریف کرد. این زمانی شدن زندگی اجتماعی و روند خروج از سلطه دین و به بیان دیگر خود مختار شدن انسان از قیمومیت مذهب هسته اصلی این تعریف است. این جهانی شدن مذهب، به هیچ رو بمعنای راسیونالیسم و عقل گرائی مطلق، علم گرائی یکجانبه و محض و دین زدائی از جامعه نیست. مارکسیسم و ماتریالیسم در جستجوی تحقق نابودی دین افراد در جامعه بوده اند، در صورتیکه سکولاریسم یک ایدئولوژی نیست بلکه توضیح روند کسب خود مختاری فرد و انکشاف شخصیت اوست. این پدیده ائی است که در برخی جوامع تحقق پذیرفته است، گو اینکه گاه امکان روند های بازگشتی نیز بنحوی میتواند موجود باشد. در ایران در چند دهه اخیر با هجوم مجدد ایدئولوژی اسلامی و قدرت استبدادی و تبلیغاتی مربوط به آن، روند بطئی سکولاریسم شدیدا ضربه خورد. البته پیشرفت این پدیده در این جامعه بسیار کند و مشکل بود زیرا تاریخ و فرهنگ مذهبی و دستگاه دینی و ناتوانی استبداد پهلوی نمی توانست به تسریع این امرحیاتی بپردازد. ناگفته نماند که حمایتهای برخی از قدرتهای جهانی مانند آمریکا از جریانات و سیاستمداران مذهبی در تناقض با رشد سکولاریسم بوده است. پشتیبانی پنهان وآشکار محافل غربی از روی کار آمدن خمینی و یا حمایت آمریکا از رژیم هائی مانند عربستان سعودی و طالبان و یا بسیاری از جریانات بنیادگرا در جهان بیان این واقعیت است.
اگر شما خواهان انسانهائی هستید که در گردانه دین گیج و بیهوش شده و از خود استقلالی نداشته و دربست زندگی اجتماعی و روزمره خودرا به تقدیر مذهبی آسمانی سپرده اند در چنین حالتی میتوانید علیه سکولاریسم قد علم کنید و علیه آن نبرد کنید، ولی اگر بدون آنکه ضد ایمانگرائی فرد باشید، موافق رشد استقلال روحی و فکری و طرفدار فردی هستید که روی پای خود و هوش و منطق خود بایستد و خودمختار باشد با سکولاریسم سر جنگ ندارید. سکولاریسم جای مذهب را نمیگیرد، توسعه سکولاریسم به آزادی و خودمختاری فرد غنا میبخشد و یک روشنفکردمکرات که خواهان گسترش مسئولیت افراد و عمل آگاهانه آنهاست نمی تواند ضد سکولاریسم باشد.

سروش در گفته خود ازسکولاریسم بمعنای ضعف دین و جدائی از سیاست صحبت میکند. منظور از ضعف دین چیست؟ از نظر سروش کسانی که سکولاریسم را مساعد میدانند، هدف آنرا کنار زدن قطعی دین واز بین رفتن آن میدانند. سروش در جائی دیگر میگوید سکولاریسم "بمعنای کنار گذاشتن آگاهانهء دین از صحنه معیشت و سیاست" است، "توجه کردن به این عالم ماده و چشم بر گرفتن از مراتبی که ورای این حیات تنگ مادی ما قرار دارد." و اضافه میکند که سکولاریسم "رقیب و جانشین مذهب است." (٢)

دکتر سروش برای اینکه سکولاریسم را از صحنه خارج نموده و آنرا بی اعتبار کند، غلو میکند و در قضاوت خود دقت ظریف و علمی در کلمات را از بین میبرد. روند سکولاریسم منجر به خروج جامعه و فرد از سلطه اطاعت آور و یکجانبه دین در عملکرد اجتماع است. ایمان و اعتقادات قلبی افراد مورد برخورد سکولاریسم نیست. "خروج از مذهب بمعنای خروج از اعتقادات مذهبی نیست، بلکه خروج از دنیائی است که مذهب تعین کننده ساختار آنست، بر شکل سیاسی جوامع حکمروائی میکند و شکل دهنده مناسبات اقتصادی در روابط اجتماعی است." (٣) به بیان دیگر باید از شکل مذهبی جامعه و دترمینیسم دینی مسلط بر جامعه خارج شد تا فرد بتواند آزادی عمل و اندیشه پیدا کند و بالغ شود.

چرا دکتر سروش با رشد موانع سکولاریسم در جامعه ایران احساس پیروزی و شادمانی میکند؟ آیا ایران احتیاج به "مخلوقاتی" دارد که فاقد شخصیت وذهنیت مستقل باشند؟ آیا آدمهائی که مدام مشغول دعا کردن ونذری دادن وگریه کردن در پای حرم فلان امامزاده و یا پای منبر آخوند سوداگر میباشند، مورد نظر است؟ آیا جنون جمعی جمعیت و اطاعت مقدس از زمان آسمانی بنفع پیشرفت رفتار آزاد فرد و توسعه روح قانونگرا و تقویت جامعه مدنی است؟

سکولاریسم بمعنای نابودی دین و ریشه کن کردن آن نیست. سکولاریسم عرفی میکند، زمینی میکند و زندگی اجتماعی را در ارتباط با خود مختاری و اراده انسانی قرار میدهد. امری که الزاما در تناقض با ایمان و اعتقاد مذهبی فرد نیست. برخلاف نظر سروش، مسئله سکولاریسم توجه به عالم ماده نیست و با انگیزه های روحانی افراد دشمنی ندارد. آقای سروش، شما سکولاریسم را با ماتریالیسم اشتباه گرفته اید. سکولاریسم مخالف تسلط دینی بر روح و پیکر فرد در جامعه و موافق استفاده از عقلانیت در مناسبات زندگی زمینی است. آخوندها ومذهبیون متعصب و طرفداران اسلام سیاسی موافق این تسلط خفه کننده هستند، حال شما بطور مشخص بگوید برای یک جامعه مدنی و آزادی فرد و ضوابط قانونی هستید ویا طرفدار جامعه تحت سلطه مطلقه دینی وقانون الهی؟

دکتر سروش سپس ازوقوع نیافتن "جدائی دین از سیاست" صحبت میکند و آنرا بیان دیگری از شکست سکولاریسم میداند. میدانیم که جدائی دین از دولت در بسیاری از جوامع وجود دارد. البته در همه جا الزاما مدل لائیسیته فرانسوی نیست، ولی این تفکیک با سایه روشن های مختلف بوجود آمده است. لائیسیته معتقد به دترمینیسم تاریخی نیست که بگوید جهان بناگزیر بسوی جدائی دولت و مذهب میرود. لائسیته به بیان ساده از یک سو بمعنای جدائی دولت از نهاد دین واز سوی دیگر تضمین و تامین آزادی از جانب دولت لائیک برای همه اعتقادات اعم از مذهبی و غیرمذهبی است. (٤) بحث این نیست که جهان و ایران خودبخود بسمت "جدائی از سیاست" میرود. لائیسیته یک سیاست است، یک خواست است، یک مبارزه است. لائیسیته قاعده ای برای صلح در جامعه است، تضمینی برای وجود و بیان اعتقادات مذهبی و غیر و یا ضدمذهبی میباشد. لائیسیته ضد مذهب نیست، ولی مخالف تسلط و حضور مذهب در دولت و دستگاه های عمومی کشور است. در رابطه با وضعیت ایران خواست این تفکیک یکی از مطالبات اساسی جامعه میتواند باشد. حضور دین و قرآن وآخوند و مسئول سیاسی مسلمان بر دولت، دستگاههای دولتی و قوانین جاری مملکت جامعه را خفه کرده است. آقای سروش، بگذارید جامعه ایران نفس بکشد. مخالفت شما با لائیسیته جز به تقویت باندهای آخوندی و تسلط مطلق مذهب نتیجه دیگری ندارد. مخالفت با این تفکیک عطش شما و یا مذهبیون مسلمان دیگر برای کسب و یا حفظ قدرت را به نمایش میگذارد. من بر خلاف شما فکر میکنم که در زمان برآمد دینی اتفاقا باید بر این اصول تاکید کرد و راه را برای سکولاریسم و لائیسیته هموار نمود. هدف نباید نجات ایدئولوژی، بلکه سلامت جامعه باشد.

خشونت در اسلام

اختلاف نظر اساسی دیگر مسئله خشونت در اسلام است. دکتر سروش برای اینکه بحث خشونت که ذاتی قرآن است باز نشود، بلافاصله مبارزه فکری را جدال علیه اعتقاد و احساسات مردم نشان میدهد. این شیوه پسندیده ای نیست و به روشنی نظرها کمکی نمیکند. در اینجا بحث بر سر دیانت و اعتقاد مردم نیست، قبل از هر چیز بحث میان روشنفکران است و بر سر بینش اسلامی و عملکرد آنست. روشنفکران دینی نظرات خود را روشن نمیگویند و پیوسته در جستجوی نجات ایدئولوژی مذهبی خود و پوشاندن بن بست ها و تناقضات فکری خود هستند. طفره نباید رفت، نمی توان نفی کرد که اسلام خشن است. از آنجا که روشنفکران دینی به این امر اعتراف ندارند، دلایلم بشرح زیر است.

در قرآن آیات متعددی وجود دارد (٥) که دستور به کشتن و جنگ میدهد و در تضاد با بردباری در مناسبات و صلح طلبی میباشد. قرآن محصول جامعه اش است و البته ویژه گی این دوران جنگ و جدال میان قبایل و روند استیلاجوئی محمد و قریش میباشد و هرگونه صلح طلبی و نرمش در ارتباط با تناسب قوا و تابع استراتژی کسب سلطه و قدرت است. قرآن در سوره نساء بارها مخالفین خود، منافقین و کافران را مورد حمله قرارداده و به طرفداران خود میگوید: "آنهارا هرکجای افتید به قتل رسانید و از آنها یاور و دوستی نباید اختیار کنید"( آیه ٨٨) در قرآن به کرات به مخالفین خود وعده عذاب و جهنم میدهد و هرکس را که طبق خواست او فکر نکند مورد انتقاد و تعرض قرارمیدهد. در سوره بقره آمده است: "لا اکراه فی الدین"، "کار دین به اجبار نیست" (آیه ٢٥٦). ظاهرا پذیرفته میشود که میتوان مسلمان نبود و زندگی بدون تشویش و بدون خطری داشت، ولی متاسفانه این مطلب قرآنی هنوز کامل نیست و بلافاصله در همان سوره و در آیه بعدی میگوید: آنهائی که در جهل هستند و راه کفر گزیدند یار شیطان و دیو میباشند و اینان "اهل دوزخند و در آن همیشه خواهند بود". و یا در سوره نساء از جمله میگوید: "آنان که به آیات ما کافر شدند بزودی در آتش دوزخشان درافکنیم که هرچه پوست تن آنها بسوزد به پوست دیگرش مبدل سازیم تا سختی عذاب را بچشند که همانا خدا مقتدر و کارش از روی حکمت است" (آیه ٥٦). نظر قرآن روشن است. اگر دین نداری آتش دوزخ در انتظارت است و از آنجا که تقدیرت اینچنین است و در کفر هستی، پس مرگ میتواند روا باشد و بی سبب نیست که سلمان رشدی با یک فتوا به مرگ محکوم میگردد. بعلاوه خشونت قرآنی بمسائل اخروی ختم نمیشود بلکه در قضاوت و عملکرد اجتماعی و روزمره خود تجلی پیدا میکند. در سوره مائده میاید: "همانا کیفر آنانکه با خدا و رسول او به جنگ برخیزند و در زمین به فساد کوشند جز این نباشد که آنها را بقتل رسانده یا به دار کشند و یا دست و پایشان به خلاف ببرند، یا با نفی و تبعید از سرزمین صالحان دور کنند، این ذلت و خواری عذاب دنیوی آنهاست." (آیه ٣٣) و یا میگوید: "دست زن ومرد دزد را به کیفر اعمالشان ببرید" (آیه ٣٨) و یا در آیه دیگر قواعد قصاص را مطرح میکند: "نفس را در مقابل نفس قصاص کنید و چشم را به مقابل چشم و بینی را به بینی و گوش را به گوش و دندان را به دندان و هر زخمی را قصاص خواهد بود." (آیه ٤٥) و در باره زنان نیز در سوره نساء میگوید اگر زنها مطیع نشدند "آنان را به زدن تنبیه کنید" (آیه ٣٤). دکترین خشونت ورزی قرآن هم به زندگی دنیوی انسانها و هم به "زندگی اخروی" آنها نظر دارد و پایه سیاست و احکام حاکمان جامعه اسلامی بشمار میاید. جامعه و مناسبات مورد نظر اسلام متکی به زور است و قهر و کینه جوئی و انتقام طلبی جهت دهنده رفتار انسانی میگردند. قرآن خشونت افسارگسیحته موجود در جامعه عرب آنزمان را قانونمند مینماید و خط حکمرانی ورفتاری در مرحله بعد را روشن میسازد.

مبانی فوق در عملکرد محمد پیامبر اسلام اجراء میگردد. محمد در دوران زندگی سیاسی اش و برای کسب و گسترش قدرت اش علیه قبایل و خانواده های گوناکون و یهودیها، بیست هفت لشگر کشی و از آنجمله نه جنگ خونین عمده سازماندهی کرد و خود شرکت نمود و در ماه محرم ٦٣٢ میلادی در حالیکه سلامتی اش وخیم شده و در آستانه مرگ قرار میگیرد، درصدد تدارک جنگ علیه سوریه بر میآید تا به بیزانس مسیحی قدرت اسلام را نشان دهد. لشکر کشی های دیگری بدون اینکه خود محمد مستقما در آنها شرکت کند بر پا شد که تعداد آنها بین سی و پنج تا چهل و هشت بار گفته شده است (٦). در تمام این لشگر کشی ها هدف، تصرف سرزمینها و ثروتهای دیگران و تقسیم غنائم میان افراد قبیله، طرفداران خود و شخص پیغمبر بود. از آنجمله پس از تصرف قلعه فد ک که متعلق به قوم یهود بود محمد اعلام کرد این قلمرو با تمام محصولات اش ملک شخصی او خواهد بود. از یاد نبریم که محمد پس از فتح مکه به جرم انتقاد و بددهنی و مخالفت نسبت به شخص خودش، شش مرد و چهار زن را محکوم به مرگ نمود. با جعل تاریخ، این همه جنگ و خونریزی و چپاول بعنوان صلح طلبی محمد و موهبت الهی معرفی شده است.

در زمان خلفا جنگ بین فرقه ها و جناحها و ترور شخصیت هائی چون عثمان در سال ٦٥٦ میلادی توسط مخالفین اش و علی در ٦٦١ میلادی توسط عبدالرحمن بن ملجم که یکی از خوارج بود از جمله ویژه گی این دوره جدال و خشونت بر سر قدرت بوده است. تصرفات دوران اول اسلام بخصوص در زمان عمر و اشغال سرزمین های دیگر باعتبار جنگ و خشونت و چپاول و ضدیت علیه فرهنگ و ادیان دیگر میسر شد. به زور شمشیر و مالیات، اسلام به مردم غیرعرب تحمیل شد. حمله و تسلط اعراب بر ایران همچون "یک حرکت طاعونی" تشبیه شده، حمله ای که قصد نابودی بزرگترین کانون مدنی و فرهنگی آنزمان را داشت و بی سبب نیست که اقوام خونریز عرب از جمله کتابخانه عظیم گندی شاپور را به آتش کشیدند، عمارات با شکوه را تخریب کردند و ثروتهای بی شماری را یا برای عمر به مدینه فرستادند و یا بین افراد حریص و آدمکش لشکر عرب تقسیم کردند. حمله اعراب به ایران "موءثرتر و مرگبارتر از حمله مغول ها بود" (٧) و این حمله بود که ایران را به سراشیب سقوط و انهدام انداخت (٨). رشد فرقه شیعه در بطنی از جنگهای فرقه ای، فقط باعتبار مخالفت سیاسی با معاویه، حاکم سوریه و بنی امیه از جانب بازنده گان قدرت یعنی طرفداران علی و بویژه بدنبال ازدواج حسین با شهربانو دختر آخرین پادشاه ساسانی و مبارزه سیاسی ایرانیان علیه حکومت اشغالگر عرب بنی امیه میسر شد.

با انقراض بنی امیه حکومت عباسیان از مدل اسلامی قبل خود فاصله گرفت و یک دستگاه اداری وسیع بپا کرد و بیشتر به نظام پادشاهی ایران قدیم نزدیکی داشت. حضور مشاوران و وزیران ایرانی، رخنه و نفوذ فرهنگ ایرانی، فاصله گیری از نظم بسته و محافظه کار بنی امیه، رشد اقتصادی و ثروت شرایط متناقضی پدید آورده بود، یعنی هم شکوفائی و گشایش و هم سرکوب و فشار و کشتار. در همین دوران عباسی نیز جنگ و جدالها ادامه پیدا کرد و قدرت مرکزی بسرکوب جریانات مخالف و شورشهای مسلحانه پرداخت. خوارج که معتقد بانتخابی بودن امر جانشینی بودند و فرقه حامیان بنی امیه با دستگاه عباسی در جدال سخت و خونین بودند. سرکوب مخالفین واز جمله قتل ابن مقفع دانشمند ایرانی الاصل دردوره منصور خلیفه عباسی ویا کشتن بشاربن برد شاعر ایرانی الاصل از آنجا که در قصیده هایش آتش را تقدیس مینمود توسط مهدی خلیفه عباسی، جلوه هائی از اعمال خشونت در این دوره است. مذهب اعتزال که در زمان اولین خلفای عباسی بویژه مامون اهمیت پیدا کرد و معتقد بود که قرآن مخلوق است توسط خلیفه عباسی متوکل شدیدا سرکوب شد. بر خلاف نظر دکتر سروش، از آغاز تا خلفا و عباسیان، کشتن مخالفین واعمال خشونت و سرکوب کسانی که بطرز دیگر فکر میکردند یک خط پررنگ و برجسته را تشکیل میدهد و درموضع ضعف و یا در موضع قدرت، اسلام با حیله و خشونت جلو آمده است. بردباری از اسلام نبوده بلکه به آن در برخی موارد تحمیل شده است. شکوفائی فکری از قرآن نمیآید بلکه محصول فرهنگهای ایرانی و یونانی وغیره ودوری از مدل بسته ونازای قرآنی است. این امتناع دیگراندیشی در قرآن وخشونت ناشی از آن، جهت دهنده رفتار ذهنی در دوره های بعد بشمار میاید.
فیلسوف بزرگ اسلامی محمد غزالی طوسی که در سال ١١١١ میلادی درگذشت طرفدار تکفیر بود. او که با خشونت لفظی به ارسطو و فارابی و ابن سینا حمله کرده و تلاش دارد تا ضربه مهلک به فلسفه وارد آورده و آنرا برای همیشه بی اعتبارکرده و دین را احیا نماید، در "تهافت الفلاسفه" از خود پرسش میکند که آیا به کفر اینگونه شخصیت ها میتوان فتوا داد و "کشتن" آنها را مجاز شمرد؟ و خود جواب میدهد کار اینان بلحاظ وجود تمایل عقلانی با اسلام سازگار نیست و "کفر آشکار" است و اضافه میکند: "هرکس که تکفیر اهل بدعت را، از فرق اسلامی، اراده کند، اینان را نیز تکفیر خواهد کرد... و اما ما اکنون غوررسی در تکفیر اهل بدعت را شایسته نمیدانیم، تا سخن از مقصود این کتاب خارج نشود."(٩). این پرسش مهلک در ذهن یک فیلسوف اسلامی از کجا میآید؟ تکفیر و در نتیجه طرد و کشتن دیگراندیش در اسلام یک اصل است و حتما احکام قرآنی خشونت گرا در شکل گیری آن پرسش و بطور کلی تعصب کورکورانه مذهبی او تاثیر داشته است. بنابراین برخلاف نظر دکتر سروش، خشونت و کینه جوئی موجود در قرآن، جنگهای محمدی، و سپس جنگهای فرقه ای وعقیدتی از زمان خلفا تا عباسیان نشان میدهد که اسلام در مبانی خود و در تاریخ خود خشن بوده است و این روحیه و منش را به نسلهای بعدی طرفداران خود انتقال داده است. طبعا مسلمانان بیشماری وجود دارند که بنا بر بینش شخصی و فلسفی خود مخالف اعمال خشونت میباشند، ولی آنانی که به ستایش خشونت و اجرای آن دست زده، در هماهنگی با نظریات قرآنی میباشند.
تمام جریانات اسلامیستی غیرحاکم و یا حکومتهای دینی جهان معاصر از حکومت طالبان تا حکومت جمهوری اسلامی ایران نیز خشن و سرکوبگر بوده اند. از فدائیان اسلام در ایران تا گروه های اسلامیست بمب گزار در جهان و یا شبکه القاعده ترویج دهنده ترور بوده اند. آقای خمینی که قبل از انقلاب اسلامی و در ابتدای آن مورد احترام و تقدیس همه روشنفکران اسلامی بود اعلام کرد قلم ها را میشکنم. وهرکس که مثل او فکر نکرد "براه کفر رفت و شیطان شد" و زندان ها پر شد، قتل های متعدد طرح ریزی شد و اعدام های بیشمار از دورن زندانها تا میدانهای عمومی روی جرثقیل ها کشیده شد تا ذهنیت ها بطرز "عادی و کاملا طبیعی" بپذیرند که آسیب رسانی به انسانها و جامعه امری پیش پا افتاده و ضروری است و حکم الهی است.

بنابراین قرآن و تاریخ دور و نزدیک اسلام سرشار از قهر و خشونت بوده و این بیان بر خلاف گفته دکتر سروش نه بیراهه رفتن بلکه بیان واقعیت و شجاعت است. و باز برخلاف نظر سروش، نشان دادن این واقعیت خشونت بار بنفع ایران و بنفع آزادی است.

 

اصل مبارزه فکری

منظور دکتر سروش از کنار آمدن با برآمد دینی و در هم نظری با اشمیت با حکومتهای دینی در جهان کنونی چیست؟ روشن است که یکی از اشکال این برآمد دینی رشد جریانات اسلامیستی و روی کار آمدن دولت های اسلامی میباشد. اگر منظور اینستکه در عرصه بین المللی دولتها با این گونه حکومتها باید روابط سیاسی و دیپلوماتیک داشته باشند من مخالفتی ندارم. اگر منظور اینستکه این جریانات و رژیم ها روی ذهنیت مذهبی بخشی از مردم سوارند، با این هم موافقم. ولی اگر منظور اینستکه چون رژیم مذهبی است و مردم هم اعتقادات دینی دارند بنابراین به مذهب نباید انتقاد کرد، من مخالف این نتیجه گیری هستم. رژیم مستبد ایران با ایدئولوژی و مذهب اش منشا گسترش خرافات، بدآموزیهای تربیتی، نقض حقوق بشر، فشار سنگین روی زنان و سرکوب آزادیهای ابتدائی است. این رژیم با دگمها و قوانین اسلامی اش روح و توان این جامعه را زجر میدهد و میفرساید و خلاقیت ها و ابتکارات جامعه را بند میزند. آیا در این باره میتوان سکوت کرد و یا کوتاه آمد؟ در باره جریانات دینی بنیادگرا و گرایشات اسلام سیاسی که در پی کسب قدرت بوده و در واقع مخالف یک جامعه باز و دمکراتیک بوده و در پی مدل اسلامی و بناگزیراستبدادگرا هستند، آیا میتوان سکوت کرد؟ بطور کلی آیا منظور ایشان همانا در شرایط برآمد دینی، تعطیل مبارزه و تلاش فکری ونقد نظری است؟ مبارزه فکری و فلسفی علیه بنیادهای دینی و نیز مبارزه سیاسی یک امر طبیعی است. چنین شرایطی در اصل برخورد اندیشه ها تفاوتی بوجود نمیآورد. ما میدانیم که اختلافات و تفاسیر دورن مذهبی بسیارند و این امر درونی آنهاست که چگونه مبارزه درونی خود را به پیش ببرند. ولی آنچه که بعنوان برآمد دینی مطرح است، مربوط به کل جامعه و مسئله مبارزه فکری و سیاسی تمامی گرایشات موجود در اجتماع میباشد. بعلاوه در طول تاریخ جدال روشنفکران و مبارزه فکری میان فلسفه و دین، میان گرایشات فلسفی و یا تفاسیر دینی، میا ن دینگرائی وخداپرستی از یک سو واز سوی دیگر بی دینی و شک گرائی وجود داشته است و این امر جالب و ناگزیر بوده است. پذیرفتن اینکه حکومت مذهبی بخشی از واقعیت جهان ماست نه به تعطیل مبارزه فکری منجر میشود و نه به رها کردن مبارزه علیه مبانی مذهبی و مبارزه سیاسی علیه این حکومتهای توتالیتر منتهی میگردد. مبارزه فکری و فلسفی نیز علیه بینش دینی و یا هر بینش دیگری در این جهان امر طبیعی بشمار میاید و باعث سلامتی اذهان است.

بحث بر سر ستیزه جوئی با ایمان و معنویات اعتقادی مردم نیست، هر فردی آزاد است و حق دارد برای نیازهای روحی و معنوی خود به دینی اعتقاد داشته باشد و یا نداشته باشد. من در اعتقاد مذهبی وایمانی خصوصی فرد بهیچوجه مداخله نمیکنم و در پی تحقیر کسی نیستم. ولی مبارزه میان اندیشه ها و اعتقادات یک اصل است. ملاک اساسی جامعه آزاد رعایت همین اصل آزادی اندیشه است. معنای حرف سروش یعنی کرنش کردن و خاموش شدن در برابر توحش مذهبی است. در جامعه ما، سنت و دین را باید شناخت تا انگیزه ها و وابستگی های روانی و تبعیت و اسارت روحی ناشی ازآن را بهتر درک نمود، آنرا باید شناخت تا در ایران برخی چرخش های تاریخی و یا تباهی های ناشی از آنرا بهتر فهمید، آنرا باید شناخت تا در مقابل اسطوره سازی ها و غلوها و دروغ های تاریخی آگاهتر عمل نمود و بخصوص آنکه شیعه سرشار از این پدیده های ساختگی و جعلی است. آرمانگرائی کاذب شیعه و شگرد های سوداگرانه و کاسب منشانه بسیاری از رهبران سیاسی و فکری شیعه به مسخ توده ها منجر گشته است. محمد که یک رهبر جنگی و بی رحم است، علی که یک فرد با استعداد متوسط در حکمروائی است و یا حسین که فاقد ارزیابی درست از تناسب قواست و خواهان تصرف سریع قدرت میباشد و بالاخره در حرکتش از مکه بسوی کوفه توسط نیروهای یزید کشته میشود، در ذهنیت تاریخی و مذهبی مردم جایگاهی قاطع بدست میاورند. این تصرف ذهنی میسر میگردد زیرا در بستر یک مکانیسم پیچیده تاریخی، آخوندهای عمامه دار و روشنفکران و رهبران دینی و نیز مراسم مکرر محرم و رمضان و روضه خوانی، ذهنیت های شکننده و ناتوان و ضمیر ناخود آگاه جامعه را هدف تبلیغات افسونگرانه مدام خود قراردادند تا اینکه این سه شخصیت عادی و زمینی به مقام اسطوره ای ارتقاء پیدا میکنند. دیروز دکتر شریعتی ها و امروز روشنفکرانی مانند دکتر سروش ها در بازتولید و جان دادن به این اسطوره های جانکاه فعالند و جامعه ما نیازمند است تا از این جانکاهی بدر آید.

در همین دیداردکتر سروش میگفت روشنفکر دینی خیلی جلو آمده و به مسائل اصولی در اسلام برخورد می شود. برای روشنفکران دینی آینده روشن نیست.

اگر این روشنفکر بجلو آمده باین خاطر است که به معضلات امروزه جهان با دگمهای دینی گدشته نمی توان پاسخ گفت و روشنفکر زرنگ مذهبی برای حفظ هویت خود نمیتواند جلو نیاید. ولی بنظر میرسد که این جلو آمدن بسیار محتاطانه و ناکافی است و گوئی پیوسته میخواهد ما را به عقب بکشاند. اینان باید جواب روشن دهند آیا نقد و رد اصل خشونت در قرآن یک امر اصولی بحساب میآید یا نه؟ آیا نقد و رد تسلیم در برابر خشم خدای اسلام و نفی آزادی انسان در قرآن یک امر اساسی بشمار میآید یا نه؟ آیا نقد بینش ظالمانه اسلام نسبت به زن در جهان امروز یک مبارزه اصولی حساب میشود یا نه؟ آیا نشان دادن پیوند ایدئولوژیکی میان حکومتهای مذهبی استبدادی و گروه های بنیادگرا و تروریست با یک سلسله از مبانی قرآنی و اسلامی یک امر برجسته بشمار میاید یا نه؟ آیا جداکردن دستگاه سیاسی و حکومتی از دین در ایران یک امر تاریخی محسوب میشود یا نه؟ آیا گفتن اینکه قرآن در تضاد با حقوق بشر و دمکراسی میباشد یک امر بنیادی میباشد یا نه؟

جنبش پیرایش مورد نظر دکتر سروش باید برای پرسش های فوق جواب روشن داشته باشد و در گسست با بنیادهای آزادی کش اسلام باشد. وگرنه تفسیری در میان تفسیر ها و مانده گاری در مدل کهنه همان اسلام همیشگی است. در این یا آن تفسیر فرعیات عوض میشود ولی برش حاصل نمیگردد. روشنفکران دینی ایران در حاشیه حرکت میکنند و نگران فروریزی کل سیستم ایدئولوژیک خود میباشند. برخی از دوستان مسلمان میگویند اسلام یک روند است ومطابق با زمان میگردد. این دوستان باید بگویند این روند امروز در کجاست و بطور مشخص کدام آیات قرآنی و رفتار محمدی در تضاد با دوران کنونی قراردارند؟ جنبش پیرایش شما قبل از هرچیز از ناروشنی ها و کلی گوئی ها باید درآید. اختلافات درونی شما برای ما اهمیت چندانی ندارند. به ما بگوئید طرحهای شما برای ایران امروز کدامند؟ و بالاخره هدفتان تبدیل کردن دین به امر خصوصی افراد است و یا مجددا و با "تفسیر جدید" تحول جامعه را با نسخه های کهنه مذهبی میسر میدانید؟

روشن نبودن آینده فقط مسئله روشنفکر دینی نیست، هیچ نگاه هوشیاری نمیتواند نگران آینده نباشد، آینده دور و نزدیکی که خطراتی چون توتالیتاریسم، میلیتاریسم، خرافات دینی، جنگ های مذهبی و استیلا طلبانه، فسادهای عظیم مالی و سیاسی، فقر و بیعدالتی و ویرانیهای زیست محیطی و تشدید گرمای زمین آنرا بمخاطره انداخته است.

اختلافات نظری زیادند (١٠) و یقین مطلق نظری هم نمیتواند موجود باشد. علیرغم پرسش های فراوان، یکسری مسائل اساسی و اصولی وجود دارند که مستلزم پاسخی روشن میباشند. با وجود اختلافها و ابهام ها و نگرانی ها گفتگو باید ادامه پیدا کند تا برخی جوانب، قدری روشنتر گردد و یا نظریات متقابل وضوح بیشتری پیدا کند. به این خاطر و در ارتباط با نظریات مندرج در این نوشته، پیشنهاد من به دکتر سروش برگزاری یک گفتگوی عمومی به حول پرسش های اصولی ذکرشده میباشد.

زیرنویس ها:

1. این نکات با رعایت امانت از نوار بحث دکتر سروش استخراج شده است.

2. رجوع شود به دو نوشته سروش "معنا و مبنای سکولاریسم" کیان شماره ٢٦ و "دین و دنیای جدید" در "سنت و سکولاریسم"

3. "مذهب در دمکراسی" مارسل گوشه، گالیمار ١٩٩٨

4. لائیسیته چیست؟ شیدان وثیق ، نشر اختران ١٣٨٤

5. تمامی آیات از ترجمه مهدی الهی قمشه ای گرفته شده ا ست. انتشارات فرجام تهران

6. تفسیر طبری، چاپ سندباد، پاریس،١٩٨٠

7. "ملاحظاتی در تاریخ ایران" علی میر فطروس

8. "رگ تاک" دلارام مشهوری چاپ خاوران پاریس ١٣٧٦

9. "تهافت الفلاسفه"، ابو حامد محمد غزالی، ترجمه علی اصغر حلبی، مرکز نشر دانشگاهی،١٣٦١

10. به مقالات پیشین من میتوانید روجوع کنید: "فمینیسم اسلامی، یک سراب"، "بحران خاورمیانه وایران، طرح اتحادیه خاورمیانه بزرگ"، "من مخالف سیاست اتمی ایران هستم".

برگرفته از سايت «اخبار روز»:

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10936

 

 

 

 

 

نويسنده:

جلال ایجادی

استاد دانشگاه در فرانسه


idjadi@free.fr