مکاتبات حسين میرمبينی با آيت الله منتظری دربارهء « ولايت فقيه»
مکاتبهء پنجم

يادداشت
سکولاريسم نو:
حدود سه سال پیش، در باب نظريه های
مذهبی «معصوميت» و «ولایت فقیه»، آقای حسين ميرمبينی، نويسندهء مسلمان اهل شمال
کاليفرنيا، با آقای منتظری مکاتباتی را صورت داد. تعداد آن ها از جانب آقای
ميرمبينی شش نامه و از جانب آقای منتظری پنج تا بود چرا که آخرین آن را آقای منتظری
پاسخی نداد. از آنجا که مسائل مطرح شده در این نامه ها با «مقاصد سیاسی» بسیاری از
کسانی که خود را «روشنفکران دینی» می خوانند سازگاری پیدا نمی کرد، این مکاتبات
هرگز در مطبوعات و انتشارات آنها انعکاس پیدا نکرد. به همین خاطر موضوع اين مکاتبات
همچنان تازه و دست نخورده باقی مانده است و «سکولاریسم نو» بر آن شده تا به انتشار
مجدد آن ها بپردازد، چرا که نحوهء استدلال ها در اين مکاتبات نور مستقيمی بر ضرورت
طرح «سکولاريسم»، بعنوان نياز نخست جامعهء کنونی ما می اندازد. اين هفته
دومين
مکاتبه منتشر می شود.
سخن آخر با آقای منتظری
آقای منتظری عزیز
با سلام و تحیت
این مطلب را در پی مکاتباتی که چندی پیش با هم داشتیم برای شما می فرستم. از آنجایی
که از آن پاسخ ها نتیجه ای روشن و کارساز به دست نیآمد، بر آن شدم تا به جهت آگاهی
عمومی از جمع بندی مبحثی که با شما آغاز کردم، این نوشته را نیز برای شما ارسال
دارم.
من خدا را شاهد می گیرم که در آن نامه ها آنچه را که با شما درمیان نهادم همه از
روی حس مسئولیت دینی و اطلاعاتی بود که طی سی سال تفکر مدام و مجاهده در راه شناخت
دین برایم حاصل شده بود. بر همین اساس من انتظار داشتم که رد و بدل کردن آن اطلاعات
با شما بتواند حقایقی را روشن کند که متاسفانه شما ادامه بحث را به دلائلی جایز
ندانستید. اما اینک بر اساس همان حس مسئولیت دینی مجبورم این مطلب را - که درواقع
"مانیفست" اسلام خواهی و جمهوری خواهی من است- برای اطلاع شما و همه مردم منتشر کنم
تا شما که ادعا دارید یک مرجع مذهبی هستید اگر نادرستی در آن می بینید حداقل آن را
به جهت آگاهی مردم اعلام دارید و اگر درستی در آن است و شما آن را نمی خواهید
پاسخگو باشید با شما اتمام حجت شده باشد. چراکه من با شما در موضوع "معصومیت" و
"ولایت فقیه" اختلاف دارم و چون شما نمی خواهید پاسخگو باشید مجبورم طبق آیه شریفه
(نساء/۵۹) : "و ان تنازعتم فی شیء فردوه الی الله و الرسول ..." این اختلاف را به
خدا و رسولش واگذار کنم.
آقای منتظری امیدوارم که از این سماجت من دلگیر نشده باشید چراکه من به توصیه خود
جنابعالی که در مصاحبه تان با خبرنگار سایت اینترنتی"روز" فرموده بودید "سکوت
تایید آمیز در برابر مظالم، حرام است" آنقدر پی گیر این قضیه می شوم که حتی
المقدور پیش وجدان خود در برابر ظلم نظریه "ولایت فقیه"، شرمنده نبوده وحرامی مرتکب
نشده باشم . شگفتی من از شما است که به همه این امور آگاهید اما باز در برابر این
ظلم سکوت (وآنهم سکوت تایید آمیز) می کنید. به هرحال از آنجایی که شما خودتان را
مرجع می دانید مجبورید که پاسخگو باشید. ان شاء الله موفق باشید.
سیزدهم ژوئن۲۰۰۶
حسین میرمبینی
info@peikekhabari.com
پوستین واژگون
اسلام*
مسلمانان مسلمانان/ مسلمانی مسلمانی
ازین آیین بیدینان/ پشیمانی پشیمانی
مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی
دریغا کو مسلمانی/ دریغا کو مسلمانی
فرو شد آفتاب دین/ برآمد روز بیدینان
کجا شد درد بودردا / و آن اسلام سلمانی
بمیرید از چنین جانی/ کزو کفر و هوا خیزد
ازیرا در چنان جانها فرو ناید مسلمانی
شراب حکمت شرعی/ خورید اندر حریم دین
که محرومند ازین عشرت/ هوس گویان یونانی
"سنایی"
شیعیان پیرو اندیشه معصومیت، همچنین آنهایی که با وجود اعتقاد به اسلام به انسان
خدایی باور دارند(صوفی ها)، باید بدانند که نظرات آنها با نوع سخن قرآن و پیام رسول
خدا همخوانی ندارد و ازاینرو راه آنها نه تنها اسلامی نمی باشد که از جهاتی عین
گمراهی است. اساس درستی این سخن از اصل توحید (یعنی باور داشتن به خدای واحد) است
که اگر بدانگونه که قرآن بیان می دارد و یا پیامبر اسلام و معلمینی از قبیل علی بن
ابی طالب آن را شرح داده اند، پذیرا باشیم آنگاه می بینیم که نه تنها آن باورها با
این اصل اسلامی به هیچ رو سازگاری ندارند که حتا پیش آن شرک محسوب می شوند. انسانها
اگر به خدا اعتقاد نداشته باشند بهتر از آن است به خدایی اعتقاد داشته باشند که با
مخلوقاتش همسنگ و همتراز است. خدای اسلام خدای واحد و لاشریکی است که کل مخلوقاتش
هم با او برابری نمی کنند. او بالاتر از هر چیز و برتر از همه کس است تا آنجا که
موجودات (چه زمینی و چه آسمانی) نسبت به او ناچیز و حقیر شمرده می شوند. نتیجه
اعتقاد داشتن به خالقی که با مخلوقش در یک وضع یکسان قرار می گیرد، همین است که
انسانها نمی توانند بین خالق و مخلوق فرقی قائل باشند و در شناخت خدا و شناخت راه
هدایتش گیج و سرگردان باقی می مانند. اندیشه معصومیت و همچنین فلسفه انسان خدایی از
آنجایی که ساخته و پرداخته ذهن بشر است با بت سازی و بت پرستی فرقی ندارد و آنهایی
که به چنین اندیشه هایی باور دارند در نزد دینی که مبنایش بر وحی الهی است همه مشرک
تلقی می شوند. درواقع اگر نیک بنگریم می بینیم آن کسانی که از چنین باورهایی پیروی
می کنند همه در بوجود آمدن آنچه امروز بشریت به آن گرفتار آمده، سهیم و دخیل هستند.
باید دقت داشت که خود پیامبر گرامی اسلام تا وقتی زنده بود و به وظیفه رسالتش عمل
می کرد هرگز پیامی مبنی بر اینکه او انسان استثنایی و معصومی بوده، نیآورد. همچنین
هرگز نگفت به دلیلی که می تواند وحی بگیرد و یا رسول خدا است نوع آفرینش و جنسیتش
با نوع مردم فرق دارد و از این نظر تافته جدابافته ای است که دومی ندارد. شاهکار
پیام این انسان برجسته تاریخ تمدن بشر نیز در همینجاست که او خودش را مثل سایر
انسانها و سایر انسانها را مثل خودش تعریف می کرد و به زبانی که برای او روشن بود
برای انسان ۱۴ قرن پیش اینگونه بیان می کرد(کهف /۱۱۰):" بگو همانا من بشری هستم
مثل خودتان، به من وحی می شود، که همانا خدای شما (و من) خدای یکتا است".
به عبارت دیگر ما دو خدا نداریم که دو گونه خلق داشته باشیم. آن خدایی که خالق هستی
است و من و شما را آفریده همه را بر حسب یک قانون ازلی آفریده و آن این است که همه
افراد بشر دارای توانایی های یکسان هستند. بنابراین من که بشرم و وحی می گیرم، شما
هم اگر بخواهید می توانید وحی بگیرید. یعنی اگر بخواهید با پروردگارتان ملاقات و
تلاقی (ارتباط) داشته باشید می توانید وحی بگیرید. با این شرط که: " کار نیک
کنید و در عبادت پروردگارتان کسی را با او شریک قرار ندهید". به سخن ساده تر،
انسانها برای تلاقی داشتن با خدا می باید که کار نیک کنند و همتشان را صرف صالحات
(امور صلح آور) کنند، و در عین حال در امر پرستش و ستایش خدا کسی (تا حتا پیامبران
و امامان) را با او همراه و شریک نسازند. این مطلب حاکی از آن است که اگر انسانها
باورشان را بر پایه وحی الهی قرار ندهند بالطبع از اندیشه های تبعیت می کنند که
ساخته و پرداخته ذهن انسانها است که در آنصورت باور آنها فرقی با باور بت پرستان
نخواهد داشت. درواقع تا زمانی که انسانها از افکار و عقاید خودشان و ساخته و
پرداخته دیگران (فلاسفه و متولیان دین) تبیعیت می کنند بت پرست و مشرک اند. پس وقتی
قرآن می فرماید:" بگو همانا من بشری هستم مثل خودتان، به من وحی می شود، ...". یعنی
اینکه همه انسانها قادرند با خدا ارتباط داشته باشند. بنابراین انسانهایی که می
خواهند باور دینی داشته باشند می باید که به صالحات و کارهای نیک بپردازند و ذهن
خودشان را از ساخته و پرداخته های ذهنی دیگران بزدایند و آنها را نفی کنند و به
اینگونه فطرت خویش را از آن باور های من درآوردی پاک کنند. به این ترتیب آنها می
توانند با خدای خویش تلاقی (ارتباط) پیدا کنند و از این راه (فطرت) خدا را بشناسند
و دین داشته باشند.
این حقیقت در سوره روم، آیه ۳۰ نیز به روشنی بیان شده اما پیشتر باید توضیح دهم که
(در گذشته و همچنین در زمان ما) مسیحیان معتقد بودند (و هستند) از آنجایی که
انسانها فرزندان آدم و حوا هستند همه شان حامل گناهی اند که آنها در بهشت مرتکب
شدند (منظور نزدیک شدن به میوه درخت ممنوعه است). اما به علت آنکه عیسی استثنائا
پدرش خدا است و مادرش از طریق روح القدس او را باردار شده او در تمامی عالم استثناء
است. از آنرو او پسر خدا است و او چون خدا پاک و معصوم است. اینجاست که قرآن برخلاف
این اندیشه (روم/۳۰) می فرماید:" فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس
علیها، لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لایعلمون" (= پس
وجه خویش را برای دین حنیف بالا بگیر، که آن مطابق با فطرت پاک الهی است، فطرتی که
خدا انسان ها را بر آن آفریده و در آفرینش او دوگانگی وجود ندارد. (یعنی
اینگونه نیست که خدا کسانی را معصوم بیافریند و کسانی را غیرمعصوم، فطرت همه
انسانها پاک است). این است دین استوار ولی بیشتر مردم نمی دانند).
در (حجرات/۱۳) باز به نوعی دیگر به این موضوع اشاره شده که: " هان ای مردم
(بدانید) که ما شما را از یک زن و یک مرد آفریده ایم ...." و در ادامه چنین
شرح می دهد که" اگر شما را زن یا مرد آفریده ایم و یا در تیره های قومی مختلفی
قرارتان داده ایم همه از آنروست که از هم شناخته شوید. اما بدانید که هیچ کس در این
دنیا بر دیگری برتری ندارد. بلکه برتری تنها برحسب تقوا و پرهیزکاری است که آنهم
فقط در نزد خدا و در جهان مینوی به حساب می آید". یعنی تقوا و پرهیزکاری را خدا
تشخیص می دهد و خدا است که آن را جزو حساب بندگانش قرار می دهد. بنابراین انسان ها
در این جهان همه مثل هم اند و همه با هم برابرند ولو اگر کسی عیسی باشد و یا محمد و
یا کسی باشد که اصلا به خدا ایمان نداشته باشد. همه زنان و مردان و اقوام مختلفی که
در این جهان بسر می برند با هم برابر اند و کسی بر دیگری رجحان و ولایتی ندارد.
اگر قرآن را بر این قرائت بخوانند، آنگاه مشخص است که اسلام با تمامی مبانی آمده در
اعلامیه جهانی حقوق بشر همخوانی دارد. اما افسوس که اغلب انسانها از این قرائت بی
اطلاع اند و از آنجایی که (به دلایل بسیار مشخص) فرصتی بوجود نیآمده که کاربرد این
سخن الهی از آسمان به زمین نقل مکان پیدا کند، امروز وضع کشورهای "اسلامی" از جهت
"حقوق بشر" در وضع بسیار بدی قرار دارد که اگر فکری به جهت اصلاح آن صورت نگیرد
فاجعه آور خواهد بود. مشخص است که دلیل این امر از آنروست که "مسلمانان" به دین و
باور دیگری جز "اسلام" باور دارند و اکثریت شان به دلیل پیروی از اندیشه های من
درآوردی گمراه و مشرک اند. درواقع می توان گفت که مجموع باورهایی که اینک تحت نام
"اسلام" در سراسر جهان بر روح و روان انسانها تسلط دارد جز آن اسلامی است که محمد
رسول الله آن را آورده و بیان داشته است. اینک که مشکلات جوامع به اصطلاح اسلامی به
دلیل شرک و قدرت طلبی مراجع مذهبی و مفسران دینی همه بیرون ریخته و بوی تعفن آن همه
جا را گرفته، متاسفانه باز این "اسلام" است که بطور ناجوانمردانه ای مورد سرزنش
واقع می شود. آنهم مورد سرزنش کسانی که خود قدرت طلب اند و در قلب و مغزشان فضایی
برای صلح و دوستی و عمل صالح وجود ندارد. به هرحال این امر از مسئولیت همه آنهایی
که به اسلام علاقه دارند و هنوز فکر می کنند که با قرائت درست اسلام می توان به
اصلاح امور پرداخت، چیزی نمی کاهد بلکه می باید آنها را به این امر خطیر متوجه سازد
که اگر هرچه زودتر به کار اصلاح باور خود نپردازند و از این جهت دست به یک اقدام
جدی (جهاد) نزنند، آنگاه "جوامع اسلامی" خیلی سریع به قعر منجلاب ظلم و فساد ناشی
از بی عدالتی فرو می روند و هر روز وضع جامعه و حقوق انسانی آنها بدتر از روز قبل
می شود.
اگر پیامبر اسلام فرضا بجای ابلاغ توحید می گفت که انسانها همان خدایانند و او خودش
نیز معصوم و غیر بشر است آنگاه می شد پذیرفت که او و دین او در آنچه امروز "جوامع
اسلامی" بدان دچار است مقصر اند و می باید او و دینش را سرزنش کرد. سبحان الله که
هم پیامبر و هم دین اسلام بر فطرت پاک است و از این نظر براستی عیبی با اسلام نیست
که هرچه هست از مسلمانی ما است. چراکه در تمامی کلام او و قرآنی که او آورده سخنی
نیست که بتوان بر حسب آن باور داشت که در مذهب او خاصه نوازی تبلیغ شده و یا خدا
آنچنان زمینی است که مانند آیین بت پرستان می باید برای نگهداشت خدا و آیینش به
وجود متولیان نیز باور داشت . آنهم متولیانی که بخواهند به حساب نگهداری از خدا و
ذکرش بر مردمان ولایت طلبی کنند و بر آنها حکومت نمایند. اینکه قران (بقره/۲۵۵) می
فرماید: "الله لا اله الا هو الحی القیوم لا تاخذه سنة و لا نوم" (=آن که جز
او خدایی نیست، خدایی است زنده و پابرجا، او را نه چرت برده و نه خواب) معنی اش این
است که خدای اسلام خدای زنده و پابرجا و بصیر و آگاهی است که به وکیل و وصی و
نگهبان نیاز ندارد. یعنی او مانند بت نیست که نگهبان و متولی لازم داشته باشد.
بنابراین اسلام متولی ندارد و تنها خدا است که از دین خویش نگهبانی می کند. خدا باز
در قرآن (حجر/۹) می فرماید: "انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون" (=
ما خود ذکر را نازل کردیم و خود از برای آن نگهبانیم). به عبارت ساده تر،
آنهایی که برای "اسلام عزیز" یقه چاک می دهند، قصدشان عوامفریبی است و آنها
برای خود و مقام خود اسلام را بهانه کرده اند. خدای اسلام که خود ذکر را نازل کرده
خودش هم از ذکرش نگهبانی می کند. بر این اساس می توان گفت که "ولایت فقیه" ذکری است
غیر اسلامی و به عبارتی ضد اسلامی، چراکه خدای اسلام و دین او بی نیاز از متولی
است. آنکه محمد رسول الله بود تنها وظیفه داشت که دین را ابلاغ کند و بشیر باشد و
نذیر. تا چه رسد به آخوندها که بر عهده آنها نه تنها هیچ امری نیست که اسلام معتقد
است همینان باعث و بانی همه خرابی ها هستند.
کیست که نداند اسلام با شعار لا اله الا لله در دورانی پدید آمد که جوامع
انسانی آن روزگار (به دلیل نوع باورهاشان و اینکه در آن باورها متولیانی وجود
داشتند که آنها را از حقوق طبیعی و انسانی شان باز می داشتند) از رشد بازمانده
بودند و انسانها به سبب اطاعت و عبودیت محض شان از آن والیان و متولیان، قریب به
اتفاق شان از خود بیگانه بودند و به همین دلیل نمی توانسته اند که به عدالت اجتماعی
و به تبع آن به آزادی برسند. درواقع اسلام با شعار لا اله الا لله در زمانی
پدید آمد که مسیر رشد انسانها بسته شده بود و راهی نبود که آنها در آن جوامع به
استعدادها و ارزش های انسانی خود واقف بشوند و به آن دسترسی پیدا کنند. مشکل انسانی
جوامع باستانی درواقع چیزی نبود جز باور های سخیف آن مردم و اینکه آنها با ساختن و
پرداختن آن باورها و فرمان پذیری از والیان و متولیانی که حفظ و حراست از آن باور
ها را در وظیفه خود می دانستند، خود برای خود سرنوشت شومی را رقم زده بودند که
ناگزیر به ظلم و بدبختی منجر می شد. در چنین ظلمتگاهی بود که اسلام با شعار لا
اله الا لله برای انسان ۱۴ قرن پیش شرایطی بوجود آورد که او با شکستن و نفی آن
بت های مصنوعی و ذهنی برای خود راهی فراهم آورد که بتواند خود را از قید عبودیت آن
والیان و متولیان که اشاعه گر جور و جهل بودند خلاصی دهد. درواقع قصد اسلام در شعار
لا اله الا لله آن بود که انسانها غایت توجه (ایمان) شان را به خدایی معطوف
سازند که دست نایافتنی و بزرگتر از هر چیز و هر فکر و اندیشه ای است که بتوان به آن
رسید. خدایی که خالق و پروردگار همه هستی است و انسانها قادر به تعریف و تشبیه و
توصیف آن نیستند. چنانکه می دانیم شعار دیگر اسلام "الله اکبر" است. یعنی
اینکه خدا بزرگتر است، بزرگتر از هرچیز که انسانها آن را بسازند و درباره آن اندیشه
کنند و یا خیال کنند. بقول حافظ:
معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشد
هرکس حکایتی به تصور چرا کنند!
مگر اسلام از همان ابتدا با انسانها اتمام حجت ننمود که غیرخدا را پرستش و ستایش
نکنند و آنها را به حریم جان و اندیشه خود راه ندهند؟ همینکه قرآن در نخستین سخن از
نخستین آیه و در نخستین سوره می فرماید: "الحمدلله"، معنایش این است که این
امر مهمترین اصل در باور اسلامی است که انسانها ستایش را فقط به خدای لاشریکی
اختصاص دهند که پروردگار جهانیان (از جمله انسانها) است. معنی این سخن آن است که
انسانها مخلوقات و مصنوعات (مادی و یا ذهنی) خود را مورد ستایش قرار ندهند تا که از
طریق ستایش و توصیفات نابجا کسانی (حالا یا خودشان و یا متولیانی که بعد از آنها
خود را حافظ و نگهبان آن فکر معرفی می کنند) بخواهند با بالا نشینی و ولایت طلبی
بطور یکجانبه بر انسانها حکومت کنند. چراکه دیکتاتوری های جهان همه از بالانشینی
رهبران و اینکه می باید مورد تعظیم و ستایش مردم واقع شوند بوجود می آیند. پیشتر
اگر انسان به رابطه ستایش و قدرت و همچنین خودشیفتگی و دیکتاتوری و در پی آن از خود
بیگانگی و ظلم آگاه نبود اما اینک بر انسان قرن ما آشکار است که این ها همه با هم
در رابطه مستقیم اند و تا هستند کسانی که خود را موجودات استثنایی تلقی می کنند و
از مردم انتظار ستایش دارند، مردمان گرفتار از خودبیگانگی می شوند و در پی آن ظلم
در جامعه نهادینه می شود. وقتی قرآن (بقره/ ۸۳) می فرماید: "غیر خدا را بندگی
نکنید". جز این نیست که می خواهد بگوید در بین ما انسانها همواره هستند کسانی
(و یا جریاناتی) که می خواهند مورد ستایش واقع شوند تا با بالا نشینی و ولایت طلبی
عبودیت (فرمان پذیری) انسانها را به خود اختصاص دهند تاکه آنها بتوانند به سادگی و
خداگونه بر آنها حکومت کنند؟ به همین خاطر من معتقدم که موضوع بت پرستی در جوامع
باستانی یک امر اعتقادی ساده و شخصی نبوده بلکه موضوع آن در پیوند با حاکمیت و
ولایت طلبی کسانی بوده که علی الظاهر از آن بت ها نگهداری می کرده اند و درواقع قصد
داشتند با اعتبار بخشیدن و یا مهم جلوه دادن آن بت ها، انسانها را به عبودیت خودشان
مجبور سازند. اگر از این منظر به مسائل انسانی و اجتماعی مان نگاه کنیم می بینیم که
در نحوه اندیشه های اعتقادی ما مردم فرق اساسی صورت نگرفته مگر آنکه بر جای معابد
عبودیت طلب روزگاران قدیم اماکن و زیارتگاه هایی بنا کرده ایم که باز کارگزاران و
والیان آن اماکن از انسانها انتظار عبودیت و فرمان پذیری دارند. شگفتا که آنها در
چهارچوب دینی از مردم انتظار عبودیت دارند که خیلی صریح و آشکار بیان داشته: "غیرخدا
را بندگی نکنید".
مسلمانان (و غیر مسلمانان) باید بدانند که اندیشه "معصومیت"، همچنین باور "انسان
خدایی" که در مکتب "فلسفه وحدت وجود" از آن سخن گفته شده ، از اسلام نیست. بلکه آن
از بدآموزی های اندیشه های غیر اسلامی و از اندیشه های گنوسی و فیلسوفان نوافلاطونی
است که از بیرون از حریم اسلام به "اسلام" راه پیدا کرده و اینک بعد از سالیان دراز
بر غالب افکار دینی ما غلبه دارد. اینکه کاربرد این اندیشه های انحرافی در طول
تاریخ اسلام تضادی با منافع ولایت طلبان و قدرت طلبان نداشته و همواره به کار آنها
مفید واقع شده ، خود دلیل نادرستی این اندیشه و چرایی مقبولیت آن از طرف مذهبیونی
است که قصد سروری داشته و دارند و می خواهند با این اندیشه به روزی بی زحمت دست
پیدا کنند. بر این اساس اما می توان به سادگی ثابت نمود که آنچه امروز بنام دین
اسلام در جهان جریان دارد اسلام نیست بلکه پوستین باطلی است از اندیشه های باستانی
و مذاهب منحرف شده از یهودیت و مسیحیت که به توسط فیلسوفان و پیروان تصوف (تاثیر
یافته از مکاتیب هندی و فلسفه های یونانی و گنوسی) بر تن اسلام پوشانده شده و آنچه
امروز در دست همگان است جز آن اسلامی است که محمد بن عبدالله آن را بیان داشته و
ابلاغ نموده است. بر این اساس مسلمانان (از عارف گرفته تا عامی) نخست می باید در
نحوه باورهای خود شک کنند و احتمال بدهند آنچه را که آنها باور دارند ربطی به اسلام
ندارد و از آن جدا است. به هرحال از آنجا که قرآن نیز به تکرار اشاره می فرماید
(بقره/۴۲) یا (آل عمران/۷۱) :"حق را به لباس باطل مپوشانید و آن را پنهان مسازید
و شما می دانید"، مشخص است که عالمان دین (منجمله روشنفکران مذهبی) همه می
دانند که حقیقت اسلام (نه تنها امروز که از بعد رسول خدا) به انواع لباس های باطل
غیر اسلامی پوشانده شده و آنچه امروز در دست ما است جز پوستینی واژگونه که بر قامت
اسلام پوشانده اند نیست. این سخن من نیست که بخواهم به جهت انکار برخی از کسان گفته
باشم. این سخن علی بن ابی طالب است در زمانی که هنوز چند سالی از تاریخ ظهور اسلام
نگذشته می فرماید (نهج البلاغه، داریوش شاهین خطبه 106): " .... آنگاه بر قامت
پاک و آراسته اسلام پوستین واژگون و ناموزون بپوشانند". بعد از علی هم کسان
دیگری همچون سنایی غزنوی (متوفی سال ۵۳۵ هجری) به مضامینی اینچنین اشاره کرده اند:
مسلمانان مسلمانان/ مسلمانی مسلمانی
ازین آیین بیدینان/ پشیمانی پشیمانی
مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی
دریغا کو مسلمانی/ دریغا کو مسلمانی
فرو شد آفتاب دین/ برآمد روز بیدینان
کجا شد درد بودردا / و آن اسلام سلمانی
بمیرید از چنین جانی/ کزو کفر و هوا خیزد
ازیرا در چنان جانها فرو ناید مسلمانی
شراب حکمت شرعی/ خورید اندر حریم دین
که محرومند ازین عشرت/ هوس گویان یونانی
مسازید از برای نام و دام و کام/ چون غولان
جمال نقش آدم را/ نقاب نفس شیطانی
تو ای مرد سخن پیشه / که بهر دام مشتی دون
ز دین حق بماندستی / به نیروی سخندانی
به هرحال آنچه مسلم است این است که این"عالمان دین"و"فیلسوفان سخندان"، قریب به
اتفاق شان جهدی نکردند از آنکه آن پوستین واژگون و زشت را از قامت اسلام به کنار
بزنند، با آنکه می دانستند آنچه امروز به نام اسلام در کشور ما جاری است همه شرک و
پلیدی است که می باید با آن جهاد کرد نه همکاری. درواقع اگر در آثار این "عالمان
دین" و "فیلسوفان سخندان"دقت کنیم مبینیم که اغلب آنها نه تنها از اسلام پوستین
زدایی نکرده اند که هر زمان بنا به اقتضاییات سیاسی روز از فکر بی قواره خود پوستین
ناراست تری بر قامت اسلام پوشانده اند که به هرحال کار شناخت اسلام را پیچیده تر می
کند.
اما من فکر می کنم که امروز روزی است که همه نیروهای عدالت طلب (خواستار برابری
کامل زن و مرد و برابری حقوق همه انسانها) می باید دست هاشان را به دست هم بدهند و
به نیروی هم این بار کج را راست کنند که اگر نکنند به طور قطع و یقین گرد خرابی آن
به چشم همه و از جمله خودشان نیز خواهد رفت. امروز همه ما می باید با هم همصدا شویم
و از این "علما" و "مراجع" بپرسیم که آنها از کجای کتاب خدا و پیام رسول الله به
این مطلب رسیدند که پیامبران و امامان معصوم بوده اند؟ بر پایه کدام معیار دینی و
قرآنی ایشان باور دارند که خدا در خلقت ۱۴ انسان استثناء قائل شده و آنها را معصوم
آفریده است؟ ایشان مگر از سخن قرآن آگاه نیستند که فرمود (حشر/۷): "آنچه پيامبر
براي شما آورد بگيريد و از هرچه شما را منعتان کرد، از آن باز ايستيد"؟
بنابراین آنها باید برای ما روشن بکنند که چگونه است که آنها به موضوع "معصومیت"
یعنی مطلبی که پیامبر اسلام آن را نیآورده باور دارند؟ این سئوال را نیز باید از
اهالی تصوف کرد که آنها بر اساس چه میزانی است که باور دارند که رهبران ایشان همه
قطب عالمند و یا کسانی اند که در مقام تکامل انسانی خود به خدا رسیده اند؟ این
سخنها به چه معنا است؟ چگونه است که از این پرت و پلاگویی ها و شرک دست نمی کشید؟
چرا شرم نمی کنید و چنین گستاخانه به خدا نسبت دروغ می دهید؟ مگر نمی دانید که خدا
در قرآن فرمود (انعام/۲۱): "پس کیست ستمگرتر از آن که او به خدا نسبت دروغ می
دهد؟".
موضوع "انسان خدایی" و "معصومیت" یعنی همترازی مخلوق با خدا. آنها مگر نمی دانند که
خدا بالاتر و برتر از همه چیز است؟ مگر نمی دانند که خدا بیزار است از آن کس و از
آن اندیشه ای که خلق را از خدا باز می دارد و آنها را متوجه غیر می کند؟ امامان و
پیامبران اگر در زمان حیات خود به معصوم بودن خود باور می داشتند باز به حساب
اسلام"غیر" محسوب می شدند و درواقع دینشان دین شرک به حساب می آمد.
اینگونه است که می توان فهمید چراست که در تمامی قرآن به موضوع معصومیت اشاره نشده
و اینکه چرا است که مسلمانان (بویژه ایرانیان) چیزی از موضوع شرک نمی دانند باوجودی
که هر روز در نمازشان طوطی وار شهادت می دهند که "خدا یکی است و شریک ندارد".
درحالی که اغلبشان در شرک و ظلمت نادانی و ستمگری باور خویش پیچیده شده اند و پیش
خود فکر می کنند که به خدای یکتا باور دارند. البته آنگاه که دین و قدرت در یک جا
قرار می گیرند و جایگاه یکتایی خدا در نهاد فکر و باور مردم روشن نمی باشد، مشخص
است که انسانها از جهت معنوی به رشد و معرفتی دست نمی یابند. در نتیجه به سادگی می
پذیرند که خدا برخی از اولیاء و پیامبران را تا به مقام خود ارتقاء داده است. این
سخن را آن قدرت طلبان و ولایت طلبانی به زبان می اورند که قصد عوام فریبی دارند. به
این عبارت که آنها می خواهند از اولیایی که مرده اند برای ساده اندیشانی که قصد
فریب شان را دارند محملی برای شفاعت درست کنند تا که آن ها را بعنوان حامی و پیرو
همراه خود داشته باشند. شگفتا که همین انسانها روزی ده بار در نمازشان می گویند: "و
لم یکن له کفوا احد" (=هیچ فردی با او برابر نیست). اینگونه می شود که از این
فکر فاسد پدیده منحوس ولایت فقیه (و یا ولایت سلطان در مذاهب تسنن) بوجود می آید که
در آن، فرمان آن غیر خداها (فقها و شاه ها و سلاطین) همچون فرمان خدا تلقی می شود.
(چه فرمان یزدان چه فرمان شاه. یا بسخن ملاهای شیعه : چه فرمان یزدان چه امر فقیه).
این امر قبلا در مسیحیت نیز اتفاق افتاده و آنها هم با استفاده از همین تز وحدت
وجودی و انسان خدایی بود که ادعا کردند خدا در "پدر" و "پسر" و "روح القدس" حلول
کرده است و به این گونه عیسا را پسر خدا و خدا کردند تا از او محملی برای شفاعت
پیروان خود و برتری طلبی قومی درست کنند که برای دست یابی به ثروت و سرزمین هایی که
به دیگران تعلق داشت، آنها را یاری دهند. بر اساس این فکر پلید است که کلیسای
کاتولیک پدید می آید و از آن فقهای مسیحی (پاپ ها) نضج می گیرند تا با بیگانه کردن
انسانها از خویش (و سلب اختیار کردن از آنها) به روزی بی زحمت و مقام ولایت نائل
آیند. از نتیجه این فکر فاسد بود (و هست) که بشریت در