بازگشت به خانه  |   فهرست موضوعی مقالات و نام نويسندگان

فروردين   1387 ـ آوريل 2009 

پيوند به ديگر نوشته های نويسنده در سکولاريسم نو

سفر نامهء نوروزی  86

مهندس حشمت­اله طبرزدی، مدیر مسئول هفته ­نامه­ء توقیف شده­ی پیام دانشجو

tabarzadi@yahoo.com

 

«فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند

تا اجزای بدنم، ذرات خاک ایران را تشکیل دهد.»

 

پس از 14-13 سال درگیری­های شدید سیاسی و زندان، سال جدید، فرصت به دست آمده    و این سکوت تحمیلی موجب شد تا بچه­های من به یکی از آروزهایشان دست یابند، اونا دوست داشتند پس از چند سال که پدر عید نوروزها در پشت مقدمات سفر آماده شد. البته همان گونه که گفتم فشار بچه­ها و نیز شوق دیدن تخت­جمشید دیوارهای بلند زندان به سربرده بود، امسال و در شرایط مرخصی مشروط، به یک سفر نوروزی به قصد تخت­جمشید دست بزنن. خلاصه ، این سفر را عملی کرد وگرنه من به دلایل گوناگون که اولیش مشکلات اقتصادی و مالی بود، تمایل چندانی به این کار نداشتم. درهر صورت، سوم فروردین شروع سفر نوروزی ما بود. این سفر را با اعضای خانواده­ام یعنی همسرم محبوبه و فرزندانم محمد، علی، صدیقه، حسین و فاطمه با یک خودروی بیوک قدیمی شروع کردیم. اتومبیل ما اگرچه قدیمی بود اما به اندازه­­ی کافی بزرگ بود که یک خانواده­ی 7 نفره را در خودش جای بدهد، همچنین امکانات لازم از جمله چادربرای خواب، وسایل پخت­وپز و چند پتو و لباس گرم به اندازه­ی کافی با خود برداشتیم. پیش از این یعنی نوروز سال پیش حسین همراه با خانواده­ی دوستش همین مسیر را طی کرده بود و به همین دلیل او در این سفر راهنمای ما بود و سال پیش به اندازه­ی کافی تجربه اندوخته بود. رانندگی را علی  برعهده    داشت  و سایرین  هر کدام  کاری  را  بر گردن گرفتند . خیلی  تلاش  کردیم یک دوربین فیلم­برداری تهیه کنیم اما جور نشد و به یک دوربین عکاسی بسنده کردیم. خانه را تحویل بیوتی Beauty سگ خانگی دادیم و از دخترم معصومه و دامادم مجید خواستیم که گه­گاهی به بیوتی سربزنند تا خیلی دلتنگ نشود و گرسنه نماند. همه چیز ردیف شد و همه­ی ما از اینکه این نوروز را دور هم هستیم و یک سفر تفریحی یا بهتر بگویم توریستی را شروع می­کنیم خوشحال بودیم. آثار خوشحالی در چهره­ی بچه­ها بسیار آشکار بود.

 

روستای ابیانه:

مسیر سفر را به طرف آزادراه کاشان انتخاب کردیم. گویا این آزادراه که بزرگ­راه تهران- قم را به اصفهان پیوند می­دهد و از کاشان می­گذرد به تازگی افتتاح شده است. مثل آزادراه تهران- قم که از ساوه می­گذرد. تا حدودی تصمیم داشتیم که یک شب را در کاشان سپری کنیم و از بناهای تاریخی آن شهر بازدید داشته باشیم. ولی در بین راه این تصمیم عوض شد، زیرا بچه­ها تاکید می­کردند که اول شیراز. حتی می­گفتن که در بین راه نمانیم و تا شیراز یک­سر برانیم. مرکب ما، اما نشان داد که پیرتر از آن است که 910 کیلومتر راه تا شیراز را یک­سره طی کند. اما به پیشنهاد همسرم محبوبه، گزینه­ی دیگری را جانشین ماندن در کاشان کردیم. او گفت بهتر است از روستای ابیانه دیدن کنیم. این روستا پس از کاشان و در نزدیکی نطنز است. به راستی چه خوب شد که این روستا را دیدم. روستا در یک دره در دامنه­ی کوه­های بلند با راههای پرپیچ­وخم قرار دارد. برای ورود به آن می­بایست مبلغ 5000 ریال پرداخت می­کردیم. در مسیر جاده­ی روستای ابیانه، روستاهای دیگر درحاشیه رودخانه با درخت­های بلند و سرسبز وجود داشت که به اندازه­ی کافی زیبا و دیدنی بود. اما با ورود به این روستای تاریخی، برایمان روشن شد که این یکی متفاوت است. بافت جغرافیایی و ساختار خانه­های آن نظر هر بیننده­ای را جلب می­کرد. خانه­های کاه­گلی با گل­رس سرخ و گاهی رس زرد رنگ که تاکنون ندیده بودیم و قرارگرفتن خانه­های روستایی به صورت

پلکانی در ارتفاع (شبیه شهر ماسوله در گیلان) همراه با در و پنجره­های بسیار زیبا. به راستی پنجره­های بیرونی خانه­های کوچک در ارتفاع 3-2 طبقه به گونه­ای بود که گویا قوطی­های کبریت به ترتیب خاصی ر وی هم چیده شده باشد. بهتر بگویم نمای خانه­های ابیانه دقیقاً مثل نقاشی­هایی بود که بچه­های مدرسه­ای کشیده و رنگ­آمیزی کرده باشند. در کنار این قوطی­های مربع و مستطیل شکل، لباس­های گُل­گلی با رنگ شاد و سرخ زنان و دختران ابیانه نظر هر بیننده­ای را مسحور خود می­ساخت. ازدحام جمعیت بازدیدکننده به ما فرصت نمی­داد تا آنچه را دوست داریم کامل ببینیم و چشمان ما از دیدن آنها پُر شود ولی وقتی یک ردیف از زنان سالخورده و میان­سال را با لباس­های گل­دار و شاد با دامن­های گشاد، روسری­های بلند و جوراب­های دست­باف مشاهده کردیم که در جلوی منازل خود نشسته بودند، ابتدا گمان کردیم این­ها را برای نمایش و بازارگرمی در آنجا نشانده­اند. ولی بعد معلوم شد که اصلاً نمایشی در کار نیست. آنها زندگی عادی خود را می­گذراندند وحتی حاضر نبودند از آنها عکس گرفته شود. در کنار زنان و دختران با آن لباس­های شاد و گونه­های سفید و زیبا، مردانی نظرمان را جلب کرد که لباس­هایی گشاد به سبک مردم بختیاری و روستاهای اطرف اصفهان (ازجمله زادگاه خودم روستای دُر واقع در میانه­ی راه گلپایگان به اصفهان) بر تن داشتند و به صورت عادی با یکدیگر لهجه­ای که درک نمی­کردیم سخن می­گفتند. پیش­تر که رفتیم درخت­های کهنسال، بناهای تاریخی و کوچه­های تودرتو و باریک، خط سیر دیدمان را تعیین می­کرد و ناخودآگاه به این سو و آن سو می­کشانید.

     به راستی ابیانه نمونه­ی کامل و بیانگر از روستاهای قدیمی ایران است که به صورت بکر و دست ­نخورده باقی مانده است. راز و رمز حفظ آن را نمی­دانم اما احتمال می­دهم کوهستانی بودن، تفاوت لهجه و تا حدودی غیربومی بودنش، موجب شده تا آنها خود را نمونه و تافته­ی جدا بافته دانسته و در پی حفظ  فرهنگ، تاریخ  و جغرافیای  خود برآیند. گفته  می­شود  این   روستا، دارای

تاریخ بیش از 1500 ساله باشد. فرهنگ  آنها به زرتشت و تمدن یزدی­ها نزدیک است و خود را بازمانده از دوران مادها به حساب می­آورند. زبان آنها را نزدیک به پهلوی – اشکانی می­دانند و آثاری از دوره­ی ساسانی، سلجوقی، صفوی، قاجار و پهلوی در آن دیده می­شود. در این روستا سه آتشکده­ی قدیمی به نام­های هرپاک(به نام وزیر اژدهاک آخرین پادشاه ماد)، هِرشوگا و دژ آتو ن وجود دارد. همچنین مسجدی از دوره­ی سلجوقیان برجا مانده و آثاری از خانقاه­های دوران صفوی دیده می­شود. این روستا در سال 1354 خورشیدی به صورت کامل به عنوان آثار ملی به ثبت رسیده است. عادت مردم این روستا این است که فرهنگ آریایی – زرتشتی خود را حفظ نمایند. اگرچه از مذهب تشیع پیروی می­کنند. زنان آنها در مراسم سوگواری لباس سیاه نمی­پوشند. من از این رسم آنها خیلی خوشم آمد. با دیدن این روستا و مردم آن، نمونه­ی یک روستای تاریخی با فرهنگ ایرانی در ذهن مجسم می­شود. روستایی که تلاش کرده است اصالت ایرانی بودن در برابر فرهنگ­های مهاجم را حفظ کند. پس از چند ساعت گشت و گذار دراین روستا، از این که مجبور بودیم برای ادامه­ی سفر، آنجا را ترک کنیم، دل­گیر شدیم. اما همگی براین عقیده بودیم که دوباره به ابیانه برگردیم. ما از موزه­ی ابیانه یک عدد CD خریدیم تا چیزهای بیشتری از این مکان تاریخی ­­– فرهنگی بدانیم. لابد این روستا دارای سایت اینترنتی است و شما هم می­توانید از این راه، به ابیانه سفر کنید، حتی اگر آن­ور دنیا باشید.

 

هتل بیابان در اصفهان:

با روستای ابیانه خداحافظی کرده و به سمت اصفهان راه افتادیم. پیش­تر و درکنار جویبارهای بیرونی ابیانه دریک روز زیبای بهاری با آفتاب کم­جون اما درخشان، کتلت ­های خانگی را نوش­­­جان کرده و روی گازپیک ­نیکی یک چای داغ درست کردیم. باید شام را در اصفهان تدارک می­دیدیم. اصفهان را پیش از این چند بار دیده بودیم. به همین دلیل قرارگذاشتیم شب را در کنار زاینده­رود سپری کرده و روز پس ازآن به طرف تخت­جمشید حرکت نماییم. در آزادراه کاشان – اصفهان می­راندیم. از نزدیکی نطنز که گذشتیم دژ دفاعی و ضدهوایی­ها که چون نگینی کوههای بلند و زمخت نطنز را دربرگرفته بودند، ما را به یاد جبهه­های جنوب انداخت. دردل با خود می­گفتم، امیدوارم این روستای تاریخی که در پس قرن­ها خود را حفظ کرده، در یک حادثه­ی غم­بار از بین نرود. شاید بدمان نمی­آمد نطنز را نیز ببینیم. حدود 28 سال پیش و در دوران دانشجویی با یک اکیپ دانشجویی از دوستانم در مسیر یزد – کرمان به طرف سیستان و بلوچستان برای تبلیغ انقلاب، نطنز را دیده بودم. حسین پزشکی، مجید بنیادی و عباس توکلی از اعضای این تیم بودند. ولی شرایط جدید، احساسم را برنینگیخت که سرماشین را به طرف شهر نطنز کج کنیم . . . به هر حال حدود ساعت 10 شب با هزار زحمت و مشقت از ترافیک سنگین اصفهان گذشتیم تا به زاینده­رود برسیم. ترافیک دیوانه کننده بود. اضافه بر این که خیابان تاریخی چهارباغ را حصاربندی کرده بودند تا از زیر آن و ابنیه­ی تاریخی در اطراف این خیابان، مترو را عبور بدهند. فکری کردیم در هوای لطیف زاینده­رود و در کنار آن رود بزرگ با باغ­های سبز و وسیع امکان این هست که شب را به صبح رسانده و چادر خود را علم کنیم. اما کور خوانده بودیم. زیرا با مشاهده­ی هزاران مسافر نوروزیِ سرگردان که اتومبیل­های خود را در کوچه و خیابان­های اطراف زاینده­رود پارک کرده و در درون آنها خوابیده بودند و هزاران مسافر نوروزی دیگر که در پارک­های اطراف رود بزرگ پرسه می­زدند، معلوم شد که چادر زدن در کنار زاینده­رود و خوابیدن در آنجا علامت ممنوع خورده است. هوا سرد شده بود، بچه­ها بسیار خسته بودند و به همین دلیل پیدا کردن یک گوشه­وکنار برای علم کردن چادر، از «حق مسلم ما» هم واجب­تر بود. از دکان­هایی که به نام ستاد راهنمایی میهمانان نوروزی بازشده بود، پرس­وجو کردیم که چه باید کرد؟ آنها ما را به باغ غدیر راهنمایی کردند. ساعت  حدود  1 بامداد  بود که هنوز در خیابان­های نصف­جهان سرگردان بودیم، زیرا باغ غدیر پرشده بود و باید به باغ فدک می­رفتیم. خاطره­ی باغ فدک که به عنوان کمپ میهمانان نوروزی معرفی شده بود به قدری برای بچه­ها تلخ است که دوست ندارند این کلمه را بشنوند. به هر حال به طرف باغ فدک و به سوی خارج از شهر حرکت کردیم. حدود ساعت 2 بامداد به یک محل بیابانی رسیدیم که چندتا درخت کاشته بودند و یک سرویس دستشویی نیز علم کرده، آن را باغ فدک می­نامیدند! به راستی که از اصفهان با آن همه وسعت با پارک­ها و باغ­های سبز و آباد بعید است که از میهمانان نوروزی در یک بیابان پذیرایی کند. ای کاش مشکل همین بود. درست در کنار گوشمان یک جاده­ی اصلی قرار داشت که محل رفت­وآمد کامیون­ها و تریلی­های سنگین بود که هرگاه از کنار باغ فدک رد می­شدن گویا از روی چادرهایمان حرکت می­کنند. ما که نتوانسته بودیم چشم روی هم بگذاریم، دقیقه­شماری می­کردیم تا ساعت 6 برسد و برخیزیم و فرار کنیم. بالاخره ساعت 6 بامداد فرارسید و پس از ایستادن در یک صف طولانی برای دستشویی، حدود ساعت 7 از هتل بیابان گریختیم. ناگفته نماند که در این هتل 5 ستاره ازمسافرین مبلغ 6000 ريال بابت پارک ماشین اخاذی می­کردند. همچنین کرایه­­ی هرپتوی سربازی بدبو، برای هرشب مبلغ 4000ريال بود و ما برای 6 عدد پتو 24000ريال پول زور داده و جان خود را برداشته و از این آزارگاه یا سرگردنه پا به فرار گذاشتیم. این سزای کسانی است که برای اجاره­ی هتل و مهمان­سرا پولی ندارند (البته اگر جایی پیدا شود که نمی­شود) و از دیگر سو هیچ میل ندارند که مزاحم دوست و فامیل شده و می­خواهند با بقیه­ی مردم همراه و همسفر باشند. از اینجا کلاه خود را برای شهردار و سپاه اصفهان به علامت احترام بالا برده و متذکر می­شوم که مسافران نوروزی برای تفریح و سیاحت به پایتخت فرهنگی به قول خودتان جهان اسلام پامی­گذارند، نه اینکه بخواهند خاطره­ی جبهه­های جنگ را برای خود تجدید کنند! ضمن اینکه در جبهه­ی جنگ جیب کسی را خالی نمی­کردند.

 

یک خاطره در شهرضا:    

در مسیر اصفهان به شیراز  از شهرهای گوناگون گذشتیم. شهرهایی که تا پیش از این، آنها را ندیده بودیم. شهرضا را شهری آرام اما زیبا دیدم. برای مسافرین نوروزی نیز کمپ­های خوبی را تدارک دیده بودند. خستگی بازمانده از باغ فدک را دریکی از پارک­های زیبای این شهر از تن به در کردیم. مکان تاریخی یا دیدنی در آنجا سراغ نداشتیم. به همین دلیل تصمیم گرفتیم ناهار را در آن شهر نوش­جان کرده و به طرف مقصد حرکت کنیم. بچه­ها صبحانه نخورده بودند. شب پیش هم شام قابل ذکری نداشتیم، به همین دلیل تصمیم گرفتم برایشان کباب بخرم. وقتی وارد کبابی شدم، مردی خوش­برخورد با محاسنی سفید را دیدم که او نیز برای خریدن کباب آمده بود. از فرصت استفاده کرده و از قدمت شهر و تعداد جمعیت و جاهای دیدنی­اش پرسیدم. او با حوصله به پرسش­هایم پاسخ می­داد. کمی کنجکاوی کردم و از او درباره­ی شغل و محل زندگی­اش پرسیدم. او گفت پزشک است و در حال حاضر نیز مسئولیت نمایندگی مردم شهرضا در مجلس را برعهده دارد. من کمی شگفت­زده شدم، زیرا او را خیلی ساده و مردمی می­دیدم. من نیز خودم را معرفی کردم. پس از آن کمی با هم گپ زدیم. او خود را دکترحیدرپور معرفی کرد. می­گفت دارای سابقه عضویت در سپاه است و به لحاظ سیاسی در جناح اصول­گریان قرار می­گیرد اما مستقل است. از کلام او می­شد فهمید که درست می­گوید. با صحبت با او متوجه­ی این واقعیت شدم که تا چه اندازه بینش آنها تغییر کرده است. او تاکید داشت که باید با مردم مهربان­تر بود و دوران فعلی مثل گذشته نیست. حس کردم که در بین نیروهای وفادار به رژیم تحولات مهمی اتفاق افتاده و ذهن بسیاری از آنان به سمت واقعیات اجتماعی، دریچه گشوده است. من نیز از فرصت استفاده کرده و مواردی از برخوردهای امنیتی رژیم در سیستم قضایی – امنیتی و زندانها را بیان کردم. از او پرسیدم  نگرانیم که مبادا  تندروها  مملکت را به  جنگ بکشانند و او با خنده­ای معنادار پاسخ داد مجلس اجازه نمی­دهد. واضافه کرد: «به اونجاها نمی­کشه!» او این عبارت را با لهجه­ی شیرین شهرضایی گفت. از میهمان­نوازی او سپاسگزارم.

 

پارسه و پاسارگاد:

از دشت پهناور و حاصل­خیز شهرآباده که گذری می­کنی و خودت را در استان پارس می­بینی، احساس شگفتی به تو دست می­دهد. انگار نام پارس با نام کوروش بزرگ و موجودیت ایران و بلکه هویت تاریخی­اش گره خورده است. دم دمایِ غروبِ خورشید بود و حس می­کردی شمارزیاد اتومبیل­هایی که یک قطار به طول مسیر را تشکیل داده­اند دارای یک احساس مشترک­اند. همگی می­خواهند نشانه­های پاسارگاد را زودتر ببینند. کم­کم در کنار جاده، مشعل­های فروزان را می­بینی و این مشعل افروزی را من فقط در استان پارس دیدم. شعله­ور شدن این مشعل­ها، احساس نزدیک­تری به تو می­دهد. گویا این مشعل­ها مانده­اند تا راه وصلی باشند با فرهنگ و تمدن کهن این مرزوبوم اهورایی. آری مردم استان پارس، بی­جهت چنین آیینی را زنده نگه نداشته­اندو حس ما اشتباه نکرده بود، در پس این نشانه­ها، تابلوهای کنار جاده، نزدیک شدن به پاسارگاد، آرامگاه ابدی کوروش بزرگ این بنیان­گذار امپراتوری ایران و گسترش­دهنده­ی اندیشه­ی آزادمنشی، یکتاپرستی، عدالت­خواهی وآیین حقوق بشر است. بزرگ مردی که حتی در کتاب­های آسمانی از اصلاحات و نیک­اندیشی او ستایش شده و برخی او را پیامبر لقب داده­اند. کوروش بزرگی که ایران را به همه­ی  پارسیان ارزانی داشت و در وصیت خود تاکید کرد: «فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزای بدنم، ذرات خاک ایران را تشکیل دهد.» به راستی اگر قرار باشد جسدکسی  ماندگار شود، چه کسی با صلاحیت­تر از کوروش؟ اما  با وجود اینکه آگاه است که جسد او برای تاریخ تمدن بشری تا چه اندازه مهم است، ولی عشق او به ایران موجب می­شود تا اجازه ندهد، بدنش را مومیایی کنند. عشق او این است که اجزای بدنش، جزء ذرات  خاک ایران شود. این عشق به میهن اگر در وجود دیگران می­بود، امکان نداشت که قرن­ها بعد، پاره­هایی از این کشور کوروش بزرگ از تن وطن جدا شود.

     با دیدن تابلوی پاسارگاد، احساس کردم به قلب ایران نزدیک شدم و تپش قلبم با ضربان آن جان ­گرفته و می­تپد. هوا تاریک شده بود و خستگی دو روز حرکت، موجب شد تا تصمیم بگیریم حدود 50 کیلومتر پیش­تر یعنی در تخت­جمشید استراحت کنیم و صبح زود برای بازدید از پاسارگاد برگشت نماییم. همگی این پیشنهاد را پذیرفتیم و به طرف مرودشت حرکت کردیم. اما این خیالی باطل بود. برخلاف اینکه در بخش­های زیادی از مسیر، مشاهده می­شد که وضعیت راهها نسبت به 15-10 سال گذشته بسیار تفاوت کرده و اتوبانها و آزادراههای زیادی ساخته شده است، اما مسیر پاسارگاد تا تخت­جمشید یک جاده­ی باریک و دو طرفه است. مضافاً که با مشاهده­ی آرم سپاه پاسدار و جهاد نصر مشخص می­شد که این منطقه توسط این نیروی نظامی کاملاً به هم ریخته شده و آدم را به یاد جبهه­ی جنگ می­انداخت. تنگه­ی بلاغی و سد سیوند نیز در همین فاصله از مسیر قرار گرفته و معلوم نیست ،کسانیکه اخیراً دم از ملیت و ایرانیت می­زنند تا از حساسیت ­های ملی برای بهره­برداری در مواجه با غرب در پرونده­ی هسته­ای استفاده کنند، چرا باید در تخریب پاسارگاد به جنگ با ارزش­های تاریخی و ملی ایرانیان برخیزند! به راستی این سیاست دوگانه و تناقض­آمیز از کجا نشئت می­گیرد؟ در هر حال مسیر دوطرفه، باریک و بسیار پرازدحام بین پاسارگاد و تخت­جمشید، عملاً این امکان را از ما سلب کرد تا روز پسین بتوانیم همین مسیر را برگشته و از آرامگاه کوروش بزرگ دیدن نماییم. ولی تردید ندارم که فشار افکار عمومی و نهادهای بین­المللی مدافع ابنیه­ی تاریخی ثبت شده در یونسکو که اینک به عنوان یک اثر جهانی که حفظ آن از ارزش­های جهانی به حساب می­آید، نظامیان را وادار به عقب­نشینی خواهد کرد تا دست از تخریب مستقیم یا غیرمستقیم این یادگار تاریخی برداشته و ملت ایران به راحتی بتوانند از این نشانه­های تاریخی که سازنده­ی هویت آنان است دیدن کنند. آنها به بهانه­ی ساختن جاده و سد، همه جا را بهم­ریخته بودند و این مساله ترافیک بسیار سنگینی را به وجود آورده بود.

در تاریکی مطلق، به سمت پارسه پیش می­رفتیم. در بین راه به دلیل خراب کردن جاده، دوطرفه بودن و باریکی، چند تصادف روی داده بود که خوشبختانه خسارت جانی دربرنداشت. در میان کوه­ها و دره­های منطقه­ی بلاغی و سیوند، تنها شعله­های فروزان کنار جاده بود که هراز چندگاه مسیر را روشن میکرد. مرکب ما نیز به نفس نفس افتاده بود ، ریپ می­زد و به ناگاه از نفس می­افتاد. اما آتش عشقی در درونمان شعله­ور شده بود و مانع از این می­شد که هیچ کدام از این مشکلات را مشاهده کنیم. هر لحظه در انتظار دیدن ستونهای تخت­جمشید بودیم. دایم از حسین که پیش­­تر آنجا را دیده بود پرسش می­کردیم، آن نور که در بلندای کوه به چشم می­خورد چیست؟ آیا تخت­جمشید است یا خیر؟ آرام آرام انتظار به سرمی­رسید. دو تابلو در پیش چشمان قرار گرفت. یکی به سمتِ نقشِ رستم و دیگری به طرف تخت­جمشید و مرودشت. بزرگی پارسه از ابتدای ورود آشکار بود. دو ردیف درخت کاج با یک خیابان بسیار پهن که در انتهای آن نور زیادی ستون­های تخت­جمشید را آشکار کرده بود. در آن ساعت، کارکنان تخت­­جمشید با کمک نور و صدا،در حال اجرای حمله ی باز سازی شده ی اسکندر به تخت  جمشید  بودند  و به همین دلیل، جلوه­ی ویژه­ای به منطقه داده بودند. ناخودآگاه اشک شوق و تأسف از گونه­هایمان جاری شد و در عین حال، سکوت معناداری بر ما مستولی شده بود. در سمت راست خیابان ، منتهی به تخت­جمشید، باغ بزرگ و باشکوهی بود که به محل اسکان میهمانان نوروزی اختصاص داده شده و در سمت چپ خیابان نیز، ورودی یک پارکینگ بزرگ بود. در این پارکینگ، مسافرین نوروزی اتومبیل­های خود را پارک کرده و در کنار آن چادر خود را برپاداشته­ و بساط شام را ردیف کرده بودند. 

از ابتدای ورود،برخورد گرم و  صمیمی مردم خون­گرم آن سامان و کارکنان تخت­جمشید با میهمانان آشکار بود. کارکنانی که اظهار می­داشتند، چهار ماه حقوق دریافت نکرده و به همین دلیل در اعتصاب بوده­اند و چند نفرشان نیز اخراج شده­ بود. آن شب را در هتل پارکینگ به پگاه رساندیم و خستگی سفر را از تن درکردیم. پیش از بیان ادامه­ی گزارش از سفر، بد نیست شرح کلی از چگونگی بنای تخت­جمشید و تاریخ آن، بیان کنم:

     گفته می­شود اقوام آریایی پیش از 3000 سال پیش از جنوب سیبری به طرف فلات ایران سرازیر شدند. این اقوام با استقرار در ایران سلسله­های پادشاهی ماد و هخامنشی را برپاداشته و نام خود «ایران ناتاشا» به معنی شهر ایران را بر منطقه نهادند. این اقوام منطقه­ی بسیار بزرگی که از خاور به رود سند، از جنوب به رود نیل در مصر و از باختر به رود دانوب کشانیده می­شد را زیر اقتدار خود درآورده و بزرگ­ترین کشور را بنانهادند. 6 قرن پیش از میلاد، کوروش بزرگ امپراتوری بزرگی را تشکیل داد و برملل زیادی حکم راند. درآیین او یکتاپرستی و پاسداشت اهورامزدا، احترام به قانون و حقوق ملل و عدالت گستری و نظم و سازماندهی، همراه با عمران و آبادانی و هنرپروری از جایگاه ویژه­ای برخوردار بود. نام کوروش بزرگ با آیین آشوزردشت همزاد است. هخامنشیان دارای سه پایتخت مهم در شهر بابل، شوش و هگمتانه بودند. شهر پارسه نیز پایتخت آیینی آنان بود که نوروز را در آن جشن می­گرفتند. گفته شده است که در سال 518 پیش از میلاد، داریوش بزرگ تصمیم می­گیرد در دامنه­ی کوه مهر در شهر پارسه کوشک شاهی را برپاسازد. این کوشک شاهی و شهر پارسه در ارگ بزرگی قرار داشت که هنوز آثاری از دیوار این شهر ثروتمند پابرجاست. مورخین یونانی نقل می­کنند که شهر پارسه، بزرگترین و زیباترین شهردنیا در زیر آفتاب بود. کوشک شاهی که توسط داریوش بزرگ بنا گردید، توسط پسرش خشایارشاه و اردشیریکم کامل گردید. مجموعه­ی کوشک شاهی که از 1000 سال پیش و به دلیل ویران شدن

شهر پارسه توسط اسکندر، تخت­جمشید نامیده شد، شامل: 1- ورودی­های بزرگ 2- کاخ آپادانا 3- کاخ صدستون 4- کاخ اختصاصی داریوش 5- کاخ خشایارشاه 6- کاخ اندرونی و7- کاخ خزانه است. اضافه بر این، یک سیستم انتقال آب است که از درون کوه مهر و صخره­ها از طریق کانال­کشی، آب را به درون کاخ انتقال داده و نیز دو سازه که در دل صخره کندوکاری شده و آرامگاه اردشیر دوم و سوم است. شرح وصف این کوشک بزرگ شاهی از عهده­ی این قلم و این گزارش بیرون است. اما لازم است اشاره کنم، در سال 330 پیش از میلاد، اسکندر مقدونی به مدت 2 ماه در شهر پارسه اقامت گزید و پس از آن برای جبران حقارت­های تاریخی و کمبودهای خود، کوشک شاهی را به آتش کشید و شهر را غارت کرد. شهر پارسه و مجموعه­ی بزرگ تخت­جمشید تا اوایل صده­ی اخیر در زیر خاک مدفون بود تا اینکه به مرور از طریق باستان­شناسان غربی از غربت تنهایی و فراموشی به درآمد. گفته­اند، بخش­هایی از آن نیز توسط خلفای اسلامی تخریب شد تا مبادا، بار دیگر مردم ایران به عظمت گذشته­ی خود و فرهنگ و تمدن اصلی برگردند. آری کشور بزرگی که توسط مادها و هخامنشیان پایگذاری شد و به ویژه کوروش بزرگ آن را به امپراتوری تبدیل کرد، روزگاری زیر سم ستوران رومیان، اعراب و مغولان قرار گرفت و اگر تلاش بزرگ­مرد دیگری چون فردوسی حکیم نبود معلوم نبود اینک هویتی از آن برجامانده باشد یا نه. اما این درخت تنومند، اگرچه از بیگانگان و حسودان زخم­های عمیقی برتن دارد اما هنوز پابرجاست و از فرهنگ، تمدن و هویت جغرافیایی و سیاسی خود دفاع می­کند. تخت­جمشید و پاسارگاد  اینک شناسنامه­ی ملت ایران است و می­رود تا از پس قرن­های متمادیِ تجاوز، غارت، زور و به ویژه غفلت تاریخی، بار دیگر این ملت به شناسنامه و هویت اولیه­ی خود، برگشت نماید. اسم­گذاری سال 1368 خورشیدی به نام کوروش بزرگ، بیانگر این برگشت به خویشتن ملتی است که از بیگانه­پرستان به تنگ آمده و تصمیم دارد خودش باشد و به این خود بودن، افتخار کند.

 

تخت جمشید:

     بامداد روز سوم چادرها را جمع کرده و به سمت تخت­جمشید حرکت کردیم. شمار زیادی به راه افتاده بود. از درودیوار آدم می­جوشید و چون سیلی روانه می­شد. به جز یک چادر مربوط به نیروی پلیس یا دادگستری که در ابتدای ورود به محوطه کوشک شاهی بود، هیچ اثر دیگری از عوامل حکومتی یا تبلیغات ایدئولوژیک او دیده نمی­شد. گویا بزرگی تخت­جمشید و کوشک شاهی مانع از این شده بود که پای نامحرمان در آن نهاده شود. مردم بودند و مردم. از هر قوم و زبان و جنسیت. توریست­های خارجی هم بودند، اما در میان سیل بزرگ جمعیت، چون قطره­ای در اقیانوس گم شده بودند. گویا ایرانیان در این حریم امن به دور از چشم و سلطه­ی حکومت­گران، احساس آزادی ویژه­ای داشتند. پا را که روی اولین پله­ی کوشگ گذاشتیم، توانستیم بزرگی کوشک را حس نماییم. دو سری راه­پله با عرض چندین متر و ارتفاع 10 سانتی­متر. گویا زمان 2500 سا ل به پس برگشته و با چشم دل می­بینی که نمایندگان ملل گوناگون امپراتوری بزرگ ایران، به رسم احترام با هدایا و درودها پا در کوشک شاهی گذاشته­اند. پس از طی پله­­ها و به محض اینکه در مقابل دروازه­ی ملل قرارگرفتیم، بی­اختیار خط نگاهمان از پای ستونهای بلند تا رأس آنها کشیده شد و بزرگی کوشک را بیش از میزان فهم و احساس خود یافتیم. نگاهم را از کاخ­های ویران و ستونهای پابرجا برداشتم و از بلندای محوطه­ی کاخ به سمت دشت زیبای مرودشت و اطراف کوشک کشاندم و از آن همه شکوه و بزرگی احساس غرور کردم. کاخ آپادانا، دروازه­ی ملل، کاخ داریوش، کاخ خشایارشاه، کاخ اندرونی، کاخ خزانه و دهها سازه­ی به یاد ماندنی. مردم با شوق زایدالوصفی به دور راهنمایان و شارحان تاریخ کوشک حلقه می­زدند. انگار تشنگانی بودند که به آب رسیده­اند. هر کدام دوربینی در دست از ارگ فیلم­برداری می­کردند. گروه زیادی نیز موبایل­های خود را روشن کرده بودند و از این طریق شکوه کوشک را ثبت می­کردند. در آنجا هیچ مانعی برای آنها وجود نداشت. کسی نمی­گفت فیلم­برداری نکنید. از آنها نمی­خواستند روسریشان را جلو بکشند، کسی نمی­گفت خانم حجابت را رعایت کن! انگار مردم با اینجا احساس یگانگی داشتند. گویا سیل بزرگ ایرانیان آگاه و فرهنگ­دوست، از جورِ نامردمان به کوروش و داریوش پناه آورده بودند. مردم از چیزهایی می­پرسیدند و دوست داشتند تا بدانند که در تبلیغات رسمی حکومت، هیچ جایگاهی ندارد. من در آنجا یعنی در میان مردم ایران، نه از تبلیغات حکومتی اثری یافتم و نه از حکومت­گران کسی را دیدم. فقط دو روحانی دیدم. یکی از آنها افغانی بود که با خانواده آمده بود. دیگری هم یک روحانی از ایران بود. با هردوی آنها خوش­وبش کردم و احساس خوب آنها را لمس نمودم. هرگاه راهنماها از نحوه­ی آتش زدن ارگ توسط اسکندر سخن به میان می­آوردند، دو احساس متضاد به من دست می­داد. از یک سو حس تنفر و حسرت و از دیگر سو ترحم. ترحم به این دلیل که اسکندر چقدر ابله بوده و ای کاش کسی به او چیزی آموخته بود تا این­قدر بربر نباشد!

انبوه مردم مشتاق که به یقین می­دانم هرکدام سفیری برای تبلیغ تمدن بزرگ ایران، این کشور کوروش بزرگ خواهند بود، مانع از این می­شد تا به راحتی بتوانی از بخش­های گوناگون این کوشک شاهی دیدن نمایی. به همین دلیل به سمت آرامگاه اردشیر اول و دوم در دل صخره، از سینه­ی کوه بالا کشیدیم. بسیار دوست می­داشتم تا موزه­ی تخت­جمشید را ببینم، اما بیش از حدِ تصور شلوغ بود. به طرف آرامگاه اردشیر اول که حرکت کردیم، باردیگر با ازدحام مردم روبرو شدیم. زن و مرد و کوچک و بزرگ مسیر سخت و مرتفع را طی کرده و با علاقه به سمت آرامگاه می­رفتند. در آنجا با چشم خود دیدم که چگونه در 2500 سال پیش و با استفاده از ابزار اولیه، دل کوه را بریده و بنای بزرگی را در درون صخره­ها و به صورت یک­پارچه تراشیده بودند. یک محوطه­ی بزرگ در پیش آرامگاه که از طریق چندین پله به ایوان روبروی آرامگاه می­رسید و پس از آن تونل بزرگی در درون کوه که محل آرامگاه بود. در پیشانی آرامگاه، شاه را می­دیدی که در یک دست گل نیلوفر آبی نشانه­ی هخامنشیان ،دردست دیگر سیب یا تخم­مرغ رنگی. در بالای سر او فرشته­ی فروهر به نشانه­ی اهورامزدا و در پیش روی او آتش مقدس و در بالای آن مهتاب. شاه در حال دعا و نیایش بود. این نشان در بالای همه­ی آرامگاه­های مربوط به هخامنشیان دیده می­شد. این جا نقطه­ای بود که احساس غرور و بزرگی ایرانیان بازدیدکننده به نقطه­ی جوش خود می­رسید و این امکان وجود داشت تا گروهی از مردم که بیشتر به عوام نزدیک­ترند از خود رفتار غیرفرهنگی و خردستیزانه بروز بدهند. زیرا با هجوم به سوی آرامگاه و بوسه زدن بر نرده ها و اصرار بر لمس سنگ و آهن­ها، خاطره­ی خوبی را در ذهن نمی­نشاندند. این کار البته با فرهنگِ یگانه­پرستی کوروش بزرگ سازگاری ندارد و شاید بوسیدن سنگ و آهن و چوب، فرهنگی وارداتی است که از بیگانگان به این ملت رسیده باشد. گروهی از هم­میهنان اما در آن نقطه بلند تاریخی احساس غرور و سرافرازی خود را با خواندن سرود ای ایران به نمایش گذاشتند و من نیز افتخار شرکت در خواندن این سرود زیبا، جاودان و ملی را پیدا کردم.

در کنار آرامگاه شاهان بزرگ هخامنشی، و در دل صخره­ها، آنچه نظر بازدیدکنندگان را به خود جلب می­کرد، وجود چاه­هایی با اشکال هندسی منظم بود که به صورت یک­پارچه و قالبی در درون سنگ تعبیه شده بود. این چاه­ها از طریق کانال به طرف ارگ کشانیده شده و خوشبختانه هنوز پابرجا مانده است. این ابنیه­ها به خوبی نشانگر پیشرفت ایرانیان در حفر کانال­­، زه­کشی و ایجاد سد و بند آبی است. تصور من این است که علی­رغم دوری راه و موانع دیگر اما به دتیت رواوری مردم ایران به تاریخ و تمدن خود سال به سال بر خیل عظیم بازدیدکنندگان از پاسارگاد و تخت­جمشید اضافه خواهد شد. برای اینکه مردم ایران خسته از همه­ی فرهنگ­های اجباری و بیگانه، اینک به هویت اصلی خود بازگشته­اند. همچنین تبلیغات اخیر حکومت که تلاش کرده است به صورت  ابزاری از احساس  ناسیونالیستی  ملت  ایران  برای  جنگ  هسته­ای ­اش  با غرب، سوء استفاده کند، این زمینه را فراهم ساخته تا مردم بیش از پیش به این هویت اهمیت بدهند. با این تفاوت که ملت علی­رغم، میل حکومت­گران، از آنان عبور کرده به بدلی­ها توجهی نمی­کنند و مستقیماً به سراغ اصل و سرچشمه­ی ایرانیت یعنی کوروش بزرگ خواهند رفت. تا وقتی مردم ایران به حکومت ملی و ایرانی دست نیابند و همواره دوگانگی بین مردمی با فرهنگ ایرانی و حکومتی با فرهنگ بیگانه وجود داشته باشد، این احساس ناسیونالیستی نیز تقویت خواهد شد.   

برداشت من این است که سال­های در پیش رو، به ویژه امسال  که سال کوروش بزرگ نامیده شده، احساس ناسیونالیستی در بین ملت ایران به اوج خود خواهد رسید. آن روز را در تخت­جمشید گذراندیم. از اینکه در آن فضا تنفس می­کردیم، لذت می­بردیم و دوست نداشتیم این لذت معنوی را از دست بدهیم. همگی شاد بودیم. دختران و پسران با لباس­های رنگی و زیبا همراه با سایر اعضای خانواده، شادمانی واقعی ولو برای یک روز را تجربه می­کردند. همه چیز زیبا بود. هوا بسیار دلپذیر بود. به راستی که هخامنشیان یکی از معتدل­ترین و سرسبزترین مناطق ایران را برای گذراندن جشن­های نوروزی گزینش کرده بودند. و حتم دارم که روزگاری خواهد رسید که ایرانیان جشن­های رسمی نوروزی را از همین نقطه شروع کنند. پیش از این دستگاه شاهی صفویان در اصفهان را بارها دیده و در میدان نقش­جهان، عالی­قاپو و چهل­ستون از احساس خوشی بهره­مند شده بودم، ولی تخت­جمشید کجا و عالی­قاپو کجا . شب را در هتل پارکینگ در کنار هم­میهنان گرم و دوست­داشتنی سپری کردیم و همه ی خوشی های عالم را در زیر جادرها ی ساده با یک گاز پیک نیک و خوردنی­های کم­هزینه، به یکدیگر هدید دادیم. اگرچه جمعیت بسیار زیاد بود و امکانات درحد صفر و بلکه زیر صفر، اما هیچکس از دیگری گلایه نداشت و همه­ی برخوردها مهرآمیز و دوستانه بود. انگار این مردم بار اول است که همدیگر را پیدا کرده­اند. در آنجا نه از کلاه­برداری، رشوه­گیری، دروغگویی، ریا، تظاهر و تجاوز به حقوق دیگری خبری بود و نه از رفتار خشم­آلود و غیرفرهنگی. مسافران تلاش می­کردند به یکدیگر کمک کنند و دیگری را بر خود مقدم  بدارند. نمونه­ی این رفتار دوستانه و خردگرایانه را در هیچ­جا ندیده بودم، یادش گرامی.

 

یک روز در مرودشت:

بامداد روز چهارم از تخت­جمشید و شهر ویران­شده­ی پارسه به قصد پاسارگاد و نقش رستم خداحافظی کردیم. البته با این آرزو که دوباره و در نوروزهای آینده به تخت­جمشید بازگردیم. چنانچه اشاره کردم فاصله­ی پاسارگاد تا تخت­جمشید حدود 50 کیلومتر است و نقش نقش رستم در 2 کیلومتر پارسه قرار دارد. اما با پیمودن یک مسافت کوتاه، احساس کردیم مرکبِ پیر ما با چنان وضعیتی که داشت، نخواهد توانست این مسافت به هم­ریخته را بپیماید. پس صلاح کار را در این دیدیم که به مرودشت رفته و دستی به سروگوش مرکب کشیده او را مهیای سفر نماییم. آن روز تا پسین در مرودشت ماندیم. دشت وسیع و سبزوخرم مرودشت مبهوتمان کرد. اگرچه شهر تعطیل بود اما به قدری سبزوخرم بود که تعطیلی­اش را درک نکردیم. به راستی که ایران چقدر زیباست. جلوتر درباره­ی حاصل­خیزی این مرزوبوم سخن خواهم گفت. آنجا که قرار است از جاده­ی شیراز به اهواز بگویم. مردم مرودشت را نیز گرم و صمیمی دیدم. در این شهر پارچه نوشته­ای را دیدم با این مضمون : «مرودشت اولین پایتخت باستانی ایران». شاید اینگونه نباشد و پارسه همان ارگ تخت­جمشید باشد. اما تردیدی نیست که این دشت در آن دوران پابرجا بوده وچشم انداز تخت­جمشید به سوی این دشت کشیده شده است. در واقع آن کوههای بلند با این دشت وسیع و بسیار سبز است که جایگاه بهاری و نوروزی هخامنشیان را به این نقطه کشانیده است. با این وجود، من به سهم خود از مرودشت آگاهی زیادی نداشتم. هرگاه نام تخت­جمشید را شنیده بودم او را همزاد با شیراز می­پنداشتم. در حالیکه چنین نسبتی می­بایست با مرودشت برقرار باشد. زیرا بین تخت­جمشید تا شیراز از حدود 50 کیلومتر فاصله است. در صورتیکه مرودشت، تخت­جمشید یا  پارسه را به نقش رستم و نقش رجب(؟!) متصل می­کند. من در این زمینه آگاهی بیشتری ندارم، اما بر این گمان هستم که حکومت ملی و دموکراتیک آینده می­بایست از مرودشت یک شهر توریستی با امکانات لازم برای پذیرایی میلیونها مسافر بسازد. مرودشت امکان توسعه را دارد. برای اینکه از دشت­های وسیع و رود پرآب برخوردار است و می­تواند شهری در خور تخت­جمشید و پاسارگاد باشد.

از مرودشت به طرف نقش رستم برگشتیم. نقش رستم آرامگاه داریوش بزرگ و خشایارشاه و چندتن دیگر است. این آرامگاه نیز همانند آرامگاه اردشیر در دل کوه بریده شده و همانند آنهاست. در پایین آن یک آتشکده قراردارد. شوربختانه دم­دمای غروی آفتاب بود و باید به طرف شیراز حرکت می­کردیم و به همین دلیل نتوانستیم در آنجا بمانیم. در پایین کوه، گندم­زارهای وسیعی قرار داشت که در هوای بهاری از زیبایی و طراوت ویژه­ای برخوردار بود. همچنین نمایشگاهی از آثار محلی و بازساخته­های آثار تاریخی بناگردیده بود. در این نمایشگاه آثار علمی و فرهنگی درباره­ی هخامنشیان، شهر پارسه و کوشک شاهی به فروش می­رسید. هجوم مردم برای خرید این آثار به ویژه CD های شهر پارسه دیدنی بود.

 

شیراز:

مرودشت را به قصد شیراز ترک کردیم. فاصله­ی 50 کیلومتری بین مرودشت تا شیراز خیلی زود گذشت. زیرا طبیعت به قدری زیبا بود که زمان را حس نمی­کردی. کوه­های بلند که همچون دیواری منطقه را محاصره کرده بود و دشت­های وسیع با رودخانه­ی پرآب. ابرها نیز به مرور بالا می­آمد و بر تنوع این منظره­ی زیبا می­افزود. اتوبان بین مرودشت تا شیراز نیز پرشده بود از اتومبیل­هایی که مسافران نوروزی را از تخت­جمشید به سمت شیراز می­برد. من پیش از این شیراز را ندیده بودم. بر اساس شنیده­ها تصوری از موقعیت  جغرافیایی  و بافت خیابانها و خانه­ها در ذهن خود ساخته بودم. ولی با ورود به شیراز و گذر از دروازه­ی شهر، هیچ شباهتی بین شیراز خیالی­ام با شیراز واقعی نیافتم. دروازه­ی ورودی، کوههای آن و هتل­ها و خانه­های ساخته شده بر فراز این کوههای سنگی به قدری زیبا به نظر می­آمد که باورکردنی نبود. اگرچه در تاریکی شب وارد این شهر تاریخی شدیم، اما ورودی شیراز و سه خیابان اصلی که از آن منشعب شده به درون شهر می­ریخت، مشخص می­کرد که در شهر چه خبر است. مثل هرشب، ابتدا در فکر اسکان بودیم. خوشبختانه از بدو ورود به شهر با تابلوهایی روبه­رو شدیم که آدرس ستاد میهمانان نوروزی را مشخص می­­ساخت. مسیری را که این تابلوهای متعدد نشان می­داد در پیش گرفته و سرراست به سمت ستاد رسیدیم. حسین از ماشین بیرون پرید و فوراً یک کاتالوگ از آنان دریافت کرد که کمپ­های نوروزی را نشان داده بود. ما تصمیم گرفتیم در کمپ باغ ملی که روبروی حافظیه بود اسکان گزینیم تا دسترسی به آثار تاریخی راحت­تر باشد. باغ ملی، پارک بسیار زیبا ، شیک و آرامی بود. میهمانان نوروزی چادرهای خود را برپاکرده بودند. ما نیز همین کار را کردیم. دو شب را در این هتل پارک گذرانیدم. بامداد روز چهارم، ابتدا تصمیم داشتیم از مجموعه­ی ارگ، بازار، مسجد و حمام وکیل دیدن کنیم، اما ترجیح دادیم مرکب را به طبیب حاذق نشان داده و از سلامت او اطمینان حاصل نماییم. آدرس تنها طبیب حاذق را بیرون از دروازه­ی ورودی شهر یافتیم. مرکب را به او سپردیم، علی  که مسئولیت رانندگی داشت را بر سر آن کاشتیم و بقیه­ بی­اختیار مسیر کوه را که بر مغازه­ها اشراف داشت ،در پیش گرفته و بالا رفتیم. کوه پراز درختان و گیاهان زیبا بود. از آنجا بر شهر شیراز مسلط بودیم. دوردست و در جنوب شهر  کوههای بلند پیدا بود. روبریمان یعنی در شمال­شرق ورودی شهر، کوههای زیبا و باغ­ها و پارک­های دیدنی به چشم می­خورد. چادرهای مسافران نوروزی در همه جا حتی در کنار اتوبان شیراز – مرودشت برپاشده بود. به راستی که این توصیف شیراز، به عنوان شهرگل و بلبل دقیق است .                                                                                                                                                             

شیراز اگرچه در یک منطقه­ی کوهستانی قرار دارد اما فاصله­ی آن با دریا بسیار نزدیک است. این مسأله موجب شده تا بارندگی­های زیادی در منطقه صورت بگیرد. آن روز صبح، هوا آفتابی بود اما به مرور جبهه­ای از ابرهای سیاه را دیدم که اگرچه ابتدا وجود آنها را جدی نگرفتیم اما تا روز پس از آن که در شیراز بودیم، دریافتیم که باران یعنی چه!

آن روز را در همان طبیعت گذراندیم و ناهار را در یک کبابی در جنب مکانیکی میل کردیم. باوجود آن اقامت اجباری، بچه­ها اما خسته نشده بودند. البته ساعات پایانی روز، کم­کم برایشان خسته­کننده شده بود اما این امید که زودتر کار تمام شده و پس از آن با رفتن به یک گرمابه، خستگی را از تن خارج خواهند کرد، خود را تسلی می­دادند. چهار روز بود که دوش نگرفته بودیم و این مسأله به ویژه برای من که عادت دارم هرروز دوش بگیرم بسیار گران تمام شده بود. راستش، روز تمام شد و ما مجبور شدیم برای اینکه آدرس گرمابه­های شیراز را پیدا کنیم دوباره به ستاد برگشتیم. آنها آدرس یک گرمابه­ی قدیمی به نام گلستان در خیابان کریم­خان زند، یعنی بزرگترین خیابان در مرکز شهر را به ما دادند. آن شب دوباره به محل چادر در هتل پارک برگشته و بساط پخت­وپز را علم کردیم. قرار بر این شد که روز بعد، برای بازدید از مکان­های تاریخی حرکت کنیم.

 

ارگ کریمخانی:

روز پنجم سفر، بازدید را از ارگ کریم­خانی شروع کردیم. پس از آن به بازار وکیل رفتیم و حمام وکیل نیز گویا در حال بازسازی بود. برای دیدن ارگ نیز جمعیت زیادی آمده بودند. تاریخ این ارگ به دوره­ی ما بسیار نزدیک بود. به همین دلیل راحت در فضای آن دوران قرار می­گرفتیم. به ویژه که کریم­خان و چندتن از وزرای دربار و میهمانانی از ممالک بیگانه، در یک مجلس سیاسی – تجاری، بازسازی  شده  بود. همچنین  معماری  زیبای  درون  ارگ  که  بخش­هایی از آن دست ­نخورده باقی مانده، نشانگر ذوق هنری دوره­ی زندیه بود. در عین حال نمایشگاه کتاب و عکس و CD فروشی برپا بود و مورد استقبال فرهنگ­­دوستان قرار می­گرفت. بر در و دیوار ارگ شاهی، تعدادی عکس از دوره­ی قاجار و اوایل دوره­ی پهلوی از شهر شیراز به چشم می­خورد که بسیار جذاب و آموزنده می­نمود. تصاویری از دروازه قرآن، خیابانهای شیراز، استقبال مردم از حاکمین وقت، افتتاح مدرسه و آموزشگاه و مراسم اعدام افراد شرور بودند. در تصویری که از مراسم اعدام یک فرد مجرم به چشم می­خورد، بی­رحمانه­ترین شیوه­ی مجازات دیده می­شد. زیرا فرد مجرم را به گونه­ای مقابل توپ جنگی می­بستند که چهاردست و پایش به توپ زنجیر شده و سینه­اش مقابل لوله­ی آن قرار بگیرد. به محض شلیک توپ توسط دو توپ­چی که در پشت توپ با حالتی خونسرد همراه با افتخار ایستاده­اند، لابد تکه بزرگه­ی اون ننه­مرده، گوشش بوده است.این تصویر را که دیدم  با خود گفتم، کو تا اعدام از این سرزمین برچیده شود.

اگر راستش را بخواهید، تصاویر دیگر نیز من را جداً به فکر واداشت. به ویژه تصاویری از شهر شیراز در ابتدای دوره­ی پهلوی. این تصاویر به خوبی نشان می­داد که در آن زمان شهر شیراز، مثل یک روستای بزرگ بوده است. شهری که یک روز پایتخت ایران بوده است. ولی به فاصله­ی کمتر از 50 سال در دوره­ی پهلوی نه تنها شیراز، بلکه همه­ی ایران به یک کشور مدرن تبدیل گردید. صرفنظر از دیکتاتوری سیاسی رضاشاه و محمدرضاشاه که زمنیه­ی سقوط این سلسله را فراهم ساخت، به لحاظ عمران، سازمان­دهی، مدرنیزاسیون و تحول در نظام آموزشی، نظامی، قضایی و اقتصادی، این دوره قابل­توجه است.

من با دیدن این تصاویر کمی متعجب شدم. برای اینکه هر بیننده­ی منصف و بی­طرفی، فوراً یک مقایسه­ی نزدیک از دوران پیش از پهلوی و پس از آن در ذهن خود انجام ­داده و با خود می گفت، بابا دمشون گرم!

پس از آن به دیدن باغ ارم رفتیم. اگرچه همه­ جای شیراز باغ و سبز است. ولی باغ ارم مثال زدنی بود. صدها گونه­ی گیاهی از این باغ یک نمونه­ی آزمایشگاهی برای دانشجویان رشته­ی مهندسی کشاورزی دانشگاه شیراز ساخته بود. انبوه درخت­های بلند، گل­های کاغذی، آب ­نماهای زیبا و ساختمان قدیمی و زیبای باغ­، یک بهشت خیالی را در نظر، هویدا می­ساخت. روز از نیمه گذشته بود و ابرهای سیاهی که روز پیش، جدی­شان نگرفته بودیم، اینک غوغایی برپاکرده بودند. باران از نیمه شب پیش شروع شده بود به گونه­ای که همه­ی مسافرین هتل پارک­ها و هتل خیابان­ها مجبور به برچیدن چادرها و فرار به سمت اتومبیل­ها در نیمه­های شب شدند. این باران امان را از همه گرفته بود، ولی علاقه­مندان مکان­های تاریخی و دیدنی، دست­بردار نبودند. شاید تماشای مراکز متعدد تاریخی و فرهنگی یا باغ و بوستان­های زیبا در مدت زمانی کمتر از سه روز ما را به حالت اشباع رسانده بود. به همین دلیل احساس ولع اولیه را از دست داده بودیم، اما جایی بود که حتماً می­بایست می­دیدیم. حداقل بازدید از سه مرکز تاریخی – فرهنگی دیگر را در برنامه­ی خود داشتیم. حافظیه، آرامگاه سعدی و شاه­چراغ. پس از اندکی استراحت در مرکب، و صرف یک ناهار حاضری، آماده­ی بازدید از حافظیه شدیم. اگرچه این فرصت را به دست نیاوردیم تا از آرامگاه سعدی و شاه­چراغ دیدن نماییم. به خود وعده دادیم برای سفر آینده . . .

 

حافظیه:

روز پنجم، شب هنگام و در حالیکه باران همچون دوش آبی که تا انتها بازشده با شد، بر سر و رویمان می­ریخت، در صف­های پرازدحام مسافران نوروزی برای بازدید از آرامگاه حافظ، ایستاده بودیم. در این جا مأمورین، از شعور مناسب این کار بزرگ بی­بهره بودند. به همین دلیل با ایجاد ورودی­های بسیار تنگ برای بازدیدکنندگان به منظور دریافت بلیط، عملاً شرایط بروز رفتارهای غیرفرهنگی را فراهم می­ساختند. گویا  این  مسئولین  از جماعت اسلامی بودند! در هرحال، پس از مدتی طولانی و زندگی در برزخ صف، این هدیه­ی نظام اسلامی به مردم ایران­زمین، و به محض پاگذاشتن درمحوطه­ی آرامگاه، خستگی و تلخی اولیه از کاممان بیرون شد و به جای آن وجد و شادمانی نشست. در این جا نیز با انبوهی از مردم فرهنگ­دوست و معناگرا، روبرو می­شدیم که چون نگین، آرامگاه را دربرگرفته و با وجود اینکه آرامگاه از یک فضای بسیار باز برخوردار بود، اما جای سوزن انداختن نبود. هیاهوی عجیبی برپا بود و بنا به گزارش­های موجود، این هیاهو در آن ایام نوروز هیچ­گاه قطع نگردیده بود.

تصور اینکه ما نیز بتوانیم خود را به نگین این انگشتری برسانیم، بس بیهوده بود و به همین دلیل، هم زمان با حرکت آرام همراه با انبوه فرهنگ­دوستان و عاشقان حافظ که گرداگرد آرامگاه در حرکت بودند، و در این هیاهوی شادمانی که با فلاشر دایم دوربین­ها نورافشانی می­شد و نگاه­ها را به یک مسیر طولانی و رفت­وبرگشت می­کشانید، من تصمیم گرفتم در ذهن خود از گوشه­ای از این همه عشق به حافظ، رازگشایی کنم. فوراً این بیت از غزلیات حافظ به ذهنم رسید که؛ شعر حافظ همه بیت­الغزل معرفت است / آفرین برنفس گرم و لطف سخنش. به راستی که نفس گرم، درجه­ی عالی از آگاهی و معرفت و لطف سخن که همانا انتقالِ معرفت و گرمی نفس از راه نظم و جادوی کلام است، از حافظ اسطوره­ای ساخته است که مردم در پس قرن­ها این­گونه به او عشق می­ورزند.

حافظ خود می­گوید که شعر او بیت­الغزل معرفت است. در واقع اگر برای شعر یک   شاه­بیت درنظر گرفته شود که سایر ابیات، معنا، قافیه، وزن و اصالتِ خود را از آن گرفته­اند، حافظ ادعا می­کند، در حوزه­ی آگاهی و معرفت نیز همه می­بایست به شعر حافظ اقتدا نمایند. معرفتی که او از آن یاد می­کند، نه از جنس معرفت علمی و منطقی است، بلکه بیش از هر چیز معرفتِ نفس و درکِ  توانمندی  ­های  ذهنی، روحی، اخلاقی و هنری  و فلسفی انسان است. در واقع کار حافظ از جنس خلق و رازگشایی و باز کردن مسیری برای زیبایی­ها و تظاهر نفس کمال یافته یا همان انسان است. او این کمال و قوه­ی خلق کنندگی را در بستر زندگی و واقعیات زندگی قرار می­دهد تا ازجنبه­های انتزاعی و تخیلی آن بکاهد و به وجود   انسان­­  گرایانه­ی آن برجستگی بیشتری ببخشد. به این معنا، هرکس با مضامین معنوی، اخلاقی، هنری، فلسفی و اجتماعی این شعر آشنا می­شود، حافظ و شعر او  را عالی­ترین بیان­کننده­ی درون خود و بلکه واقعیات زندگی می­یابد و با شکستن قالب­های  کلیشه­ای از جمله بایدها و نباید­های اعتباری، شرعی و ایدئولوژیک، و از رهگذر یک عاشق ازاد  و بلکه یک عشق بی­رنگ و قالب­ناپذیر، حقیقت انسان و نفس او را در یک پارادوکس لذت­بخش  می­یابد. از یک سو به جنبه­های عینی و ابژکتیو این عشق توجه می­کند و از دیگر سو به جنبه­های تخیلی و فرا واقعی آن. بنابراین معرفتی که حافظ ازآن دم   می­زند، درعین حال که از بستر زندگی بیرون نیست و به دنیای واقعی انسان تعلق دارد، از دیگر سو، ساختارشکن است و به هیچ قالبی در نمی­آید. او هرگاه از عشق، می، میکده، مسجد، صوفی، منبر، خرقه، داروغه، محتسب، معشوق و صدها واژه و مفهوم دیگر سخن  می­گوید، به اندازه­ای با مخاطب نزدیک است که گویا زبان اوست و به همین دلیل، مخاطب او را می­شناسد و به او عشق می­ورزد و کتاب او را بر سر سفره­ی هفت­سین به رسم تبرک می­گذارد و سال نو را با فال حافظ شروع می­نماید. از قلم و زبان حافظ، معنویات خود را می­جوید و چون کودکی که می­خواهد راه رفتن را بیاموزد، از او عشق ورزیدن، میگساری، اَلواطی­گری و زهدپرستی، خرقه­پوشی ، عزلت­گزینی و مهرورزی و انسان­دوستی را یاد می­گیرد. حافظ همه­ی این هدایا را بدون انتظار دریافت مزد و اجر یا بدون برگرفتن شمشیر و بالابردن چماق شکنجه و آتش و عذاب، به رهرو خود ارزانی می­دارد و او را مرید خود ساخته و جنبه­ی معرفتی و آگاهی­بخشی شعر خود را برملا می­سازد. ولی از دیگر سو، او از رازورمزی سخن می­گوید که گویا فقط با زبان مطرب و می امکان گشودنش هست: حدیث مطرب و می­گو و راز دهر کمتر جو/ که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا.

به باور من اگر حتی دیوان عظیم­القدر حافظ و غزلیات آسمانی این پیامبر بی­ادعا را ندیده بگیریم و صرفاً و صرفاً به همین تک بیتِ حافظ اکتفا نماییم، حق است باورکنیم که، شعر حافظ بیت­الغزل معرفت است. امروز و در آستانه­ی قرن 21 که باید پذیرفت بشریت در اوج کمال فلسفی و علمی است، بر همه­ی صاحبان عقل و خرد، اثبات گردیده است که از راه حکمت و در یک قالب منطقی – علمی و از راه الفاظ و گزاره­ها و تکیه بر واقعیات یا تخیلات، نمی­توان به رازگشایی درباره­ی واقعیتِ هستی مبادرت کرد و چه خام­اندیش­اند کسانی که ادعای فهم حقیقت را به عنوان یک جُرم ایدئولوژیک بر ذهن دیگران نشانده­اند.

آری حافظ، از حقیقت به عنوان راز یاد می­کند و آن را به حوزه­ی درک شهودی و احساس درونی می­کشاند که صرفاً از راه رسیدن و از طریق پرواز برورای مفاهیم، شرعیات و مشهودات می­توان به آن دست یافت. او از این راه، سرچشمه­های معرفت را به سوی انسان­ها می­گشاید و از پس نظم و سحرکلام که به حق یک هنر بدیع و یک خلق بی­نظیر است، دنیایی پراز لطافت، زیبایی و مهربانی را به پیروان خود ارزانی می­دارد. به باور من این همان رمزی است که حافظ را همنشین فردوسی حماسه­سرا و کوروش    حماسه­آفرین ساخته و این سمبل­های به ظاهر متضاد و حداقل ناساز را در ذهن ایرانی نشانده و یک نظم هنجار را در حافظه­ی تاریخی و فرهنگی این ملت پدید می­آورد. این پیامبر ایرانی و پارسی­زبان اینک در قلب ملت ایران جا دارد.

     در حریم حافظ نیز از گزنه، داروغه و محتسب، خبری نبود. این پیرخرابات، متعلق به همه­ی ایرانیان بود و همه را می­پذیرفت. زیرا هردین وآیین و یا هرشکل و لباس می­توانست، خواستنی­های خود را درکلام حافظ بیابد. زنان و دختران و پسران شیک­پوش با ظاهری آراسته و آرایش­های غلیظ­­­­­تر­ از رنگ بهاری و عطرهای دل­انگیز و خنده­های دل­ربا با آرامگاه حافظ شیراز، معاشقه می­کردند و حتم دارم  که  ملائک از  این همه دل­انگیزی و فهم و دل­مستی به حسادت برخاسته و

شکوه­ی حافظ و ایرانیان و بلکه خدای آنان اهورامزدا را به درگاه خدای خود برده و بر کوروش بزرگ نفرین کرده­اند که چنین ملت ممتاز و جسوری را پرورانیده است . . .

 

هتل باشگاه:

روزهای بارانی شیراز را می­گذرانیدم. همه جا باران بود  و امکان اسکان در کمپ­های سرباز وجود نداشت. یک بار دیگر به ستاد مراجعه کرده و آدرس جدید گرفتیم. آنها چند سالن سرپوشیده را معرفی کردند. ما به طرف ورزشگاه سرپوشیده­ی شهید دستغیب رفتیم. در آن فضای محدود n چادر چسبیده به هم وجود داشت. ناگفته نماند به چند مهمان­سرا نیز رفته بودیم. آنها مثلاً برای 7 تخت و برای یک شب، مبلغ 300000 ریال به بالا مطالبه می­کردند. تازه، سرویس­ها عمومی بود و هزار مشکل دیگر هم وجود داشت. ما هم فکر میکردیم درست نیست که برای یک شب بخواهیم برنامه­ی خود را به هم زده و تازه پول زور هم بدهیم. از دیگر سو، چادر و پتوو حتی لباس­هایمان از شب گذشته و در طول روز، کاملاً خیس شده بود و امکان خوابیدن در زیر چادر وجود نداشت و حتماً بچه­ها سرما می­خوردند. این بود که تصمیم گرفتیم در یک فضای سرپوشیده و نسبتاً گرم استراحت کنیم. ورزشگاه دستغیب این حسن را داشت که گرم بود و در ازای دریافت مبلغی، یک چادر نیز در اختیارمان گذاشتند. اما چشمتان روز بد نبیند. زیرا ازدحام جمعیت و نامتناسب با آن، محدودیت فضا و پخت­وپز مسافران همراه با بوی عرق پا و بدن تا آب باران و خیسی لباس­ها، همه ­و همه شرایط غیرقابل تحملی را به وجود آورده بود. به همین دلیل بچه­ها خواستند که تا پاسی از شب یعنی حدود ساعت 10 شب، بیرون بمانیم و پس از آن که به چادرها برگشتیم، فوراً خوابیدیم. روز بعد نیز مثل بقیه ساعت 4 صبح برخاسته و بساط خود را جمع کرده و از آنجا بیرون زدیم. اگرچه شلوغ بود و به اصطلاح سگ صاحبش را نمی­شناخت و انواع بوها نیز در هوا پراکنده  بود، اما این حسن  را داشت که گرم  بود. به همین  دلیل   بر آن نام هتل طویله را نهادیم. البته قصد اهانت به دیگران را ندارم. من با خودم یک حساب دو، دوتا، چهارتا کردم به این معنا که، اگر شهرداری شیراز حمایت کند، شاید این امکان وجود داشته باشد که بیرون از شهر، بخش­ خصوصی برای پذیرایی از میهمانان، میهمان­سراهای ارزان قیمت و چندمنظوره بنا کند. شاید از این محل درآمد بالایی برای خودشان دست­وپا کنند. مثلاً سویت­های کوچک یک­نفره، دونفره­­، یا برای یکی، دو خانواده. این سویت­ها ممکن است با قطعات پیش­ساخته، بنا شود. و به طور متوسط برای هرکدام هر شب 100000 ریال کرایه درنظر گرفته شود. در طول سال نیز این امکان وجود دارد که کارگران فصلی، دانشجویان، میهمانان و افرادکم درآمد از آنها استفاده نمایند. این پیشنهاد البته خیلی خام است اما خام­تر از کمپ­های نوروزی در شهرهایی مثل شیراز، اصفهان، آبادان، اهواز، خرمشهر تا شهرهای شمالی نیست. اگر متناسب با میهمانان نوروزی یا تابستانی برای شهرهای توریستی ، تسهیلات درنظر گرفته شود، برای توسعه­ی آن شهرها هم خوب است. التبه  می­دانم که چاله­، چوله­ها بسیار زیاد است و از همه مهمترین این که «انرژی هسته­ای حق مسلم ماست»!

 

جاده ی شیراز-اهواز:

دلایل زیادی وجود داشت که از شیراز به تهران برگردیم. اما بچه­ها زورشان بر من چربید. آنها از پیش تصمیم گرفته بودند، از شیراز به سمت اهواز رفته تا هم عمو و بچه­هایش را ببینند و هم سری به اهواز و آبادان زده باشند. بنابراین نتیجه­ی این کشمکش چند روزه با پیروزی آنها به پایان رسید و ما صبح روز ششم سفر، مصادف با هشتم فروردین شیراز را به هدف اهواز ترک کردیم. باران به شدت می­بارید و من نگران بودم که مبادا در بین راه بمانیم. هرچه جلوتر می­رفتیم، شرایط تغییر می­یافت. زیرا اصلاً فکر نمی­کردم این مسیر تا این اندازه جذاب، دیدنی و متنوع باشد. از جاده­ی شیراز – بوشهر گذر می­کردیم. جاده­ای که در مسیر آن شهرهای کازرون، چنار(قائمیه)، و نورآباد ممسنی قرارداشت. البته از شهرکازرون نمی­گذشت. پس از پیمودن مسافتی، آرام­آرام تابلوی به طرف یاسوج نیز آشکار می­شد. چندی نگذشت که خود را در بلندیهای استان پارس (فارس) یافتیم. ریزش باران چند روزه، موجب شده بود تا رودخانه­ها پرآب شود؛ آبشارها،به نحو شگفت­انگیزی از بلندای کوههای سنگی جاری شده و جنگل­های کوهستانی از تازگی زاید­الوصفی برخوردار بودند. وقتی به گردنه­ها رسیدیم و از ارتفاعات بلند، جاده­های مارپیچ مناطق پست در جنگل­ها را تماشا کردیم، آنچنان دچار هیجان شده بودیم که به راستی همه­ی غم­های عالم را فراموش کردیم. به راستی چقدر زیبا بود! در پهن­دشت پارس، لاله­های وحشی به رنگ خون در همه جا پراکنده شده بود و سرخی آنها با سبزی مخملین مراتع، منظره­ی به یادماندنی را به وجود می­آورد. خط سیر مراتع، فوراً به ارتفاعاتی منتهی می­شد که مملو از جنگل­ها و درخت­های زیبا بود. در کنار این زیبایی جادویی، کوههای سر به فلک کشیده که گاه همچون دیوارهایی بلند و صخره­ای جاده را محاصره کرده بود، مسافران نوروزی را مات و مبهوت می­ساخت. به راستی   واژه­ی زیبایی و زیباشناسی، قرنهاست که در اندیشه­ی فیلسوفان به عنوان یک واژه­ی مبهم، غیرقابل تعریف و بلکه  اسطوره­ای درآمده است. درست مثل واژه­ی حقیقت و اخلاق. و این جا البته عالم مفاهیم و قیل­وقال با زیگران حوزه­ی منطق، فلسفه و علم نیست. این جا چیزهایی است که چشم را نوازش می­دهد و عقل را حیران می­سازد. طبیعت قدرت خود را به رخ می­کشد و ذهن را یک­جا از وجود خود پر و بلکه اشباع می­سازد. گویا عمد داشته است تا در این دشت و مرتع و کوه و بیابان، خودش را به صورت لخت و عور به هر بیننده­ای بنمایاند و دلربایی نماید. سبزی گندم­زارها در کوه­پایه­ها و دشت وسیع که همچون فرشی مخملین بر همه جا کشیده شده بود و کوچ عشایر که جزءلاینفک این اراضی وسیع در آمده، براین تنوع و زیبایی می­افزود.

به راستی که این حاصل­خیزی، امکانات و زیبایی­ها که ایران عزیز ما در جای­جای خود از آن بهره­مند است و قلم یارای بیان رشحه­ای از رشحات آن را ندارد، چرا مغفول مانده است؟ چرا نباید صنعت توریسم، کشاورزی مکانیزه، دامداری پیشرفته و صنایع بومی گسترش یابد؟ آیا کفران نعمت از این آشکارتر خواهد بود؟

آیا قلم حق ندارد هیجان زده شود؟ حق ندارد پرخاشگر شود؟ حق ندارد پرسشگر شود؟ ولو این که این قلم از طریق زور و زندان رژیم جمهوری اسلامی شکسته شده یا به بند کشیده شود؟ می­گویند انرژی هسته­ای حق مسلم ماست؛ می­گویم؛ ای از خدا بی­خبران اگر به امکانات نهفته در این سرزمین پهناور و خاک حاصل­خیز و مردمان زحمتکش و کم­ادعا، توجه می­شد، از هر انرژی، بهتر و پرزورتر و سازنده­تر بود. راز اصلی عدم توجه به این ملک زرخیز و حاصل­خیز و پربرکت این بوده است که حکومت­ها، مرکزنشینی را رواج داده و پول نفت و گاز را بلای جان خود و ملک و ملت ساخته­اند. در صورتیکه اگر هر استانی، خود مرکز باشد و فاصله­ها نه با پایتخت که با مرکز هر استان سنجیده می­شد و با تمرکزگرایی مبارزه­ی جدی می­شد و از پول نفت برای استان­ها به صورت مساوی و عادلانه و در جهت صحیح استفاده می­گردید؛ استان پارس، کهکیلویه، خوزستان، اصفهان، کردستان، سیستان و . . . هر کدام یک مرکز و یک محور و بلکه یک کشور در دل کشور بزرگ ایران محسوب می­شد. کدام حاکم را دیده­اید که با نیت آشنایی با امکانات زایدالوصف گوشه گوشه­ی این کشور دست به مسافرت زده باشد و فارغ از تبلیغات سیاسی و هیاهوهای پوچ، برای این کشور برنامه­ریزی کرده باشد؟ راز توسعه کشور این است که راه ­ورسم حکومت، وارونه شده و استانها مرکز و مرکز پیرو و بلکه حاشیه تلقی گردد. من در اینجا و پس از ذکر خیر از شاه­ عباس صفوی، نادرشاه افشار، کریم خان زند، میرزای تقی خان امیرکبیر و محمد مصدق لازم می­دانم از رضاشاه یاد کنم که به جای مرکزنشینی و سفله ­پروری، به ایران­پروری همت گمارد. اما پس از او  نمی ­توانم از سرداری  یاد کنم که فارغ  از بازی­های  سیاسی و پشت هم اندازی­های تبلیغی، برای آبادانی این مرزوبوم دل سوزانده باشد.

انرژی هسته­ای ما، نفتِ ما، گاز ما و ایدئولوژی انقلابِ ما در پای این ملک حاصل­خیز و جاذبه­های توریسم و نیروی انسانی کارآمد، هیچ است. مهم این است که ما  این ملت و این ملک را باور کرده باشیم و دست از بچه­بازی­های سیاسی در فلسطین، لبنان، عراق، افغانستان و بورکینا  فاسو برداریم. اگر با درایت، برنامه­ریزی و مهندسی صحیح، صرفاً و صرفاً به صنعت توریسم این مملکت توجه می­شد، نیازی به پول نفت نداشتیم.

بدون اغراق بگویم، قلم از بیان زیبایی جاده­ی شیراز – اهواز ناتوان است. بدون زیاده­گویی، ادعا کنم قلم از بیان حاصل­خیزی دشت نورآباد و قائمیه و گچساران و بهبان ناتوان است. و قلم از بیان شکوه جنگل­های جنوب ناتوان است. در این­جا، واژه­ی زیبایی نه در قالب الفاظ و گزاره­های فلسفی و هنری، بلکه از راه نوازش چشم و گوش و به وجد آوردن احساس و به تسلیم کشانیده عقل و هوش، خودش را بیان می­کند. جاده­ی شیراز به سمت اهواز دوطرفه و بس خطرناک است، اما پلیس این نیروی زحمتکش در همه­جا حضو  دارد و تا حدود زیادی توانسته است، امنیت را در گردنه­ها برقرار سازد. برخورد پلیس با مسافران مهربانانه و از سر ادب و احترام است. گویا پلیس نیز خودش را با طبیعت، مسافران و بلکه هوای تازه­ای که از شروع سال  86 خورشیدی به سوی ایران وزیدن گرفته، هماهنگ ساخته است.منظورم پلیس راه است و نه نیروی انتظامی سرکوبگر و نادان.

 

گچساران:

مرتع­های وسیع، جنگل­های زیبا، کوههای مرتفع و گندم­زارهای سرسبز و کوچ گسترده­ی عشایر از فاصله­ی شیراز تا گچساران، بیش از هر چیز سه اندیشه­ی اقتصادی را در ذهن من پرورش داد: 1- باید توسعه­ی استانها به شکل یک برنامه­ی ساختاری شبیه به فدرالیزم مدنظر قرار بگیرد تا دوری و نزدیکی    به تهران،  ملاک توسعه­ی همه جانبه نباشد و هر استانی پایتخت ایران پهناور قلمداد شود. 2- انرژی طبیعی و کشاورزی، دامپروری و توسعه­ی صنایع تبدیلی و سدسازی و کانال­کشی، جایگزین انرژی هسته­ای بلکه انرژی فسیلی گردد. انرژی خورشیدی و آبی دستِ کمی از آن  انرژی دردسرساز نخواهد داشت. ضمن اینکه از بین بردن تفاله­های اتمی (حتی اگر برای به دست آوردن انرژی هسته­ای جنگی درنگیرد و مملکت را فدای آرزوهای بلند نسازد) خود مصیبتی خواهد بودو محیط زیست را نابود می­سازد. 3- برای تقویت جمعیت توریسم، می­بایست تسهیلات لازم و پیش از آن امنیت پایدار، درنظر گرفته شود. ولی افسوس . . . من پیش از این گچساران را ندیده بودم. به همین دلیل فکر می­کردم، شهری است گرم با زمین­های گچی و غیرقابل زندگی. اما دیدن شهر، تمام تصورات واهی من را درهم ریخت. برای اینکه این شهر نیز به قدری سرسبز با مراتع وسیع و گندم­زارهای پهناور بود که آن را نگین سبز خوزستان نامگذاری کرده بودند. علاوه بر این که، از همین­جا، چاههای نفت سربرآورده بودو نشان می­داد که این منطقه، همه­ی ذخایر را یک جا دارد. گویا اهورامزدا این خدای باستانی ایران­زمین، خواسته است تمام نعمت­ها را بر این سرزمین ارزانی بدارد و از زنان و مردان ایرانی بخواهد با تلاش و کوشش و بهره­برداری از این زمین، بر جهان سروری کرده و بر جهانیان دامن مر بگشایند و پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک را سرلوحه­ی خود قرار بدهند. ولی افسوس!  افسوس که دست تجاوزگر جهل و خرافه و ظلم و تجاوز، این راه را بی­راهه کشانید، تا آنجا که مردم منطقه­ی گچساران، مسجد سلیمان، نورآباد ممسنی و بلکه بخش­های وسیع ایران، جز فقر و تنگدستی از این خوان گسترده، بهره­ای نبرده­اند. اما این امید هست که جوانان ایرانی، آستین بالازده و با آبادانی کشور، دیو جهل و فقر و ظلم و خرافه­پرستی را از این سرزمین اهورایی بیرون بریزند.

در مسیر گچساران به اهواز از شهر بهبهان گذرخواهی کرد. شهری تاریخی که به لحاظ کشاورزی و دامداری، بی­نظیر است. شهری که رودهای پرآب ا زآن گذر می­کند و می­توان ادعا کرد

اگر کشوری مثل ژاپن، فقط این یک شهر ایران را در خاک خود می­داشت، حتماً لبنیات و گندم و علوفه­­ی جهان را تأمین می­کرد. هنوز فراموش نکرده­ام زمانی در سالهای دور که در آبادان زندگی می­کردم، به طنز گفته می­شد که، دربهبهان چاه ماست کشف شده است !؟. . . حدود 10 سا ل پیش از بهبهان گذر کرده بودم. پس از 10 سال اما، پیشرفت چندانی در آن ندیدم. . .

 

اهواز:

پایان روز هشتم به اهواز رسیدیم. اهواز نیز همچون شهرهای بزرگی مثل شیراز، اصفهان، تبریز و تهران، از کلان­شهرهای ایران به حساب می­آید و سروته ندارد. برای دیدن آن نیاز به یک سفر جداگانه وجود دارد. ما نمی­خواستیم از مکان­های گوناگون شهر بزرگ و آباد، دیدن کنیم. به راستی کارون چه عظمتی دارد؟ در کنار آن کارهای زیادی انجام گرفته بود، ولی نه متناسب با بزرگی این رود بزرگ و نه شهر اهواز. در این شهر که بخش مهمی از آن هموطنان عرب زبانمان می­کنند و در چند سال اخیر، حوادث تلخ زیادی را تجربه کرده است، یک چیز جالبی به چشم می­خورد که در شهرهای دیگر ندیده بودم. در آنجا با نصب تابلوهایی، عید سعید باستانی به هموطنان شادباش گفته شده بود. همچنین با دیدن دانشگاه جندی شاپور، با یاد دورانی افتادم که حتی دانشمندان یونانی که از جورحاکمین وقت در امان نبودند، به این شهر مهاجرت کرده و به مباحث علمی و فلسفی مشغول می­شدند. با وجود تبلیغات منفی که درباره­ی هموطنان عرب زیاد، صورت گرفته و حکومتی­ها تلاش می­کنند این شهر را برای پارسی­زبانان ناامن قلمداد کنند، به شکل گسترده میهمانان نوروزی از اطراف و اکناف ایران به این شهر آمده و در آرامش و امنیت کامل و در پارک­ها و کمپ­های نوروزی از تعطیلات نوروزی لذت می­بردند. 

من دو منطقه­ی اهواز یعنی شلنگ آباد و کیان پارس را دیدم. فاصله­ی فاحش طبقاتی از دیدن این دو منطقه از یک شهر آشکار بود. در کیان پارس یکی از محل­های بمب­ گذاری شده یعنی بانک پارسیان را دیدم. به راستی عجب عظمتی! این بانک پارسیان چه می­کند! به نظر من تبعیض و اختلاف فاحش طبقاتی و فقر بی­حساب بخش زیادی از مردم منطقه به ویژه محله­های عرب­نشین، عامل اصلی درگیری و خشونت در این شهر است. این در حالی است که اهواز خود مرکز آب، نفت، صنعت و کشاورزی است. به راستی کدام منطقه ایران تا این اندازه ثروتمند است؟ پس چرا فقر و بیکاری؟ اگر امور کشور به خود مردم واگذار می­شد و درآمدها به صورت عادلانه در بین استان­ها توزیع می­گردید و به جای صرف دلارهای نفتی در امور نظامی و امنیتی، صنعت و کشاورزی گسترش می­یافت، اهواز تا این اندازه فقیر می­بود؟ اهوازی که به تنهایی می­تواند ایران را تأمین کند، نباید تا این اندازه در فقر و تبعیض باشد. مردم با فقر و تبعیض مخالف­اند، نه اینکه بخواهند تجزیه طلبی کنند. اگر تدبیر و برنامه­ریزی در حکومت داری جانشین ماجراجویی و  ایدئولوژی پرستی شود، در آن صورت ایران آباد خواهد شد. البته کتمان نباید کرد که پس از جنگ، کارهای خوبی در منطقه انجام گرفته است. جاده­سازی، سرمایه گذاری بخش دولتی و خصوصی در زمینه­های گوناگون از جمله سدسازی و کشاورزی، و به این لحاظ تحرکی در منطقه شروع شده اما کافی نیست. کارهای بزرگی هست که می­بایست انجام بگیرد. ولی شرط اول این است که حکومت به راه حکمت آید و از مسیر فعلی خارج شود. آیا امیدی هست؟ . . . واقعاً حیف است! کشور به مرور از زیر بار جنگ 8 ساله با عراق خارج می­شود. امیدهایی جوانه زده و کارهایی شروع شده است اما نگران هستیم بار دیگر تندروهایی حاکم، با تحریک غرب، مملکت را به کام جنگ و ویرانی ببرند. پس کی باید از این زمین پربرکت که از آن آب، جنگل، گندم، نفت، دانش و توانمندی می­جوشد، بهره­برداری کرد؟ کی باید رفاه، دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، امنیت و آسایش را تجربه کردم چرا نباید به جای لوله­ی تفنگ، موشک، ضدهوایی و سخنان جنگ افروزانه، از حکمت، تدبیر، برنامه­ریزی و دانش بهره جست. تا کی باید مبارز طلبید و جنگ را نعمت مقدس شمرد؟

من اهواز و بلکه خطه­ی خوزستان را فراوان در جنگ و آتش دیده بودم. اینک و پس زا 10 سال بار دیگر به آنجا برمی­گشتم، زمین­هایش را بدون مین­گذاری و آسمانش را بدون آتش توپ و گلوله و روشنایی رسام و فضایش را خالی از غرش گلوله و جنگنده یافتم. اگرچه فقر و بیکاری و ظلم و تبعیض در جای جایش به چشم می­خورد اما اگر جنگ نباشد، می­توان امیدوار بود که مردم خود و از روی آگاهی، مبارزه، تدبیر و دوراندیشی، نشانه­های اهریمنی را از این مرزوبوم بزدایند. به مناسبتی با چند تن از هم­وطنان عرب زبان هم­سخن شدم. گویا آنها خود قربانی درگیری­های اخیر شده بودند. مدعی بودند که دو نفر از کسانیکه اعدام    شده­اند، در زمان بمب­گذاری­ها، در زندان بوده­اند. این هم­وطنان هرنوع اندیشه­ی جدایی طلبی را محکوم کرده اما از تبعیض و فقر حاکم به فغان آمده بودند. آنها با سایر مبارزین همدردی خود را اعلام می­کردند. داریوش فضلی به ایرانی بودن و بلکه نام خود افتخار می­کرد. اگرچه عرب زبان بود و به تیغ ظلم، زخم برداشته بود.

من اهواز آباد را دیدم؛ اهوازی که در زمان جنگ مردانه ایستاد و جوانان خود را به مقابله با صدام عرب تبار فرستاد. اهوازی که اینک سبز و آباد است، اما از فقر مردمان خود زبان شکوه برآورده و از تبعیض کشیده که گروهی از رانت­خواران بر او تحمیل کرده خون می­گرید. آیا شهری پرآب­تر، حاصل­خیزتر، بزرگتر، صنعتی­تر، دانشگاهی­تر و با مردمانی خون­گرم­تر از اهواز سراغ دارید؟ به من هم بگویید.

دو خبر بد: تا به اهواز برسیم، از همه­ی دنیا غافل بودیم. برای اینکه نه فرصت گوش دادن به اخبار رسانه­های جهانی بود و نه تماس با کسی. به اهواز که رسیدیم، اولین خبر بد را به ما دادند. این خبر البته تا حدودی خانوادگی بود. پسردایی من که پسرخاله­ی همسرم هم به حساب می­آید، در زندان فوت کرده بود. آری حسن زیبایی، در سن 52 سالگی به دلیل دیابت و نارسایی کلیوی در زندان قزل حصار کرج، در شب عید نوروز فوت کرده بود. او فوق­­دیپلم نساجی را از انستیتوی نساجی اصفهان پیش از انقلاب دریافت کرده بود و از افراد بسیار آگاه، خوش­برخورد، و مردم دوست بود. متأسفانه این انسان خوش استعداد، به دام افیون افتاد و مانند میلیونها ایرانی زندگی خود را تباه کرد. او دست به هرکاری می­زد از عهده­اش برمی­آمد. اما افسوس! . . . او در مبارزات سیاسی، همواره از من طرفداری می­کرد و اگر به جای روآوری به افیون در مسیر اصلی­اش باقیمانده بود، می­توانست فرد کارآمدی باشد. او از اولین کسانی بود که در دهه­ی پنجاه من را با جنبش دانشجویی و آثار عزیزنسین، جک لندن و صادق هدایت آشنا کرد. حسن زیبایی از حدود 8 ماه پیش به زندان افتاده بود. این در حالی بود که به شدت مریض، ناتوان و رنجور بود. متأسفانه اجازه ندادند برای مداوا به بیرون از زندان بیاید و در همان جا جان داد. حتی خانواده از این مسأله آگاهی نداشت و گویا پس از 4 روز جسد او را در یک امام­زاده در کرج تحویل گرفتند! آری در این مملکت جان آدم­ها هیچ ارزشی ندارد. از دیدگاه حکومت­گران گویا گوسفند مرده است. حال در سال چندین نفر این گونه در زندان­ها جان می­دهند، فقط سازمان زندانها می­داند و بس. اگر این فرد را به مرخصی فرستاده بودند، هیچگاه نمی­مرد. حتم دارم او در زندان نیز زبان خود را نگه نداشته و علیه دستگاه دست به افشاگری زده است. وگرنه آنها جسد را به بیرون تحویل نمی­دادند. واقعاً که حیف شد. آدم به درد به خوری بود. از او سه فرزند به یادگار مانده که دو تا از آنها دانشجو و یکی دانش­آموز است. حیف از آن همه، استعداد، خوش­اخلاقی، زیبایی و آگاهی که به همین راحتی زیرخاک مدفون شد.

خبر مرگِ مظلومانه­ی حسن، برای ما بسیار تلخ بود. مادرم آن روز آبادان بود. قرار شد خبر مرگ فرزند برادرش که اتفاقاً او را بسیار دوست می­داشت را بعداً به او بگوییم. من البته روز بعد در آبادان این خبر ناگوار را با  ظرافتی خاص، به او گفتم. در بین  فامیل  بزرگ  زیبایی جز  مادرم، حسن از جمله افراد آگاه و مخالف حکومت ملاها بود. البته اکثریت آنها با ملاها مخالف­اند، ولی او کسی بود که از فردای پیروزی انقلاب، از سرآگاهی با این جماعت به مخالفت برخاست. اما بیماری این بار نیز به کمک ملاها آمد و او را در زندان از پادرآورد.

اما خبر دیگری که من از شنیدن آن یکه خوردم، بازدادشت 15 ملوان انگلیسی بود. به محض شنیدن این خبر، چند حدس در ذهنم نشست. 1- رژیم می­خواهد عید مردم ایران را تلخ کند. برای اینکه تندروها با عید نوروز مخالف­اند. 2- تندروها به دنبال ماجراجویی هستند. برای اینکه این کار را یک دیوانگی میدانستم. همان شب، شنیدم که شورای امنیت و تقریباً  همه­ی دول آزاد دنیا، این اقدام را محکوم کرده­اند. راستی، راستی این رژیم چقدر ماجراجو و نادان است! حال چرا در ایام عید نوروز دست به چنین اقدامی زده است؟ یکی از فرماندهان سپاه به یکی از دوستان ما در خوزستان گفته بود، ملوانان انگلیسی در منطقه، اذیت می­کردند و ما می­خواستیم آنها را گوش­مالی بدهیم. به همین دلیل برنامه­ریزی کرده بودیم تا اینها را به دام بیندازیم! راستی که خام­اندیشی و ماجراجویی تا کجا؟ ای کاش هرگاه برای روکم کنی، دست به چنین اقدامی می­زند، در نحوه­ی نگه­داری آنها و چگونگی آزادسازی، درست عمل کرده بودند. در این مورد، نکاتی را متذکر خواهم شد.

 

آبادان:

روز هشتم تصمیم گرفتیم سری به آبادان بزنیم. من دوران دبیرستان را در دهه­ی پنجاه در آبادان گذرانده بودم . پیش از آن و در دورانی که به دوره­ی گرانی در ایران معروف گردید، یعنی هم زمان با جنگ جهانی دوم، به مرور پدرم، عموها و برخی از همشهری­ها به آبادان و خرمشهر مهاجرت کرده بودند. از همان دوران با تلاش زیاد توانسته بودند در آبادان ساکن شده و برای خود، کار و کسبی دست و پا کنند. بنابراین، خانواده­ی ما از ابتدا با آبادان و فرهنگ آن سامان آشنا بود. از آنجا زن گرفته و در آنجا ساکن شدند. پدرم برای سالیانی به گلپایگان برگشت، اما از آن زمان خانواده­ی ما دوزیست شده بود. بخشی در آبادان و بخشی در روستای «دُر» در گلپایگان. به هر حال ما نیز در سال 1351 به کلی از زادگاه کنده و به آبادان کوچ کردیم. من از دوران نوجوانی و جوانی، خاطرات بسیار شیرینی از آبادان دارم. برای اینکه بخشی از وجودم، در این شهر شکل گرفته. تازه آن بخشی که بسیار رمانتیک است.

پس از آن و در دوران جنگ این خاطرات به گونه­ای دیگر رقم خورد. به نحوی که تا سالها بعد، خاطرات انقلاب و جنگ، خاطرات خوش دوران جوانی و نوجوانی را بلعیده بود و هرگاه پا به آبادان ­می­گذاشتم، خاطرات جنگ در ذهنم برجسته می­شد. امسال برای اولین بار بود که پس از گذشت 10 سال که دوباره پا به خطه­ی خوزستان و شهر آبادان می­گذاشتم، خاطرات پیش از انقلاب و دوران نوجوانی، بر خاطرات دوران جنگ غلبه کرده بود. از پیش درباره­ی خانه­ی قدیمی، دبیرستانهایی که درس خوانده بودم و «بریم»،و «باوَرده» برای بچه­هایم تعریف کرده بودم. به همین دلیل دوست داشتم از نزدیک، آنجا را به آنها نشان بدهم. به آبادان که رسیدیم، ساعت به 6-5 پس از ظهر رسیده بود. از حق نگذریم، جاده­ی اهواز – آبادان دوبانده شده بود و خیلی زود به آبادان رسیدیم. داماد و خواهرم به استقبال ما آمدند. مادرم نیز خانه­ی برادرم (شهید ابوذر) بود. دامادمان برای شب فیش غذاخوری باشگاه نفت را تهیه دیده بود. پدرش شرکت نفتی بوده و داماد و برادرش نیز شرکت نفتی است. به همین دلیل توانسته بود برای 20 نفر فیش با قیمت هر دست غذا، هشت هزار ریال تدارک ببیند. از او سپاسگزارم. چقدر در بین هموطنان آبادانی خوش گذشت.

یک راست به طرف فلکه سده رفتیم. می­خواستم نانوایی سابقمان را به بچه­ها نشان بدهم، اما حیف که از آن اثری نمانده بود. گویا به مصالح فروشی تبدیل شده بود. بعد گفتم، بریم خیابان سیاحی  توی میدون  تا خانه­ی  قدیمی­مان  را نشونتون   بدم. همگی به آن طرف راه افتادیم. دلم سوخت. واقعاً دلم سوخت. خیابان سیاحی که روزی از بهترین خیابانهای شهر بود و در ان خانه­های ویلایی با نمای سنگی، از جذابیت خاص خود بهره­مند بود، اینک به ویرانه­ای تبدیل شده. نه فقط آن خیابان بلکه همه­ی منطقه از این وضعیت برخوردار بود. نه! نشانی از آبادان در 30 سال گذشته باقی نمانده. از خانه­ی قدیمی ما نیز اثری نبود. چندتا خونه آن طرف­تر که با بچه­ها لبِ شط می­رفتیم، به گاوداری تبدیل شده بود. دود از سرم بلند شد. مردم خیابان سیاحی و خیابانهای اطراف را بسیار فقیر و پژمرده دیدم. دلم گرفت. گفتم این هم از این! حالا بریم «باورده شمالی» تا اولین دبیرستانم را ببینم. از خیابانهای آشنا اما غریب آبادان گذشتیم. از کوچه و خیابانهایی که سالها پیش بارها و بارها، آنها را پیاده طی کرده بودم. ازکنار پارک­ها که می­گذشتیم، به یاد نورزهای آبادان پیش از انقلاب می­افتادم. پارک­ها و میدانها با گلهای رنگارنگ و زیبا. راستی آن زیبایی­ها، کجا رفت؟ کدام دستِ نامحرم و بی­­رحم این گل­ بوته­ها را دست­چین کرد؟ به منطقه ی باورده­ی شمالی رسیدیم. ذهنم، سوار بر چشم به دنبال خاطرات پیشین، این سو و آن سو می­رفت. از آن شمشادهای شاد و زیبا اثری نبود. از کوچه­های سبز و شلوغ باورده و دختران و پسران شیک­پوش و دوچرخه­سوار، اثری نبود. از هیاهوهای بهاری آن منطقه هیچ یادگاری برجا نمانده بود. قلبم به تپش افتاد. زیرا نگران شدم که مبادا، از دبیرستان امیرکبیر نیز اثری نمانده باشد. اما خوشبختانه، آن را دیدم. از مرکب­ها پیاده شدیم. من بدون اینکه کلامی بگویم، به طرف مدرسه رفتم. سرشب بود و چراغ­های آن روشن . زیرا محل استقرار، بازدیدکنندگان از جبهه­ها یا، به تعبیر خودشان، «راهیان نور» بود. وارد محوطه مدرسه شدم. نگاهی به در و دیوارهای کلاس­ها انداختم. خاطرات دوران نوجوانی یک جا در ذهنم حاضر شد. دامادمان فیلم برادری می­کرد. با مزاح می­گفت، روایت فتح! من برای بچه­هایم از آن دوران می­گفتم. نگاهی به تابلوی آن انداختم. دیدم نام «امیرکبیر» را به «غدیر» تبدیل کرده­اند. عجب! این­ها بیگانه پرستند! با نام امیرکبیر هم مخالف­اند . . . این جملات را تکرار می­کردم. از مدرسه بیرون آمده بودیم. متولیان مدرسه، تازه از خواب بیدار شده بودن ! . . . آقا شما از کجا اومدین؟ برای چی فیلم­برداری کردید؟ . . . انگار از «حق مسلم این­ها» فیلم­برداری کرده بودیم . . .

دبیرستان امیرکبیر در چند قدمی دانشگاه نفت بود. برخی از معلم­های ما، دانشجویان همین دانشگاه بودند. یادش به خیر! سال 1351 بود. معلم ریاضی ما چند روز نیامده بود. سراغ او را گرفتیم. گفتند، اعتصاب کردن. همگی به طرف جالی­های دانشکده­ی نفت آمدیم. همه­ی آنها، دختر و پسر پشت جالی­ها و در محوطه­ی دانشکده نشسته بودند و سرکلاس­ها نمی­رفتند. روز بعد دوباره به تماشا رفتیم. ترم را منحل کرده و دانشجویان را به شهرستان هایشان فرستاده بودند. معلم ریاضی خودمان را هم دیدم. او نیز باروبنه­اش را جمع کرده بود و از شهرما رفت. پس از آن هیچگاه او را ندیدم. اما این خاطره­ی خوش از جنبش دانشجویی در ذهنم نشست. از دانشجو خوشم آمد. و این اولین خاطره­ی من از جنبش دانشجویی بود . . . که عشق اول نمود آسان / ولی افتاد مشکل­ها . . . من همه­ی اینها را برای بچه­هایم تعریف کردم. پس از آن راه دبیرستان «رازی» در کنار فلکه­ی مجسمه را در پیش گرفتیم. ساختمانش پابرجا بود. مثل گذشته. اما آن را به دخترانه­ی «سمانه»  تغییر داده بودن. ای بی­شرف­ها! با نام «رازی» هم مخالف­اند! . . . بچه­ها گفتن؛ بابا حالا عصبانی نشو. گفتم آخه، رازی کجا و سمانه کجا؟ . . . ترسیدم اگر برای دیدن مدرسه­ی «فرخی» برویم، حتماً اسم آن را «فدک» یا «قیس» یا «عدی» گذاشته اند! پس ترجیح دادم به این ماجرای تلخ پایان دهم. اگرچه می­دانم، امیرکبیر، رازی و فرخی در این مرزوبوم خواهد ماند. زیرا که کشور متعلق به آنان است و بیگانه­ها را در این خانه جایی نخواهد بود.

آن شب از آبادان به اهواز برگشتیم. اگرچه میل داشتیم آبادان بمانیم. هنگام خروج از شهر، از «بریم» آمدیم. می­خواستم آنجا را به بچه­ها نشون بدهم. آنها البته «بریم» را بارها دیده بودند، اما در زمان جنگ و آتش. این بار اما متفاوت بود. روبروی پالایشگاه که رسیدیم، دوباره بلبل شدم و از خاطرات گذشته برایشان گفتم. به ویژه از کنار اروند و بهمنشیر و صفای آن روزها. مسخره است اما به آنها گفتم: من حتی از بوی پالایشگاه هم خوشم میاد! به بریم رسیدیم اما از صفای و پویندگی آن دوران هیچ اثری نبود. حاج آقاها اینک جای مهندسین و کارشناسان شرکت نفت را گرفته بودند! در یک کلام: آبادان را بسیار افسرده! فقیر، مظلوم و ویران دیدم. اما به او قول دادم که فرزندان این مرزوبوم، باردیگر آن را به عروس شهرهای ایران تبدیل خواهندکرد. می­دانم که این جماعت بیگانه پرست از شادی و زیبایی تنفر دارند و مایل­اند، آبادان را جنگ زده یا به تعبیر خودشان، سرزمین نور!؟ ببینند. ولی آنها خواهند رفت و آبادان، دوباره ساخته خواهد شد.

 

زیگورات چغازنبیل:

یازدهم فروردین، نهمین روز سفر را از اهواز به قصد «زیگورات چغازنبیل»CHOGHA ZANBIL  و شهر شوش و البته به قصد تهران شروع کردیم. واقعیت این است که دشت خوزستان با آن رودهای پرآب به اندازه­ی حاصل­خیز، پهناور و زیباست که به راستی در وصف نگنجد. از اهواز که به طرف تهران راه می­افتی تا رسیدن به کوه­پایه­های لرستان، گندم­زار است، صیفی کاری است و آباد. پیش از رسیدن به چغازنبیل، در کنار جاده­ی اهواز – اندیمشک چادر زدیم. چادر ما در کنار یک گندم­زار نزدیک به روستای «عبود» در حدود 40 کیلومتری اهواز بود. در همان نزدیکی یک کانال آب بود که گویا آب چاه را به زمین­های اطراف انتقال می­داد. در کنار جاده و این سو و آن سوی ما و تا چشم کار می­کرد، ماهی فروش­ها ایستاده بودند و به مسافران نوروزی حال می­داند. هوا همچنون گندم­زارها، بسیار سرحال و بانشاط بود. دو نوجوان عرب­زبان که از اهالی همان روستا بودند، حدود 50-40 رأس گاو را در کنار جاده و در بین گندم­زارها   می­چرانیدن. انواع مرغ­های جنوب و پرندگانی که تا کنون ندیده بودیم، این­سووآن سو در پرواز بودن.

به دلیل سبزی و طراوت هوا و زمین، آنقدر حشره و خزنده در آن­جا جمع شده بود که انواع آن خارج از شماره بود. من فرصت پیدا نکردم از نزدیک ببینم، اما می­گفتن، سدسازی و کشت و صنعت نیشکر، در خوزستان قیامت کرده است. البته نقل و انتقالات بسیار زیاد به ویژه عبور خودروهای مخصوص،شاید  حاکی از این واقعیت هم بود.

دم دمای غروب آفتاب بود که حدود 25 کیلومتری شهر تاریخی شوش، تابلوی زیگورات چغازنبیل را دیدیم. دیدار از این منطقه­ی تاریخی در برنامه­ی سفر ما بود. فوراً به آن سمت راه کج کرده و در درون دشت پیش ­راندیم. لطافت هوا، سرسبزی دشت در زیر نور زرد و رنگ باخته­ی خورشید، حال و هوای شاعرانه­ی را به وجود آورده بود. سکوت زیبایی بر جمع ما غالب شده بود و فقط گه­گاهی، دیدن یک روستا در کنار جاده این سکوت را می­شکست. برای اینکه همگی نگاه خود را به آن سمت کشیده و برای همدیگر از زیبایی­ها و جاذبه­هایش تعریف می­کردیم. همه­ی ما یک حرف می­زدیم و در عین  حال، حرف همدیگر را نیز تأیید می­کردیم. این سکوت در حال و هوای شاعرانه یک­بار بدجوری شکست! وقتی چرخ ماشین در یک گودال در وسط جاده افتاد و صدایی از زیر آن زوزه­کنان خارج شد که ابتدا فکر کردیم، چرخ ماشین از جا درآمد. من یک بار دیگر و برای هزارمین بار، این بلوف وزیر راه را یادآور شدم که با کمال  جسارت و پررویی تمام به رسم رییس خالی­بند و پیشینش و بلوف­زن فعلی­اش، و در مقابل دوربین­های صداوسیما ، وعده داد که اگر تا پایان اسفند 1385 کسی در جاده­های ایران دست­انداز یا چاله، چوله­ای دید و به ما گزارش کرد، به او جایزه می­دهیم! من که آن زمان زندان بودم و توفیق اجباری بود که برنامه­های تبلیغی رژیم را ببینم، از این جسارت رحمتی شگفت­زده شدم. ولی گویا دراین دم و دستگاه، خالی­بندی و بلوف­زنی امرعادی و روزانه­ای است. مگر فراموش کردیم که اکبر رفسنجانی، در پایان دوره­­ی ریاست جمهوری­اش گفته بود که آن حجم از سازندگی که در دوره­ی 8 سال از ریاست او انجام گرفته، از زمان مادها تا کنون در ایران بی­سابقه بوده است!؟ کی به کیه!؟ دروغ و خالی بندی که کنتور نمی­اندازد. تازه خنّاق هم نیست که گوینده را بکشد. مگر «این یکی» از کاه، کوه نمی­سازد! مگر هر روز خبرخوش هسته­ای یا خبر از این نمی­دهد که به زودی تورم یک رقمی خواهد شد. روز بعد معلوم می­شود که  تورم به 24 درصد رسیده است. بگذریم که «احمدو» زد روی دست «اکبرو» و اعلام کرد، قرار است نان و گوشت و گوجه و سیب­زمینی از سر سفره­ی مردم جمع شده و به جای آن مردم نفت نوش­جان کنند!؟ بگذریم . . . قرار بود سفرنامه بنویسیم نه سیاست­نامه. فردا دوباره امنیتی­ها پشت در خونمون صف می­کشند و میگويند، مگر قرار نبود از این حرف­های بد، بد نزنی؟ بابا! گور پدر سیاست! بچسب به کار و زندگیت!؟ . . .

هوا تاریک شده بود که به چغازنبیل رسیدیم. ابتدا لازم است با استفاده از CD منشره و گزارشی که سازمان میراث فرهنگی خوزستان به صورت «کاتالوگ» درآورده و در سایت اینترنتی مربوطه نیز آورده است، شناخت کلی و اجمالی از چغازنبیل داده شود: این محوطه قدیمی به نام شهر باستانی «دوراونتاش» و در 13 قرن پیش از میلاد یعنی حدود 3300 سال پیش توسط پادشاه ایلامی به نام «اونتش پنیرَیش» ساخته شده است. فضای شهر «دوراونتاش» را سه حصار متحدالمرکز تفکیک کرده که در مرکز آنها زیگورات بزرگ چغازنبیل قرار دارد. این زیگورات توسط پادشاه ایلامی به دو خدای «شوشینک» (خدای حامی شوش) و «نَپیریشَ» (خدای بزرگ) اهدا شده است.

شهر باستانی «دوراونتاش» در سال 640 پیش از میلاد توسط پادشاه آشور یا «آشوربانی پال» ویران شده است. این محوطه­ی تاریخی بین سالهای 1951 تا 1962 میلادی توسط «رومن گیرشمن» باستان­شناس فرانسوی مورد کاوش قرار گرفته و در سال 1979 با شماره 113 در فهرست آثار جهانی ثبت شده است. گفته­ می­شود کلمه­ی «چغازنبیل» را بعداً افراد محلی بر روی آن گذاشته­اند. «چغا» به معنای تپه و «زنبیل» که به معنای سبد است و چغازنبیل پیش از اکتشاف به شکل یک تپه­ی سبدی شکل بوده به همین دلیل، این نام را بر آن نهاده­اند. مجموعه­ی چغازنبیل متشکل از چند نیایشگاه و حصار و مخزن و کاخ به شرح زیر است:

دو نیایشگاه برای «ایشنی کاراپ»ISHNIKARAP و «کی بری ریشا» KIRIRISHA  و نیایشگاه سوم برای «خدای گَل» (GAL). سایر نیایشگاه­ها و کاخ­ها عبارت­اند از: نیایشگاه چهارگوش Rectangular temple ، نیایشگاه پی نیکیر Temple of Pinikir ، نیایشگاه ایم و شالا IM و Shala  ، نیایشگاه شیموت و نین آلی Shimut و NIN-Ali ، نیایشگاه نپراتپ Nepratep ، نیایشگاه هیش میتیک و روهورا تیر Ruhuratir و Hishmitik ، مخزن آب، کاخ – آرامگاه Place with tombs  کاخ place و نیایشگاه نوسکو، Nuska .

زیگورات چغازنبیل بزرگترین اثر معماری برجای مانده از تمدن ایلامی است که تاکنون شناخته شده است. زیوگورات احتمالاً در 5 طبقه ساخته شده که فقط دو طبقه و نیم از آن برجا مانده که بسیار مرتفع است. نیایشگاه «هیشمتیپک» و «روهورایتر» در پی پیدا شدن 12 کتیبه­دار کشف می­شود که به دو خدای اسطوره­ای به همین نام اهدا شده است. جالب است که آرامگاههایی در زیرزمین کشف شده که برای محافظت و پایداری، از مصالحی چون آجر و ملات قیر طبیعی و گچ استفاده گردیده است. جالب­تر از این، سیستم زه­کشی آب این نیایشگاه بزرگ و کانال­کشی به طرف رودخانه برای انتقال آب­های سطحی است. همچنین میخ­ها و گل­میخ­های سفالی فراوانی در طی کاوش­های شهر «دورانتش» به دست آمده که اکثراً دارای نوشته­هایی به نام «اونتس نپیریش» هستند. اشیاء یافت شده، اکثراً دارای لعاب سفالین با رنگ فیروزه­ای – سبز، بلوطی و خرمایی است. متن بیشتر این آجر نوشته-ها دربرگیرنده­ی نام پادشاه «اونتَش نپیریش» است که شاه پس از ذکر نام خود و پدرش و درخواست سلامتی از خدایان و نفرین به کسانی که پرستشگاه را تخریب و عاری کنند، این پرستشگاه­ها را به خدایان اسطوره­ای اهدا کرده است. در این نمایشگاه باستانی، و در نیایشگاه«کی­ری ریش»Kiri risha یک تیر از جنس مفرغ پیدا شده است. همچنین پیدا شدن شیشه در شهر «دوراونتَش» نشان از آشنایی ایلامیان با این صنعت دارد.

همچنین یک گاو کوهان دار از جنس سفال لعاب­دار به شکل بسیار زیبایی ساخته شده که در نوشته­ی به جای مانده، درباره­ی آن چنین گفته شده است: «من اونتَش نپیریش، پسر هوبَننومِنَ، شاه ایران و شوش، یک ]گاو نر؟[ از گل پخته­ی لعاب­خورده، آن چه شاهان قدیم نکرده­اند، من آن را انجام دادم و ساختم. در مکان مقدس یک] فرشته­ی نگهبان[ در محل گذاشتم، برای خدای اینشوشَینک. پروردگاری که به مکان – مقدس اقتدار معنوی دارد آن را هدیه کردم، یک زندگی طولانی به دست آوردم . . .»

زیگورات چغازنبیل، اینک به عنوان یکی از مکان­های تاریخی – جهانی، مورد بازدید بسیاری قرارگرفته که ما خود از نزدیک این استقبال را دیدم. شاید لازم باشد زمان بیشتری بگذرد تا درباره­ی تمدن ایلامی و این شهر باستانی، چیزهای بیشتری کشف شود. ولی آنچه مسلم است این منطقه و بلکه خوزستان، از یک حال و هوای رازآمیز و سحرگونه­ای برخوردار است. ما این فضا را در کنار نیایشگاه چغازنبیل، زیر نورمهتاب و سکوت آرامش آفرین دشتِ «دوراونتاش» از نزدیک لمس کردیم. شاید رمززایش ادیان باستانی از جمله مذهب «ستاره­پرستی» در خوزستان، ناشی از این حال و هوای رازآلود و سحرگونه باشد. به راستی آرامش یافتن در کنار چغازنبیل ولو برای یک شب و تفکر در آسمان، ماه، ستاره­ها و طبیعتِ دل­نواز و نیایش در پیشگاه نیروی ناشناخته و رازگونه­ای که از آن به پروردگار اهورامزدا یاد می­کنیم، به شدت انرژی­زا و فرح­بخش است. این حقیقتی است که تا لمس نشود، درک نخواهد شد.

 

شوش:

از شهر باستانی «دوراونتاش» که برگشتیم به طرف شهر باستانی دیگر یعنی شوش رفتیم. پیش از این دوبار شهر شوش را دیده بودم. یک بار در سال  56 و پیش از پیروزی انقلاب. آن سال، همراه با چند دوست دانشجو، آقایان حسین پزشکی، مجید بنیادی و اکبرجوادی به قصد تبلیغ انقلاب و دیدار با خانواده­ام از تهران با یک ژیان به آبادان رفته بودیم. شاید همان روزی بود که در مسیر، تهران به آبادان سری هم به رضا اسکندری دوستِ دیگر دانشجویمان در بروجرد زده بودیم. رضا در جریان تظاهر ات در شهر بروجرد یک عدد گلوله­ی ناقابل ژ-س نوش­جان کرده بود. تیر در قفسه­ی سینه­اش نشسته بود و می­رفت که کارش تمام شود. اما عمرش به دنیا باقی بود. الآن حدود 17-16 سال است که از او خبری ندارم. در هرصورت، شاید در همان سفر بود که در مسیر آبادان از شهر شوش دیدن کردیم. در آن زمان، تپه­های تاریخی شوش و کاخ آپادانا به تازگی از زیرخاک درآمده بود و باستان­شناسان در حال کاوش بودند. بیشتر از این چیزی به یادم نمانده است. سفر دوم حدود 20 سال پیش بود. آن وقت من یک رزمنده بودم. یک تخریب­چی، مقر ما آن طرفِ کرخه نور و در نزدیکی شهر شوش بود. یادم میاد برای مراسم احیا در شب 19 ماه رمضان، ما را به شوش و آرامگاه حضرت دانیال نبی­ آوردند. آن شب هم سیاحت بود و هم زیارت، سال 65-64 بود. بیابان­نشینی و فضای خشن و یک­نواخت جبهه تا بودن در آن فضا، ولو برای یک شب، تنوع بخش بود. شهرشوش پایتخت اداری هخامنشیان بود و کوروش بزرگ، کاخ آپادانا را در آنجا بنا کرد. به بچه­ها وعده دادم که موزه و تپه­های تاریخی شوش و نیز آرامگاه دانیال را به آنها نشان خواهم داد. ضمن اینکه، دیدن شهرشوش، صفایی داشت. شاید حدود ساعت 9 شب به شهر شوش رسیدم. اما افسوس که موزه تعطیل بود و دیدار از تپه­ها و آثاربرجا مانده از کاخ کوروش که از زیر خاک درآمده بود ممکن نشد.  این بود که تصمیم گرفتیم از دانیال دیدن کنیم. پس از دیدار از مکان تاریخی و زیارتی دانیال، گشتی هم در کوچه و خیابانهای شهر زدیم. تقریباً همه­ی مغازه­ها تعطیل بود. ما همین جور بی­هدف در خیابانهای شوش می­چرخیدیم. سپس با بازاری کنار رودخانه­ی شهر در جوار دانیال رفتیم. از آنجا، شیره­ی خرما، حلوا، خرما و کلوچه خریدیم. در حین خرید، درباره­ی تاریخ شهر و دانیال و ترکیب جمعیتی این شهر پرسش­هایی مطرح کردیم. چنانچه پیش از این اشاره کردم، این شهر پایتخت هخامنشیان بوده و پیش از آن نیز منطقه­ی آبادی بوده است. دانیال از پیامبران پس از مسیح است و گویا در زمان خیلفه­ی دوم مسلمانان، قرار بوده استخوانهای او از ایران ربوده شود که مردم شوش مانع از این کار شده­اند. عرب­ها، کینه­ی زیادی از امپراتوری ایران در دل داشته­اند. آنها حتی برای پیروزی رومیان و فرزندان اسکندر لحظه­شماری می­کردند. البته باید به آنها حق داد که بخواهند کمبودهای خود را اینگونه جبران نمایند. تبعیض در دستگاه ساسانی که حکومتی مذهبی و تحت نظارت موبدان زرتشت بود، و خوش­گذرانی و بی­تدبیری برخی شاهان، این فرصت را برای بیگانگان رومی و عرب مهیا ساخت تا براین کشور بتازند و به زنده و مرده­ی آن رحم نکنند.

درهر حال، گوشه، ­گوشه­ی این کشور بزرگ، ردپای مهاجمان بیگانه از رومیان تا مغولان و اعراب دیده می­شود. این ردپا، با ویرانی، خون­ریزی و اشغال پابرجامانده و با سازندگی، پیشرفت و برگشت به خویشتن تاریخی ملت ایران، بی­اثر خواهدشد.

در شهر شوش، هموطنان عرب زبان، لر و دزفولی ساکن هستند. به همین دلیل از نوعی تنوع قومی برخوردار است. شاید متناسب با سابقه­ی تاریخی­اش به آن نرسیده­اند و لازم است در این مورد، کارهای جدی صورت بگیرد. ما زمان زیادی در شهر نماندیم و برای استراحت به کمپ نوروزی واقع در یکی از پارک­های شهر رفتیم. ضمن اینکه برخی از جوانان شهر، از طریق موتورسواری و بروز رفتارهای خاص، امنیتِ مسافرین را سلب کرده بودند. چنین وضعیتی را در هیچ یک از شهرها ندیده بودم. شوش را باید دریافت.

 

پل دختر:

صبح روز دوازدهم فروردین، خیلی زود از خواب برخاسته، چادرها را جمع کرده و تصمیم گرفتیم تا تهران برانیم. زیرا دوست داشتیم، سیزده بدر را در تهران باشیم. صبح بسیاربسیار زیبایی بود. به ویژه در اندیمشک با آن هوای لطیف و دشت­های سبز و پرآب. از اندیمشک که ردشدیم به پادگان دوکوهه رسیدیم. از آنجا خاطرات زیادی داشتم. به ویژه در اسفند 1362 و بهار 1365. همین­طور که جول می­آمدیم و در کنار خط­آهن به طرف پل­ دختر، پیش می­رفتیم، برای بچه­ها قطعه­هایی از خاطراتم را بازگو می­کردم.

از دشتِ پهناور خطه­ی سرسبز و نفت­خیز خوزستان گذشتیم و به دامنه­ی کوههای زاگرس رسیدیم. بار دیگر کوچ عشایر و جنگل­های بلوط لرستان. رودخانه­های پرآب وشکوه به یادماندنی آن دیار. با نزدیک­ شدن به شهر تاریخی پل دختر، بی­اختیار به یاد شهید کوی دانشگاه عزت ابراهیمی­نژاد افتادم. این خاطره من را بار دیگر با جنبش دانشجویی به دانشکده­ی نفت آبادان در اوایل دهه­ی پنجاه برمی­گشت. از آن زمان تاکنون که حدود 35 سال می­گذرد، خاطرات زیادی از این جنبش دارم. تلخ و شیرین. تا امروز که به برکتِ جمهوری اسلامی، این جنبش سرکوب گردیده و تماس من با آن علامت ممنوع خورده است. خود   نمی­دانم تا چه زمانی این سرکوب و ممنوعیت ادامه داشته باشد. اما جمهوری اسلامی قادر نخواهد بود، خاطرات را معدوم سازد.

خاطره­ی عزت ابراهیم­نژاد، یکی از آنهاست. او که فردی شاعر مسلک، فرهیخته و بسیار مردمی بود، از پیش توسط گروه فشار و نیروهای امنیتی شناسایی شده بود تا در شب 18 تیرماه 1378 شکنجه و شهید شود. او در اردیبهشت همان سال در قطعه شعری گفته بود: کلمات تباه هم کرده­اند/ رویاها تباه هم کرده­اند/ بادهای مسموم، بهار نارنج­ها را می­پراکند/ ایماژهای ناروا/ به روانم می­چسبند/ پناه می­برم به گورستان/ و از خواب­های وی سوگوارم/ از هجوم ارواح زنگی/ خانه سیاه ست/ و طوفانی از سنگ­های آسمانی/ برجسم و جانم/ می­کوبد. (اردیبهشت 1378- شهید عزت­اله ابراهیم­نژاد- برگفته از کتاب شعر او با نام «آسمان». . .)

تصور من از پل­دختر، همان شهر کوچکی بود که سالها پیش دیده بودم. شهری در میان کوههای سنگی. به همین دلیل به بچه­ها وعده دادم که از آرامگاه عزت دیدن خواهیم کرد. اما با رسیدن به  پل دختر، تصورم درهم ریخت. برای اینکه آنقدر بزرگ شده بود که برای گسترش آن در حال تخریب کوهها بودند. متأسفانه این امکان ازما سلب شد. زیرا باران شدت گرفته بود و راه درازی در پیش داشتیم. اما یاد این شهید جنبش دانشجویی در ذهن ما زنده ماند. این بار حتی تخته سنگ­های زمخت شهر زیبایی پل دختر را با رنگ او می­دیدم. به همین دلیل، پل دختر، اینک برایم از هرزمان آشناتر بود. پیش از این شهر را محلی برای استراحت کامیون داران می­شناختم که مجبور بودند برای گذر از «تنگ فنی»و راههای پرپیچ­وخم خرم­آباد، شب را در پل دختر به صبح برسانند. اینک اما یاد عزت با نام پل تاریخی آن شهر و رودجاری و پرآبش گره­خورده و در مسیر تاریخ به پیش می­رود. عزت آن روح لطیف و اندیشه­ی زیبا را از آب­های زلال آبشارهای شهر و مردم فرهنگ دوست اما زحمتکش و فقیر آن سامان الهام گرفته بود. مردمی که اگرچه سخت­کوش و قانع­اند، اما حق دارند از زندگی راحتی برخوردار باشند. حاکمان اما از گردوخاک هیاهوهای خود نه فقط جای زخم تیغ خود را برگرده­ی فقیران گذاشته­اند، بلکه نان آنان را در سفره­ی بیگانه برده و صاحبخانه را محتاج خود ساخته­اند. عزت، فقط تکه­ای نان و ذره­ای آزادی برای مردمش   می­خواست. آنان اما، به جای نان و آزادی به او گلوله دادند. راستی چه نسبتی بین دانشجو رضا اسکندری و دانشجو عزت­اله ابراهیم­نژاد هست؟ لابد هر دو از یک قبیله­اند . . . باز هم سفر و خاطره­ی دانشجو و آتش و خون . . . لاله­ی سرخ وحشی در دشت وسیع و سرسبز ایران تا برسد به سفیدی برفهایش که صلح را وعده می­دهد؛ و شیری شمشیر بر دست و خورشید بر پشت، که نگهبان ایران است.

 

اخراجی ها: 

خیلی دوست می­داشتیم، شهر زیبای خرم­آباد و قلعه­ی تاریخی فلک­الافلاک را هم ببینم. اما درازی راه و بارش باران مانع از تحقق چنین امری بود. پس ترجیح دادیم راه کمربندی را در پیش بگیریم و به شکوه و زیبایی مسیر بسنده نماییم. گو اینکه دیدار از مناطق زیبایی لرستان، نیازمند یک سفر مستقل است. پس می­بایست می­پذیرفتیم که سفر تفریحی و سیاحتی ما، در همان شوش به پایان رسید. اما ذکر برخی خاطرات پایان سفر نیز شنیدنی است. برای نمونه، یکی از مشکلات مسافرت در ایران، نبودن رستورانهای بهداشتی در بین راهها و بدتر از آن، کمبودِ سرویس­های بهداشتی است. از پل دختر که گذشتیم، چشممان برای پیدا کردن چنین مکانهایی سفید شد. برای اینکه، یا نبود یا شلوغ بود و یا خیلی غیربهداشتی بود. بالاخره­، نرسیده به بروجرد، به دلیل فشارهای وارده، روبروی یک مسجد ایستادیم. در آنجا دو اتوبوس هم ایستاده بود که بازدیدکنندگان از مناطق جنگی یا به تعبیر خودشان راهیان نور را حمل می­کرد. در یکی از آنها برادران و در دیگری خواهران سوار شده بودند. شایان ذکر است که حکومت، در ایام عید نوروز میلیاردها ریال برای تدارک چنین سفرهایی هزینه می­کند. در صورتیکه، بازدید از جبهه­های پیشین، باید به اختیار افراد علاقه­مند باشد و هزینه­اش را نیز خودشان بدهند و نه اینکه از جیب این ملت فقیر پرداخت شود. به هرحال، مگر کدام کار این دستگاه درست است که این یکی باشد! پس بگذریم . . . من در صف توالت ایستاده بودم و به کار این برادران راهی­ نور، نظارت     می­کردم. اکثراً جوان بودند. از 15 تا 25 سال. گویا در برنامه­ی بازدید از مناطق جنگی، برای آنها عملیات نظامی و رزم و شب نیز اجرا کرده بودند. زیرا آنها از خاطرات خود می­گفتند. هرکدام یک چفیه نیز برگردن انداخته و تقریباً ، احساس می­کردند که با یک سفر تفریحی و چند تا رزم شب، لابد به یک رزمنده تبدیل شده­اند.

من به یاد جوانی خودم یعنی وقتی 25-20 سالم بود افتادم. یعنی همان زمانی که در یک جنگ واقعی شرکت کرده بودم. این طفلکی­ها که معلوم بود خیلی عشق چفیه و رزمندگی دارند، زیاد شوخی می­کردند. واقعاً از برخی از شوخی­های آنها، آن هم در صف دست­شویی کلافه شده بودم. همدیگر را هل   می­دادند، برخی کلمات رکیک به کارمی­بردند و خیلی کارهای دیگر که من حتی در دوران جوانی، چنین شوخی­های بی­مزه را دوست نداشتم. آنجور که خودشان می­گفتند و می­خندیدند، گویا خیلی پرخوری کرده بودند. در بین آنها آدم­های مؤدب هم بود، ولی انگار احساس     می­کردند اگر با جماعت هم­رنگ نشوند و چندتا شوخی نکنند، کم می­آوردند. پس آنها نیز به نحوی وارد ماجرا می­شدند. در این گیرودار که هوا هم سرد بود و من نیز عجله داشتم و در عین حال از آن سرویس­های کثیف و غیربهداشتی نیز تنفر داشته و می­خواستم زودتر فرار کنم، یکی از آنها که خیلی جلف بود و جلف­بازی هم بهش نمی­آمد، کلمه­ی اخراجی­ها رو به کار برد. من فوراً دستگیرم شد که ماجرا چیست. من فیلم اخراجی­ها را هنوز ندیده بودم اما درباره­ی آن خیلی شنیده بودم. به ویژه در اهواز. بعد که آمدم تهران، متوجه شدم که ده­نمکی کولاک کرده. تقریباً همه دوست داشتن این فیلم را ببینند. بچه­های من هم رفتند و دیدند. من گفتم حوصله­ی سینما رفتن ندارم. هرگاه CD آن بیرون آمد، می­خریم و می­بینیم. اتفاقاً   همین­جور هم شد. درهر صورت، فیلم­ جالبی بود. ده­نمکی با این فیلم خودش را اثبات کرد. مردم هم از فیلم­هایی با مضامین طنز و به ویژه انتقادی بودن خوششان می­آید. کارگردان نیز سوراخ دعا را پیدا کرده است. او اگرچه سالیانی به درودیوار زد، ولی بالاخره راه خود را یافته است. اگرچه هنوز در ابتدای راه است اما اگر بگذارند، راه خود را خواهد رفت. من از این موفقیت. ده­نمکی خوشحال شدم. اما با خود گفتم، ده­نمکی هنوز با روشنفکرها و آزادیخواهان آشتی نکرده است. برای اینکه در این فیلم لات­ولوت­ها، نقش اول را دارند. بین این لات­ولوت­ها با حاج­ آقاها و برادرها، خیلی زود ارتباط برقرار شده است اما گویا، روشنفکران و آزادیخواهان از جنس دیگری هستند؛ روشنفکران مستقل و منتقد. گمانم براین است که ده­نمکی نیز راهی را خواهد رفت که مخلباف رفت. زیرا از خواص گندم آگاهی این است که اگر کسی آن را خورد، در راهی بدون برگشت قدم خواهد گذارد.

 

پایانی نا خوش:  

شاید با خواندن تیتر بالا، گمان کنید که گویا پایان سفر ما ناخوش بوده است. اگر چنین گمان کرده باشید، سخت در اشتباهید. برای اینکه خوش­تر از این سفر برای من متصور نبود. ما در این سفر با مردم بودیم. محل­های تاریخی ایران را دیدم. به هویتِ تاریخی خود بیش از پیش آشنا شدیم. از این که کشورمان تا این اندازه بزرگ و ثروتمند است احساس غرور کردیم. بناهای تاریخی تخت­جمشید، و بزرگی کورش ما را به هیجان آورد. به راستی برای یک روزنامه­نگار قلم شکسته که دوران محکومیت خود را در خانه­ می­گذارند، موفقیت بزرگی بود. تجربه­ای بود تا به من نشان بدهد، اگر دل در گرو ملک و ملت و آبادانی آن باشد، با قلم شکسته نیز می­توان نوشت. چند جایزه و به­به و چه­چه مجامع غربی و یا زندان و شکنجه و سرکوب، نباید مانع از این شود که با مردم نباشیم و از مردم ننویسیم. ترک وطن و روآوری به فضاهای مجازی و اعتباری، جذاب نیست. به شرط اینکه عشق به مردم بر عشق به سیاست و شهرت و جذبه­ی ایران بر جذابیت­های فرنگ غلبه کند. بنابراین با مردم هستم و برای مردم. و مردم یعنی خودم. پس این پایان ناخوش، چیست؟ این پایان ناخوش برای پرونده­ی ملوانان انگلیسی است. چنانچه اشاره کردم، رژیم برای این اقدام تحریک آمیز خود فرصت­های زیادی داشت. زیرا ملوانان انگلیسی هرروز در دسترس بودند. ولی آنها ایام عید نوروز را در نظر گرفتند. احمدی­نژاد، ادعا کرد که سالروز تولد پیامبر اسلام بهانه­ی آزادی آنان بود. پرسش من این است که اگر ایام تولد و عید، برای آزادی و مهرورزی مناسب است، پس با همین منطق می­توان ادعا کرد که با این کار خود، می­خواستید عید ملی ایرانیان را خراب کنید. ولی چرا اینگونه؟ نه به آن شوری شور و نه به این بی­نمکی!؟ بلر فقط 3 روز فرصت داد. شما اما علی­رغم آن جنجال دوهفته­ای، هول شده و پیش از پایان اولتیماتوم آنها را آزاد کردید. با کت و شلوارهای شیک و دیدار با رییس­جمهور و . . . راستی کی از بین خودتان از شماها نپرسید که اگر این­ها متجاوز بودند، چرا این همه تجلیل و خودشیرینی!؟ مگر از متجاوز تجلیل می­کنند؟ بدرقه­ی رییس­جمهوری و هیئت دولت به چه معنا بود؟ من در حال نوشتن سفرنامه، این اخبار را نیز دنبال می­کردم. به راستی شگفت­زده شده بودم. از این همه ضعف و بی­تدبیری، انگشت به دهان ماندم. افشاگری­های ملوانان پس از آزادی    تأسف­انگیز بود. آنها ادعا کرده بودند که در سلول­های سنگی و انفرادی نگهداری می­شدند. همچنین به آنها چشم­بند زده و در بازجویی­ها زیر فشار قرار دادند. به آنها گفته بودند، اگر اعتراف نکنند، یه سال در زندان خواهند ماند. من بیش از هرکس، وضعیت آنها را درک کردم. برای اینکه در بازداشتگاه سپاه در زندان اوین، معروف به 2- الف، همه­ی این چیزها برسرخودم آمده بود. من البته حد ود 8 ماه در آنجا مقاومت کرده و هیچ اعترافی نکردم. سربازهای انگلیسی اما یک هفته هم مقاومت نکردند.

اشتباه پاسدارها این بود که انگلیسی­ها را با ما اشتباه گرفتند. آنها فکر نکرده بودند که این ملوانان با بدرقه­ی رییس­جمهوری و کت و شلوارهای هاکوپیان و هواپیمای اختصاصی، به کشور خود برخواهند گشت! گمان نمی­کردند، تمام تریبون­های دنیا در اختیار آنها قرار خواهد گرفت تا آنچه بر آنها رفته است را بازگو کنند. شاید پاسدار بازجوها، با خود گفته بودند، اینک پس از سرکوبِ افرادی چون طبرزدی، نوبت به بازجویی از انگلیسی­ها و لابد بعداً آمریکایی­ها، رسیده است. و یا شاید با خود گفته­ بودند، چرا طبرزدی!؟ چرا انگلیسی­ها نه! ولی پس از اندک مدتی

دریافتند که اگر شهروند ایرانی مظلوم و بی­پناه است و هرکار بخواهند با او خواهند کرد، اما چشم آبی­ها متفاوت­اند. تا آنجا که، رییس­­جمهوری مجبور است پیش از پایان یافتن مهلت اولتیماتوم، خود ملوانان را آزاد و بدرقه نماید! ناخودآگاه احمدی­نژاد را با کوروش بزرگ مقایسه کردم. البته می­دانم که این مقایسه مع­الفارق است. اما به هرحال! او رهبر ایران بود و ایشان نیز رهبر فعلی ایران است. پس می­توان به خود حق داد تا مقایسه­ای هرچند ناصحیح صورت بگیرد. پس به من حق بدهید، از پایان ناخوش این ماجرا سخن بگویم. اگرچه شروع آن نیز غیرخردمندانه و ناخوش بود. یا حداقل می­توانست با یک هشدار دیپلماتیک و یا شکایت به مجامع بین­المللی خاتمه پذیرد. همان کاری که دولت انگلیسی در برخورد با ماجرای بازداشت ملوانان خود و در اعتراض به اعتراف­گیری از آنها در مقابله با رژیم ایران انجام داد و برنده­ی این ماجرا شد . . .                  

 

و اینک جمع­بندی سفر نوروزی:

به عقیده من، ایران این امکان را دارد که بار دیگر بزرگ گذشته­ی خود را بازیابد. در واقع همه­ی امکانات برای رسیدن به چنین عظمتی فراهم است. حتی برای نیروی انسانی باهوش و مسئولیت­پذیر این مرزوبوم، چنین امکانی هست که دانش روز را بیابد و تکنولوژی­اش را داشته باشد. حق مردم ایران است که سرمایه­های این کشور پهناور را به دارایی تبدیل نمایند و دیو فقر و جهل را ریشه­کن نمایند. این سرمایه­ها، صرفاً به نفت و گاز محدود نمی­شود. اگر در این کشور تدبیر و امنیت پایدار، حاکم باشد، حتی صنعت توریسم می­تواند جایگزین نفت و گاز شود. چه رسد به صنایع کشاورزی، لبنیات،صنایع دستی و صنایع تبدیلی تا صنایع سنگین و تکنولوژی رایانه­ای و هزاران رشته­ی دیگر. موقعیت­ جغرافیایی این کشور پهناور یک فرصت اقتصادی تاریخی برای این ملت است و نه یک تهدید جهانی. قومیت­های متنوع این کشور، سرمایه­هایی برای آبادانی کشورند و نه یک خطر امنیتی برای دولت مرکزی. مشکل بنیادین ما فقر فرهنگی، جهل و بی­سوادی، فقر اقتصادی، خرافه­پرستی و حاکمان نالایق و مردم ستیز است. اگر حاکمیت­ها، خود را از قید و بند تفکرات ایدئولوژیک و انحصارطلبانه آزاد ساخته و همه­ی مردم به ویژه نخبگان، روشنفکران، احزاب، دگراندیشان، روزنامه­نگاران،  نمایندگان اقوام، صنوف، طبقات و به ویژه منتقدان و مخالفان وطن­پرست را محرم و بلکه صاحبان اصلی این کشور به حساب آورند، مشکل برطرف خواهد شد. با جنگ و ستیز و سرکوب و دشمنی، کشور آباد نخواهد شد. با دشمن­تراشی و تحریک دنیا علیه کشور، فقر و بیکاری ریشه­کن نخواهد شد. با سرکوب زنان­، دانشجویان، کارگران، فرهنگیان، سیاسیان، روزنامه­نگاران، قومیت­ها و دگراندیشان،امنیت برقرار نخواهد شد. اگر حاکمان، به راستی طرفدار آبادانی ایران، ریشه­کن کردن فقر و قدرتمند نمودن ایران هستند، باید از این فرصت تاریخی اما کوتاه، استفاده کرده با ملت ایران آشتی کنند و دست از تحریک دنیا علیه ایران بردارند و فکر سرکوب مخالفان را از ذهن بدر نمایند. نفرین بر اولین کسی که به اینها یاد داده است که را ه مقابله با مخالفان ودگراندیشان و روشنفکران، زندان کردن آنان . مگر همه­ی راهها به زندان ختم می­شود؟ مگر هرکسی با آنها مخالفت کرد باید به زندان بیفتد؟ به محض اینکه دو نفر از خانمها برای جمع نمودن چند امضا برای یک تومار، اقدام می­کنند، فوراً رنگ ضدامنیت ملی بر آنها زده و آنها را به زندان می­اندازند. معلم­ها که برای رفع تبعیض و اعاده­ی حقوق خود، دست به تظاهرات مسالمت­آمیز می­زنند، سرکوب شده و به زندان می­افتند. دانشجوها که برای مخالفت با رفتار توهین­آمیز حراست­ها و کمیته­های انضباطی، دست به اعتراض آرام می­زنند، به زندان می­افتند. نمایندگان کارگرانی که برای افزایش دستمزد، دست به تحصن و اعتصاب می­زنند، به زندان می­افتند. به راستی این چه حکومتی است که فقط ابزار زندان را شناخته است؟ این چه امنیتی است که با اعتراض مسالمت­آمیز زنان ودانشجویان و فرهنگیان و کارگران برهم می­خورد؟ این چه اتحاد ملی است که قرار است از طریق سرکوب و زندان و خشونت علیه شهروندان به دست آید؟

آیا کوروش بزرگ، امپراتوری ایران را این­گونه بنا نهاد؟ آیا امنیت او نیز با چند اعتراض مسالمت­آمیز برهم می­خورد؟ آیا حاکمان فراموش کرده­اند که جانشین چه کسانی شده­اند؟ نگذارید این گفته­ی فردوسی را برای شما بیان کنم که؛ زشیر شتر خوردن و سوسمار/ عرب را رسیدست بدانجاکار. که تاج کیانی کند آرزو/ تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو. شما البته ایرانی هستید و به ایرانی بودن خود افتخار می­کنید، اما نحوه­ی برخوردتان با مظاهر فرهنگ ایرانی و به ویژه در برخورد با فرزندان و نوادگان کوروش بزرگ، چنان بی­رحمانه و ناپخته عمل می­کنید که انسان را به یاد بیگانگان می­اندازید. آرزوی تاج کیانی داشتن، نیازمند رعایت آداب آن است. از اولین آن، آزادمنشی و بزرگی یا علوطبع است. پس چرا به سبکِ دون پایگان و بربرها با فرزندان کوروش رفتار می­کنید؟

چرا تا این اندازه زبون و متزلزل هستید؟ کدام حکومت را می­شناسید که معلم را کتک زده و به زندان بیندازد؟ مگر خود نمی­گفتید که «معلمی شغل انبیاست.» آیا به همین زودی حرفهای خود را فراموش کردید؟ مگر با خشونت و کینه­توزی، می­توان حکومت کرد؟ شما که تاج کیانی را خواستارید، باید به اعلامیه­ی حقوق بشر کوروش بزرگ احترام بگذارید. باید خود، پاسدار چنین روشی باشید.

امروز به برکت جان­فشانی­های این ملت بزرگ و این نوادگان مادها و هخامنشیان، شما براریکه­ی قدرت تکیه زده و سرنوشت این کشور بزرگ و ملت عزیز را در دست گرفته­اید. اما برخوردتان با زنان و مردان و دانشجویان و معلمان و کارگران، نشانگر برخورد از روی فرومایگی، جهالت و خشونت است. نه برخورد از روی بزرگ­منشی و آزادگی.

زندان! زندان! زندان! گویا در مغزهای کوچک خود، چنین جا داده­اید، که همه­ی مخالفان و معترضان از معلم و کارگر و دانشجو تا زنان و روزنامه­نگاران و اقوام و مبارزان، توطئه­گر و از عوامل دشمن هستند! این توهم بیمارگونه را از ذهن خود به درکنید. پاس این ملت و کشور را بدارید. رفتاری در شأن این کشور و ملت بزرگ از خود بروز دهید. فراموش نکنید که بیگانگان هر اندازه مدعی صلح، دموکراسی و حقوق بشر باشند، این­ها را برای خود می­خواهند. به یاد داشته باشید که آنها در پس این شعارها، به منافع ملی خود اندیشیده و از ایرانی آباد با مردمی آزاد و ثروتمند در هراس هستند. پس قدرتمندی ایران در نیروی نظامی و یا حتی بمب اتمی نیست. ایرانی نیرومند است که مردم آن، باسواد، ثروتمند، راضی، آزاد و حامی حکومت باشند. هنوز این فرصت باقی هست تا به قدرتمندی ایران بیندیشیم. هنوز این فرصت هست تا به خواسته­های قانونی و مبارزات مسالمت­آمیز این ملت احترام گذاشته شود. هنوز این فرصت هست تا با اندیشیدن به ایران و تن دادن به خواسته­های ملت و برخورد خردمندانه با آنان، زمینه­ی این قدرتمندی فراهم گردد. هنوز این فرصت هست تا دست از دشمن­تراشی و لج­بازی برداشته و بیش ازاین مملکت را در معرض تهدید و حمله­ی نظامی قرار ندهید. این سرزمین به اندازه کافی ثروتمند است و می­توان با مردم خود در صلح و آرامش زندگی کرد. اگر زندان راه­حل درستی بود، حتماً همه­ی کشورهای متمدن از این حربه برای رفع مشکلات خود استفاده می­کردند. زندان اشد مجازات است و به همین دلیل، صرفاً جنایتکاران و باندهای تبهکار را در آن نگهداری می­کنند. نه اینکه دانشجویان، فرهنگیان، کارگران، زنان، روزنامه­نگاران و مخالفین سیاسی را با استفاده از حربه­ی زندان وادار به سکوت نمایید. آیا فرصتی برای اندیشیدن باقی مانده است؟ آیا عقلانیتی در کار است؟ آیا امیدی به آشتی ملی، صلح و آزادی هست؟ ای کاش چنین بود! . . .

فروردین /1386/خورشیدی

ایران/تهران/ سعادت­آباد

https://newsecul.ipower.com/

بازگشت به خانه

 

محل اظهار نظر شما:

شما با اين آدرس ها می توانيد با ما تماس گرفته

و اظهار نظرها و مطالب خود را ارسال داريد:

admin@newsecularism.com

newsecularism@gmail.com

newsecularism@yahoo.com

 

 

New Secularism - Admin@newsecularism.com - Fax: 509-352-9630