بازخوانی تاریخ جنبش ملی مشروطیت و آرمان های آن

عقاب علی احمدی
1
در
آستانۀ اوج گیری جنبش ملی مشروطیت، ایران که از کشورهای باستانی و دارای فرهنگ و
پیشینۀ تمدنی بود، در برابر امواج نوگرایی (تجدد) که از سوی تمدن غربی به سراسر
جهان جریان یافته بود، ناگزیر از واکنش بود. سهم داشتن در ساخت بنای تمدن و دانش در
سده های گذشته برای زندگی در جهان مدرن و دخالت در ادارۀ کافی نبود. افزون بر این،
این کشور از پس هزار و چند صد سال که از هجوم های خانمان برانداز بیگانگان
بیابانگرد به آن می گذشت، نتوانسته بود فرمانروایی ملی با اتکا به فرهنگ ملی خود را
بنا کند. در دوران حکومت صفوی، «دولت ملی» بار دیگر پدیدار شد، اما این فرمانروایی
در پایان کار، کشور را به شورشگران ایلی افغان که از نقطه ای دیگر از ایران آن
روزگار، علیه حکومت مرکزی شورش کرده بودند، سپرد. در روزگار فرمانروایی های افشار و
زند، ایران از ثبات برخوردار شد؛ اما به روزگار فرمانروایی پادشاهان ایل قاجار، به
سبب بی کفایتی آنان، روز به روز پس رفت و اقتدار خود را از دست داد. اوج گیری جنبش
فراگیر مشروطیت ایران، واکنشی بود به خودکامگی و لجام گسیختگی و بی کفایتی قدرت
سیاسی دوران حاکمیت سلسلۀ قاجار.
در این دوره اوضاع اجتماعی چنین بود: «حکام نه تنها هیچ گونه عمل مثبتی انجام نمی دادند بلکه امکان هرگونه رشد و پیشرفت را از مردم سلب می کردند. نه مرجعی به نام دادگستری وجود داشت نه سازمانهایی به نام شهربانی و شهرداری. تمام اختیارات منطقه در دست حکام وقت بود، و اینان، که ندرتاً در بینشان افراد بالیاقت یافت می شد، به هوای نفس و طرز تفکرشان، به رتق و فتق کارها می پرداختند و چاپلوسی اطرافیان را تحویل می گرفتند. عوام الناس و تودۀ مردم در فقر و جهل و بیخبری به سر می بردند. شرکت آنان در اجتماعات فقط در مجالس وعظ و تعزیه و روضه خوانی و زنجیر و قمه و سینه زنی بود. روحانیون مقامپرست و سالوس چماق تکفیرشان بالای سر روشنفکران و ترقی طلبان بلند بود. علمای حقیقی، که هم پرهیزگار و هم عارف به حقایق دیانت بودند، در انزوای گمنامی می زیستند. تنها رابطۀ اقویا و ضعفا زور بود، رابطه ای که به افراد ناتوان می آموخت چگونه باید راه اطاعت را در پیش گرفته، تسلیم شوند.» (1)
دستگاه سیاسی کشور چنین وضعی داشت: « شاه در رأس نخبگان حاکم قرار داشت و حکومت او اساساً نوعی حکومت مونوکراسی یا یکتا سالاری با استبداد شدید محسوب می شد. درک شاهانه در این جامعه، «آناکرونیک»، یعنی درکی نابهنگام و دیرهنگام از حوادث و وقایع زمان و جامعۀ خود بود؛ چرا که امکان حکومت «مردم سالاری» یا «مردم گرانه» (دموکراتیک) وجود نداشت. بعلاوه «نخبه گرائی» یا «الیتیسم» آن هم بسیار بیمار و مبتدی و با نظریۀ اشراف گرایانه یا اریستوکراتیک باستانی، شباهت و نزدیکیهای زیادی داشت.» (2) خاطره ای از اعتمادالسلطنه، وزیر انطباعات دورۀ ناصری می تواند نگاه شاهانۀ یکی از شاهان قاجار به پدیده ها را بهتر نمایان کند:« روزی اعتمادالسلطنه در حضور ناصرالدین شاه مطلبی را از یکی از روزنامه های فرانسه ترجمه کرد و برای شاه خواند. آن مطلبی انتقادی دربارۀ اوضاع ایران و « نکته چینی از حرکات ناصرالدین شاه» بود. شاه با شنیدن این مطالب، به اعتمادالسلطنه گفت: اعدامش کن، یعنی پاره اش کن و دور بینداز.» (3)
جامعۀ ایران در طلیعۀ جنبش مشروطیت چنین وضعی داشت: «جامعۀ ایران مجموعه ای از ساخت های متحدی بود که هر یک پایه و رأس با نفوذ خاص خود را داشت. این گروههای گوناگون و متحد که از لحاظ ساخت به یکدیگر شباهت داشتند، هر یک به دنبال منافع خاص خود بودند و از گروههایی نظیر قبیله، عشیره، دهکده یا گروهی از علما، یک صنف و غیره تشکیل می شدند.» (4) و «مناصب حکومتی به بالاترین مزایده به فروش می رسید، گردآوری مالیات به مقاطعه داده و قلمروهای شاهانه فروخته می شد.... طبقات پایین بی اغراق و جداً به صورت گوسفندانی بودند که فقط برای پشمشان نگهداری می شدند و معمولاً آنچنان از ته پشم آنها را می چیدند و آنقدر به دقت و زیاد این کار را می کردند که ارزش آنها و بهرۀ مالک را تقلیل می دادند. چنگ حرص و آز آنقدر محکم بود که حتی مرغی که تخم طلایی می گذارد، غالباً کشته می شد.»(5) در این دوران سیدجمال الدین اسدآبادی که می کوشید پادشاهان ایران و عثمانی و مصر را به انجام اصلاحات و برقراری حکومت قانون مدار تشویق کند، در نامه ای به ملکۀ انگلستان چنین می نویسد: «پیرهای نجبا و شرفای ما حاضر هستند که به پست ترین کارهای مملکت ما مشغول شوند محض اینکه معاش یومیۀ خود را تحصیل کنند. و حال آنکه همان زمینهایی که باید در آنها به کارهای پست مشغول بشوند یک وقتی متعلق به خود ایشان بوده است... دفعتاً دیده می شود که دکاکین را شکسته و هر چه مال التجاره در آنها یافت می شود به نهب و غارت برده شده ... قرائی که یک وقت آباد بوده اند حال تقریباً بی جمعیت شده و به حالت خرابه افتاده اند و چندین هزارنفر از ما در این سنوات آخر سلطنت پادشاه مجبور شده اند که از ممالک خود جلای وطن کرد به ممالک قفقاز و ماوراء قفقاز رفته و در آنجا برای خود ملجأ و پناهی اختیار نماید.»(6)
وضعیت دستگاه اداری نیز از وضعیت دیگر دستگاه ها بهتر نبود: « اهل دیوان هرگز اطمینان نداشتند که چه مدت در مقام خود باقی خواهد ماند. اگر یک حامی مغضوب می شد هواخواهان او نیز به زحمت می افتادند. این ناامنی غالباً منجر به رفتار ظالمانۀ اهل دیوان از اعالی تا اسافل می شد... از مردم طوری مالیات می گیرند که گویی با تمام شدن دورۀ اجارۀ فرمانداران، حکومت پایان می پذیرد.»(7)
روستاها که جایگاه بیشترین تولیدکنندگان بودند، اینگونه توصیف شده اند: «روستاها علیرغم برخورداری از همبستگی گروهی، خودکفایی اقتصادی و استقلال اداری، گاهی به مالکیت مالکان غایبی همچون بزرگان عشایری، تیولداران، زمین داران عمده، اوقاف و دولت و خاندان سلطنت درمی آمد.(8) و «در روستاها، چه در آنجا که مالک بزرگ کشاورز و رعیت را به موجب عرف، قانون بهرۀ مالکانه و سیورسات لخت می کرد، و چه آنجا که مالکیت دهقانی وجود داشت و نیز مأمورین دولتی به عنوان مالیات و آدمهای خان های مجاور یا کوچنده به عنوان باج آنان را غارت می کردند، همگی فاقد امتیازات اجتماعی و قدرت مادی بودند و هیچ کس از آنها حمایت نمی کرد.» (9) خاطره ای از دفتر خاطرات اعتمادالسلطنه، موقعیت شهروندان و میزان مسئولیت پذیری حکومت و کارگزاران آن را بهتر نشان می دهد: «از اتفاقات دیگر تشریف بردن فرمانفرمای خراسان مؤیدالدوله است، به قوچان بعد از آن حادثه که در قوچان رو داده بود و زلزله و خرابی خانه می بایستی از طرف دولت علیه حاکم خراسان آنجا رود از مردم دلجویی کرده و اسباب آسایش آنها را فراهم آورد. فرمانفرمای خراسان از قراری که شنیدیم ملقب سردار کل شده است به قوچان رفت. بجای اینکه طبیبی، جراحی، اسباب و اثاثیه ای (اصل: اساسی)، لباسی، غذایی از برای باقی ماندگان اهالی قوچان ببرد در بیرون شهر سراپرده زده و از سایر خانه هایی که سر پا مانده و خراب نشده بودند هر خانه پنج تومان به اسم جریمه و مصادره و مخارج ورود فرمانفرما مطالبه نموده. سی چهل هزار تومان مأخوذ داشته مراجعت کرد اما روس ها جمعی از طبیب و جراح حتی عمله گورکن با خاک بردار محض قرب جوار و رعایت حقوق انسانیت به قوچان فرستاده بودند. از طرف شاهزاده فرمانفرما هر قدر تعدی می شود از طرف روس ها مهربانی می شود.»(10)
آموزش و پرورش به شیوۀ سنتی و به دست روحانیان اداره می شد و کاری که انجام می داد، آموزش علوم دینی به طلبه های جوان و خواندن و نوشتن به شاگردانی بود که به دنبال راهیابی به مناصب دینی نبودند. کوشش در جهت یادگیری دانشهای جدید نیز با مخالفت روحانیون روبرو می شد. احمد کسروی در این باره چنین می گوید: «حاجی میرزا حسن[رشدیه]، یکی از ملازادگان تبریزی بود، و در جوانی به بیروت رفت و در آنجا دبستانها را دید و شیوۀ آموزگاری آنها را یاد گرفت و چون به تبریز بازگشت برآن شد که دبستانی به شیوۀ آنها بنیاد گذارد و در سال1267 بود که به این کار پرداخت. بدینسان که به شیوۀ مکتبداران مسجدی را در ششکلان گرفت و هم به شیوۀ آنها شاگردان را به روی زمین نشاند. چیزی که بود به جلو ایشان پیش تخته نهاد، و الفبا را به شیوۀ آسان و نوینی آموخت، و از کتابهای آسان درس فارسی گفت، و شاگردان را پاکیزه نگه داشت، و در آمدن و رفتن برده گذاشت، و پس از همه یک تابلو که نام «مدرسۀ رشدیه» به روی آن نوشته بود بالای در زد. با آنکه چیزی از دانشهای نوین نمی آموخت، و پروای بسیار می نمود، باز ملایان به دستاویز آنکه الفبا دیگر شده و یک راه نوینی پیش آمده، ناخشنودی نمودند و سرانجام او را از مسجد بیرون کردند. چند سال بدینسان از جایی به جایی می رفت و به هر کجا ترشرویی ها از مردم می دید تا حیاط مسجد شیخ الاسلام را که خود مدرسۀ کهن بود، گرفت و با پول خود اطاقهای پاکیزه ای ساخت، و آنجا را دبستان گردانیده نیمکت و تخته سیاه و دیگر افزارها فراهم گردانید، و شاگردان هم گرد آمدند. دیرگاهی در اینجا بود، ولی چون ملایان ناخشنودی می نمودند، روزی طلبه ها به آنجا ریختند و همۀ نیمکتها و تخته ها را در هم شکستند و دبستان را به هم زدند.» (11)
دو قدرت بزرگ دوران قاجار، انگلستان و روسیه به یاری کارگزاران خود، امتیازهای اقتصادی انحصاری را به ثمن بخس به دست می آوردند؛ در کار سامان دهی کشور به دست دولت، به سود عوامل خودفروخته اخلال می کردند، آثار باستانی را به غارت می بردند،(12) و صنعت نوپای وارداتی از غرب که کالاهای مصرفی مردم را تولید می کرد، با توطئۀ آنها و دست نشاندگان شان به راه تعطیل و ورشکستگی می افتاد: «نجس بودن بهترین کارخانۀ قند کهریزک را انگلیسی ها شایع کردند و چند نفر هم، فتوای نجس بودن آن را دادند. » (13)
2
در این روزگار تیره و تار، ایرانیان خبرهایی از پیشرفت علم و دگرگون شدن زندگی اروپاییان دریافت می کردند. میرزا حسین خان سپهسالار لایحه ای در ضرورت امر «تفکیک قوا» می نوشت. میرزا فتحعلی آخوندزاده در آثار خود به انتقاد از اوضاع اجتماعی و روابط دولت و ملت می پرداخت. سیدجمال الدین اسدآبادی با یاری شیخ محمدعبده در پاریس روزنامۀ عروة الوثقی را منتشر می کرد. عبدالکریم طالبوف کتابهای کتاب احمد و مسالک المحسنین را می نوشت، و در آن به زبانی ساده، مردم را از آن تیره روزی که به آن خو کرده می بودند، آگاه می ساخت. یوسف خان مستشارالدوله کتاب یک کلمه را در زمینۀ نیاز ایرانیان به یک کلمه (یعنی قانون) می نوشت. میرزا ملکم خان ناظم الدوله رسالۀ دفتر تنظیمات را نوشته بود و روزنامۀ قانون را در لندن منتشر می ساخت. محمدخان سینکی (مجدالملک)، کتاب کشف الغرائب را در انتقاد به حکومت قاجار نوشته بود. روزنامه های اختر در استانبول، حکمت در مصر و حبل المتین در کلکته به دست گروهی از ایرانیان منتشر می شد و مخفیانه، نسخه هایی از آنها به دست ایرانیان می رسید. با رسیدن روزنامه های حبل المتین و حکمت به ایران، مردم به آگاهی هایی دربارۀ مشروطیت ژاپن و پیشرفت های آن کشور دست می یافتند. (14) سیدجمال الدین واعظ اصفهانی، روحانی آزاداندیش کتاب رؤیای صادقه را در شرح ستمگری های ظل السلطان و آقا نوری، مجتهد اصفهان نوشته و مخفیانه در پطرزبورگ به چاپ رسانده بود و با فرستادن آن برای شاه و درباریان، در توجه دادن آنها به رفتار خودسرانۀ حکام ولایات می کوشید.(15)
افزون بر این خبرهایی که از مقاومت آفریقاییان ترانسوال در مقابل انگلستان و ژاپن در برابر روسیه به ایران می رسید، در میان ایرانیان که از قدرتهای بزرگ آن روزگار (روسیه و انگلستان) کینه ها به دل داشتند، هیجان و شادمانی می آفرید. پیروزی ژاپن بر روسیه آنچنان شادمانی ایرانیان را برانگیخت که میرزا حسینعلی شیرازی منظومه ای به نام میکادونامه در ستایش از امپراتور ژاپن و دلیری های ژاپنی ها سرود. اخبار عملیات انقلابیان روسیه علیه حکومت تزاری و همکاری گروهی از ایرانیان مقیم قفقاز با آنان نیز در میان ایرانیان با خرسندی دریافت شد. چنان که کتاب تاریخ شورش روسیه بلافاصله پس از انتشار به فارسی برگردانده شد.(16)
اما پاداش روشنفکران که با به جان خریدن خطر بدگویی و دشمنی قدرتمندان عرفی و شرعی، آراء خود را دربارۀ ضرورت اصلاح ارائه می کردند، چنین بود: میرزا ملکم خان به تبعید به ایتالیا فرستاده شد؛ یوسف خان مستشارالملک به چوب بسته شد و کتاب یک کلمه اش را آنقدر بر سرش کوبیدند که چشمانش آب آورد (17)؛ سیدجمال الدین اسدآبادی در یخ و برف، دست بسته به تبعید به عثمانی فرستاده شد؛(18) افصح المتکلمین ، مدیر روزنامۀ خیرالکلام را به فرمان حاکم گیلان چندان و چنان زدندش که در زیر چوب خون استفراغ کرد. (19)
3
در سال 1284، همزمان با درگیرشدن جنگ میان روسیه و ژاپن، قند که کالایی وارداتی از روسیه بود، گران شد. علاءالدوله، پس از احضار بازرگانان و بازجویی از آنان، زیر بار پذیرش این واقعیت که کمبود قند به دلیل جنگ روسیه و ژاپن است، نرفت و چند تن از آنان را به چوب بست. در اعتراض به این کار حاکم، بازار تهران تعطیل شد. در ادامه، دو روحانی بزرگ عصر، سیدمحمد طباطبایی و سیدعبدالله بهبهانی به همراه سیدجمال واعظ اصفهانی، برکناری علاءالدوله از حکمرانی تهران را خواستار شدند. دلیل عمدۀ اعتراض روحانیان به این ماجرا، پیوند محکم بازار و روحانیت بود: بازاریان با پرداخت وجوهات شرعی و ساخت مسجد و برگزاری آیین های مذهبی، عملاً حامی مالی روحانیان بودند.
یک روز پس از به چوب بسته شدن بازرگانان در تهران، مردم در مسجد شاه گرد آمدند و سیدجمال واعظ اصفهانی به پیشنهاد امام جمعۀ تهران به منبر رفت. او در سخنان خود ضمن محکوم شمردن ظلم از شاه خواست با علما همراهی کند، اما ناگهان امام جمعه که خود عامل گردآمدن مردم در مسجد بود، سیدجمال را با فریاد، سید بابی و بی دین خواند و به مزدوران خود فرمان داد تا او را از منبر پایین بکشند. یک روز بعد، به پیشنهاد محمد طباطبائی قرار شد علمای معترض به بارگاه حضرت عبدالعظیم پناهنده شوند. کار بالا گرفت و روز به روز برشمار معترضان افزوده می شد تا جایی که شیخ مهدی فرزند شیخ فضل الله نوری به همراه چند تن به بست نشینان پیوست.(20) به هنگام طرح خواسته های بست نشینان، و به دلیل بی اعتمادی آنان به کارگزاران حکومت، یک منبع دیگر قدرت که مانند روحانیان در وضعیتی میانه، بین شاه و مردم جای داشت، به کار گرفته شد: قرار شد بست نشینان به وسیلۀ سفیر عثمانی با شاه مذاکره کنند. درخواست های بست نشینان چنین است:
1. نبودن عسگر گاریچی در راه قم. (دارندۀ امتیاز درشکه و گاری رانی از دولت که با مردم بسیار بدرفتاری می کرد و گنجاندن این بند برای دلجویی از روحانیان و طلبه های قم بود.)
2. بازگردانیدن حاجی میرزا محمدرضا از رفسنجان به کرمان
3. بازگردانیدن تولیت مدرسۀ خان مروی به حاجی شیخ مرتضی
4. بنیاد عدالتخانه در همه جای ایران
5. روان گردانیدن قانون اسلام به همگی مردم کشور
6. برداشتن مسیو نوز از سر گمرک و مالیه
7. برداشتن علاءالدوله از حکمرانی تهران
8. کم نکردن تومانی دهشاهی از مواجب و مستمری (21)
با پذیرفته شدن این درخواست ها از سوی مظفرالدین شاه، بست نشینان به تهران بازگشتند، اما مدتها گذشت و از سوی عین الدوله، نخست وزیر اقدامی عملی برای برآورده شدن خواسته ها و از همه مهم تر، تأسیس عدالتخانه انجام نپذیرفت. عین الدوله به این هم بسنده نکرد و با تبعید گروهی از مخالفان درصدد ترساندن مردم برآمد. در کوشش برای دستگیری یکی از روحانیان به نام حاجی شیخ محمد واعظ که با مقاومت مردم روبرو شد، طلبه ای به ضرب گلولۀ مأموران از پای درآمد. در مراسم بزرگداشت این طلبه، میان نیرهای دولتی به فرماندهی سپهدار تنکابنی و اجتماع کنندگان در مسجد جامع درگیری هایی روی داد که به کشته شدن افرادی دیگر انجامید. با رسیدن خبر کشته و زخمی شدن مردم در مسجد جامع، آقا نجفی مجتهد بانفوذ اصفهان سپهدار تنکابنی را تکفیر کرد. پس از آن روحانیان تصمیم به مهاجرت به قم گرفتند. در اینجا شیخ فضل الله نوری هم به آنان پیوست. دو روز پس از مهاجرت روحانیان، گروهی در اعتراض به رفتار حکومت، به سفارت انگلستان پناهنده شدند و به گفتۀ کسروی شمار آنها به سیزده هزار نفر رسید. هزینۀ اقامت بست نشینان در سفارت انگلستان از سوی بازرگانان تهران تأمین می شد.(22) در شهرهای خراسان، گیلان، شیراز، قزوین و کاشان بازاریان در اعتراض به حکومت، بازار را تعطیل کردند. در یزد، مردم در تلگراف خانۀ دولتی بست نشستند؛ و چندی بعد، کارگزاران استبداد در یزد، مهربان جمشید پارسایی، بازرگان زرتشتی را به جرم همکاری با مشروطه خواهان کشتند. در رامیان، شیخ عبدالحسین از روحانیان محلی به افشاگری دربارۀ مفاسد استبداد و مزایای مشروطیت پرداخت. او در اعیاد و سوگواریها با صدای بلند به مستبدین می تاخت و گوشزد می نمود که خودمختاری حکام ولایات از جمله سعدالله خان و عباس خان (حاکمان محلی) نمونۀ بارزی از دولت استبدادی است.(23)
این بار معترضان درخواست های خود را به وسیله شارژدافر انگلستان به آگاهی دولت رساندند. خواسته های آنان چنین بود:
اول: بازگشت علمای مهاجرین به تهران؛
دوم: اطمینان براینکه احدی را به بهانه نخواهند گرفت و شکنجه نخواهد کرد؛
سوم: امنیت مملکت، چه امروز کسی دارای جان و مال خود نیست؛
چهارم: افتتاح عدالتخانه که از طبقۀ علماء و تجار و سایر اصناف برای رسیدگی در مرافعات شرکت در او داشته باشند؛
پنجم: قاتل دو سید بزرگوار را قصاص نمایند.
در پاسخ، عین الدوله چنین گفت:
اول:چند نفر آقایان به اختیار خود، عازم عتبات شده دیگران در شهر هستند، وجود آنها لازم نیست؛
دوم: بی قصور دولت کسی را نمی گیرد؛
سوم: مملکت در کمال امنیت است؛
چهارم: سالهاست عدالتخانه باز و در انجام امور ساعی، مخصوصاً این ایام حضرت اشرف والا شعاع السلطنه رئیس دیوانخانۀ مبارکه مقرر شده اند که به عرض عارضین رسیدگی کامل شود.هیچوقت در ایران مرسوم نبوده که از طبقات رعایا شرکت در دیوانخانۀ مبارکه داشته باشند؛
پنجم: کسی کشته نشده که قصاصش لازم آید.(24)
در این میان محمدعلی میرزا، ولیعهد که با عین الدوله کینه ها داشت، در تبریز معترضان و روحانیان را واداشت تا با مخاطرۀ تلگراف از روحانیان مهاجر هواداری کنند.
پس از آن معترضان درخواست های خود را گسترش داده و آشکار افتتاح مجلس شورای ملی را خواستار شدند. درخواست های ایشان در این زمان چنین بود:
اول: بازگشت علمای اعلام؛
دوم: عزل شاهزاده اتابک؛
سوم: افتتاح دارالشوری؛
چهارم: قصاص قاتلین شهدای وطن؛
پنجم: عودت مطرودین (رشدیه و دیگر تبعیدیان)
در ادامه، در سیزدهم امرداد 1285، مظفرالدین شاه فرمانی صادر کرد که در متن های تاریخی به« فرمان مشروطه» مشهور شد و در آن از تأسیس مجلس شورای ملی سخن رفته بود. این فرمان به این بهانه که در آن نامی از «ملت» برده نشده بود، از سوی ناراضیان پذیرفته نشد. در نتیجه در شب شانزدهم امرداد، پس از برگزاری نشستی از ناراضیان در خانۀ مشیرالدوله، شاه فرمانی صادر کرد که در آن به روشنی تعبیر «مجلس منتخبین ملت» آمده بود. چون دورۀ اول مجلس شورای ملی تشکیل شد، محمدعلی شاه و اقتدارگرایان دربار با رفتارهای خودسرانه در کاهش دادن نقش مجلس در ادارۀ کشور کوشیدند و با مقاومت نمایندگان و مشروطه خواهان روبرو شدند. در این زمان مشروطه خواهان تبریز که به یاری تقی زاده از اوضاع مجلس باخبر شده بودند، درخواست هایی از شاه طرح کردند:
1. شخص همایونی باید دست خطی برای اسکات عامه صادر نمایند که دولت ایران مشروطۀ تامه است؛
2. عدد وزرای مسئول فعلاً از هشت عدد متجاوز نیست و هرگه بعدها تشکیل یک وزارت خانه لازم گردد به امضای مجلس تشکیل داده خواهد شد؛
3. از این و بعد از خارجه وزیر نباید معین و مقرر شود؛
4. در هر ولایات و ایالات به اطلاع مجلس شورای ملی، انجمن محلی برقرار باشد؛
5. وزرای افتخاری ابداً نباید باشند. یعنی اسم وزارت بجز بر هشت و زیر مسئول در دایرۀ دولت نباید برده شود؛
6. عزل مسیونوز و پریم و توقیف لاورس رئیس گمرک خانۀ تبریز فوری لازم است؛
7. عزل ساعدالملک (25)
در مذاکرات نمایندگان مجلس و اعضای دولت دربارۀ خواسته های مشروطه خواهان، و در گفتگویی میان سعدالدوله، نمایندۀ تبریز و مشیرالدوله چنین گفته شد: «سعد الدوله: « در دولت مشروطه باید وزراء مسئول باشند و غیر از وزرای معین هیچ وزیری، خواه افتخاری یا رسمی، باید نباشد. مگر ما دولت مشروطه نیستیم؟! مگر دولت به ما مشروطه نداده؟» مشیرالدوله: «خیر، ما دولت مشروطه نیستیم و دولت به شما مشروطه نداده. مجلسی که دارید جهت وضع قوانین است.»حاجی امین الضرب: « دولت نمی تواند بگوید من به شما مشروطه نداده ام. اگر ما مشروطه نیستیم، چرا از ولایات مبعوث می فرستند؟ ما خودمان را رسماً مشروطه می دانیم و حقوقی که داریم هیچکس نمی تواند از ما پس گیرد مگر با خون ملت....» (26)
با پافشاری مردم در تهران و تبریز و شهرهای دیگر، در 27 ذیحجۀ 1322 محمدعلی شاه فرمانی صادر کرد.یکی از پژوهشگران معاصر، فرمان سیزدهم مرداد را تنها فرمانی در تأسیس یک مجلس مشورتی می داند و این فرمان را فرمان مشروطیت می داند (27) :
«جناب اشرف صدراعظم سابق هم دستخط فرموده بودیم که نیات مقدسۀ ما در توجه به اجراء اصول قوانین اساسی که امضا آن را خودمان از شاهنشاه مرحوم انارالله برهانه گرفتیم بیش از آن است که ملت بتواند تصور کنند و این بدیهی است از همان روز که فرمان شاهنشاه مبرور انارالله برهانه شرف صدور یافت امربه تأسیس مجلس شورای ملی شد دولت ایران در عداد دول مشروطۀ صاحب کنستیوسیون به شمار می آمد منتهی ملاحظه که دولت داشته این بوده است که قوانین لازم برای انتظام وزارتخانه ها و دوایر حکومتی و مجالس بلدی مطابق شرع محمدی صلی الله علیه و آله نوشته آن وقت به موقع اجرا گذارده شود. عین این دستخط ما را برای جنابان مستطابان حجج الاسلام سلمه الله تعالی و مجلس شورای ملی ابلاغ نمایند.» (28)
متن این فرمان، شبانه، به تبریز که مشروطه خواهان آن در راه دستیابی به مشروطیت ایستادگی بسیار کرده بودند و دیگر شهرها، تلگرافی، فرستاده شد.
اختلاف نظر اساسی میان معترضان زمانی پیش آمد که نگارش متمم قانون اساسی مشروطیت انجام می شد. دعوای«مشروعه» با «مشروطه» بالا می گیرد. طرفداران استبداد و سخنگویان رسمی و غیررسمی شان، این جا و آن جا می پراکنند که مشروطه با شرع سازگار نیست و این یکی، دشمن آن یکی است.» (29) در ادامه چنین روی داد:« همین که دسته بندی انجام یافت ملایان به کار برخاستند. حاجی شیخ فضل الله در نشست های درس به یک رشته بدگوییها از مجلس و قانون نیز می پرداخت. حاجی میرزا لطف الله بالای منبر بی باکانه نکوهش از مشروطه نموده مشروطه خواهان را بی دین می خواند. یک دسته از طلبه ها به بهارستان آمده در جلوی مجلس می ایستادند که هرگا