بازگشت به خانه  |   فهرست موضوعی مقالات و نام نويسندگان

خرداد 1387 ـ   ژوئن  2008

 

امامت قدسی، نافی آزادی انسان!

 

سلامت کاظمی

 

"بی‌گمان، تا که هم چون کودکان خردسال نشوید، به ملکوت آسمان راه نخواهید یافت" (زرتشت با دست‌هایش به بالا اشاره کرد): "اما، ما به هیچ وجه خواهان راه یافتن به ملکوت آسمان نیستیم، زیرا ما مرد شده‌ایم، پس ما ملکوت زمین را خواهانیم" فردریش نیچه

 

مذهب تشیع، مقوله "امامت" را هم دوش "نبوت" و حتی بالاتر از آن می‌نشاند و عامل بنیادین تحول ناپذیری و مدنیت گریزی‌اش نیز در همین است. تا زمانی که در "مذهب رسمی" کشور ما، موتور امامت قدسی و متصل به وحی روشن است، برپایی جامعه مدنی، دموکراتیک و مدرن، چشم‌اندازی نخواهد داشت.

مشروط ساختن ابدی فرد و جامعه به یک زعیم قدسی و نهاد رهبری مرتبط با خدا، نفی آزادی و کرامت انسان است. این، همان استخوان لای زخم عقیدتی و فرهنگی است که تا به ابد ما را محکوم به ارائه قرائت‌های مختلف و "به روز" از قرآن و سایر متون دینی خواهد کرد. برخی از روشنفکران دینی تلاش کرده‌اند این ویژگی را دینامیسم درونی و ایجاز تشیع و قرآن جلوه دهند که قادر است خود را با هر دوره تاریخی و متناسب با هر نوع ابزار و مناسبات تولیدی و حاکمیت طبقاتی و دست آوردهای معنوی و فرهنگی هر دوره، تطبیق داده و در موضع راهبری، الهام بخشی و مدیریت قرار گیرد و پاسخگوی نیاز‌های زمانه باشد. آن‌ها بدین ترتیب – خواسته یا ناخواسته – نظریات و تعالیم دینی در خصوص زندگی اجتماعی انسان را فرادست دستاوردهای زمینی و علمی بشریت قرار می‌دهند و در هر زمان تلاش می‌کنند با قرائت‌های مدرن و به روز، تناقضات موجود بین آن‌ها را بر طرف کرده و میانشان سازش برقرار نمایند. آیا راهی وجود دارد که دین و دست آوردهای تکاملی بشر، هر کدام بدون دخالت در حیطه یک دیگر، در مرتبت خود قرار گیرند و در حیات ما نقش ایفا نمایند؟ آیا مردم دین باور ما محکومند سناریویی را که تشیع از امامت ابراهیم پیامبر تا امامت حضرت محمد و سرانجام تا امامت یک پیشوای غایب و بی‌چشم‌انداز و نایبان روحانی او (و حتی مدیریت کردن دولت بحران زده کنونی توسط حضرت مهدی!) تنظیم کرده است، بپذیرند؟ آیا می‌توان بدون نگران کردن مردم نسبت به از دست دادن دین و آخرت‌شان، این افسون را باطل نمود؟

معنای ساده "نبی" این است : خبر رسان، پیغام بر (پیامبر و پیغمبر).

معنای ساده "امام" این است : پیشوا، زمام دار، رهبر. قرآن این واژه را به طور عام به کار می‌برد: "ائمه الهدی"، "ائمه الکفر" (امامان هدایت و امامان کفر). "یوم ندعوا کل ناس به امامهم"، (در روز قیامت هر گروهی با پیشوایش فراخوانده می‌شود). این، نشان می‌دهد که واژه امام در ذات خود معنی قدسی ندارد و بار مثبت یا منفی‌اش را از صفت یا مضاف‌الیه خود می‌گیرد.

بین پیامبر و امام، چند تفاوت کیفی وجود دارد:

- رسالت پیامبر، دادن خبر و آگاهی از وجود خدای یگانه به مردم و فراخواندن آن‌ها به توحید است. کار و وظیفه امام، تغییر ساختار جامعه‌اش، می‌باشد.

- نبوت، ناظر بر رابطه مردم با خداست. امامت ناظر بر رابطه راهبر با مردم قلمرو خود است.

- کار پیامبر اساسا معنوی و فرهنگی و معطوف به روح انسان است و ایجاد دگرگونی در فکر و دل آن‌ها. کار امام، اساسا سیاسی است و متکی به ابزار قدرت برای رسیدن به هدف.

- نبوت، دین را در خدمت انسان قرار می‌دهد، امامت دین را در خدمت قدرت.

- بخش نبوی قرآن "بیان آزادی" است و بخش امامی آن بیان قدرت. (برخلاف کسانی که تمام قرآن را بیان آزادی تعریف می‌کنند). پیامبر در رهنمودهایش خطاب به علی می‌گوید: هر کس به قدرت رسید، مستبد می‌شود."من ملک استاثر". (کتاب تحف العقول)

- رسالت پیامبر ناظر بر "حقوق" انسان است در نظام‌های برده ساز و ستم پیشه و هدف‌اش آزادی انسان است از قید و بند‌های طبقاتی. وظیفه امام ناظر بر تعیین "تکلیف" برای مردم است و قانون گذاری برای پیش برد زعامت خویش.

- رسالت پیامبر معطوف به انسان به طور عام است، اما ماموریت امام معطوف به یک جامعه مشخص و یک دوره معین است با تمام الزامات و محدودیت‌های آن.

- پیامبر برگزیده خداست ؛ امام منتخب مردم است.

- در خبر رسانی مربوطه به یکتاپرستی، خطا کردن پیامبر فاقد موضوعیت است، اما خطا کردن امامی که با قدرت و سیاست سر و کار دارد، اجتناب ناپذیر است.

-....

علما و اندیشمندان شیعی که خواسته‌اند پایه‌های محکمی برای تشیع بنا کنند، تعاریف بدیعی از امامت به دست داده‌اند که مورد قبول عامه مسلمین نیست. یکی این که پیشوایان دوازده گانه خود را – به صراحت یا به تلویح – منصوب شده از طرف خداوند و مرتبط با او و مورد اشاره کلی قرار گرفته توسط قرآن یا حضرت محمد قلمداد می‌کنند. ثانیا مقام "امامت" را بالاتر از "نبوت" تعریف می‌کنند تا امامان دوازده گانه خود را در مرتبتی بالا تر از انبیا بنشانند. تنها دلیل قرآنی که در این رابطه اقامه می‌کنند آیه زیر از قرآن است: "و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انی جاعلك للناس اماما" (سوره بقره آیه ۱۲)
یعنی خداوند ابراهیم پیامبر را به آزمایش‌های گوناگون آزمود و چون از آن‌ها سرفراز بیرون آمد، او را به امامت برگزید. امامت در این جا به معنی دادن یک ماموریت جنبی، اجرایی و اجتماعی به نبی است و نه سکویی بالاتر از ‌شان نبوت او. مفسران شیعه از پیامبرانی که به آن‌ها علاوه بر نبوت، وظیفه امامت نیز سپرده شده از سه پیامبر "اولوالعزم": ابراهیم، موسی و محمد اسم می‌برند. آن‌ها به خوبی می‌دانند که پیامبر بزرگی مثل عیسی مسیح هرگز در فکر رهبری سیاسی نبود و حق این است که او را پایه گذار سکولاریزم در ادیان شناخت!: "کار خدا را به خدا و کار قیصر را به قیصر واگذارید" (انجیل متی) حال آن که در قرآن حتی از پیامبران غیر"اولوالعزم" و کم مرتبت تری مثل اسحق و یعقوب نیز به عنوان امام اسم برده شده است. یک سوال ساده این است که آیا ‌شان عیسای پیامبر کمتر از اسحق و یعقوب است؟ هیچ عالم دینی سلیم النفسی حاضر نیست پای این نظر را امضا کند. از آن جا که می‌گویند در مثل مناقشه نیست – و البته باید از هرگونه قیاس مع الفارق نیز استغفار طلبید!- مثل این است که "ولی فقیه"، گاهی مسولیت فرماندهی کل قوا را نیز به عهده بگیرد و یا گاهی هم آن را متناسب با شرایط به رییس جمهور منتخب خودش بدهد؛‌ شان او در نظام با هیچ زعامت اجرایی دیگری بالا و پایین نمی‌شود!

 

***

مطالب بالا و نیز محتوای کل این مقاله تازگی ندارد و هریک در طول تاریخ تشیع و ضرورت قرائت‌های گوناگون از آن مورد بحث قرار گرفته است. آن چه که تاحدودی – البته به زعم خودم!- می‌تواند در این نوشته تازگی داشته باشد، تفکیک مقوله نبوت از امامت در فردی است که هر دو را در یک مقطع زمانی به عهده داشته است. یعنی تمایز قایل شدن بین محمد پیامبر و محمد امام، و به تبع آن، تفکیک کردن بخش نبوی قرآن از جنبه‌های مربوط به امامت محمد. بیایید ابتدا با یک مثال فرضی، تفکیک این دو مقوله در دو شخص مثال بزنیم. عیسای پیامبر، پیام توحید را در منطقه کوچکی از خاورمیانه – که جزو متصرفات شرقی امپراطوری رم می‌باشد - ندا می‌دهد. چندی بعد، حواری معروف او پطرس مقدس (سن پیتر)، عازم رم می‌شود و با استفاده از شرایط مساعد - به فرض - تصمیم به برقراری یک حکومت جدید می‌گیرد. برای او مفروض است با معنویتی که پیام مسیح در او دمیده و با استفاده از آداب و سنن، قوانین اجتماعی، حقوقی و قضایی و خانوادگی پیشرفته رمی‌ها، قوانین جدیدی برای مردم آن ناحیه تدوین نماید، به علاوه، با مهاجمانی که ممکن است قلمرو حکومت عیسوی‌اش را مورد تجاوز قرار دهند بجنگد، لاجرم تعدادی را بکشد و قوانینی هم برای نحوه برخورد با اسیران مقرر نماید. حواری دیگری - به عکس او- راه جنوب در پیش گرفته و همین حکومت را مثلا در سودان- و متناسب با شرایط اجتماعی و فرهنگی شمال آفریقا - برقرار نماید. پس از چندی هردوی این حواری قوانین خود را مدون و مکتوب کرده و نزد سایر حواریون در بیت‌اللحم بیاورند، آیا آن‌ها ازاین همه تفاوت متعجب خواهند شد یا از این که هر کدام متناسب با محیط ماموریت خود یک چنین قوانینی را تنظیم کرده‌اند، هر دو حواری "امام" شده را به یک اندازه مورد تحسین قرار خواهند داد؟ اگر حواری دیگری خواست برای تشکیل حکومت به چاد (همسایه سودان) برود، کتاب رمی را با خود خواهد برد یا کتاب سودانی را؟ به حکم منطق می‌توان گفت که حتی اگر خود مسیح نیز به رم می‌رفت، برای تشکیل حکومت، همان کتابی را تدوین می‌کرد که سن پیتر به فرض بیرون می‌داد.

باز در یک فرض دیگر، اگر محمد به صفت پیامبر، پیام‌ها و آموزه‌های توحیدی خود را در کتابی جداگانه و فرامین ناشی از امامت و پیشوایی سیاسی و اجتماعی‌اش را در کتاب دیگری به جا می‌نهاد، دین باقی مانده از او شاید مسیر و سرنوشت دیگری می‌یافت. در آن صورت چه بسا کتاب توحیدی او منزلتی جاویدان می‌یافت ولی جلد دوم آن که مربوطه تاسیس دولت – ملت در عربستان قبایلی و بدوی بود، تبدیل به یک کتاب تاریخی می‌شد و همانند سایر کتب زمینی با آن رفتار می‌گردید. این دو جنبه تا حدود زیادی در تاریخ "پیامبر- امام"ها قابل تشخیص و تفکیک است. موسای پیامبر در پی چوپان ساده - که با خدا همچون دوست و محبوبی شخص وار، سخن می‌گفت و عشق‌اش کشیده بود که زلف‌های خدا را شانه و اطاق‌اش را جارو نماید! - دویده و با مهربانی به او می‌گوید:

هیچ آدابی و ترتیبی مجوی / هر چه می‌خواهد دل تنگت بگوی

اما موسای امام، تمامی لشکریان فرعون را در آب‌های نیل غرق می‌کند، بدون رحم کردن به سربازان ساده‌ای که فرعون آن‌ها را به زور به صحنه آورده بود.

محمد به صفت پیام آور توحید، می‌گوید: نصف دین من مهرورزی است. محمد به صفت امام و در جهت برپایی حکومت واحد در عربستان، تمامی مردان و نوجوانان کتف بسته یهود بنی قریظه (۷۰۰ نفر) را از دم تیغ می‌گذراند، بدون این که به آن‌ها نیز همانند یهود بنی نضیر و بنی قینقاع، امکان کوچ به منطقه‌ای دیگر را بدهد و یا لااقل این مجازات خفیف تر را در باره آن‌ها نیز به آزمایش بگذارد.

محمد به صفت نبی به کسانی که دختران‌شان را زنده به گور می‌کردند می‌گفت : روزی از این نوزادان مقتول سوال خواهد شد که: "با کدامین گناه کشته شدید"؟ محمد به صفت امام، مجازات قطع کردن دست راست و پای چپ مجرم را وضع می‌کرد. محمد به صفت پیامبر می‌گوید اگر دنیا دارد به آخر می‌رسد و شما آخرین نفرهستید که چند لحظه دیگر از دنیا می‌روید ولی نهالی دست‌تان است آن نهال را حتما بکارید. اما محمد به صفت امام، برای به تسلیم کشاندن دشمن، دستور قطع درختان نخلستان ‌های آن‌ها (به عنوان یکی از مهم‌ترین منابع اقتصادی و غذایی آن دوره) را صادر می‌کند و تنها زمانی که برخی صحابه ناپسند بودن این کار را یادآوری می‌کنند، آن را متوقف می‌کند. بی‌جهت نیست که آن چه ما به عنوان عرفان ایرانی می‌شناسیم، غالبا الهام‌گیری از جنبه‌های نبوی محمد است و نه جنبه‌های امامی آن و شاید از همین روست که در نزد عرفای ما، امامان شیعه تقریبا نادیده گرفته شده‌اند.

بدین ترتیب، قرآنی که در دست ماست ماهیتی دوگانه دارد که عناصر ثابت، باعناصر مقطعی در آن آمیخته است ؛ هم شامل اقوال محمد به صفت نبی است و هم شامل اقوالش به صفت امام. با درک این دوگانگی است که رمز برخی تناقضات موجود در قرآن آشکارتر می‌شود. مثلا، قرآن خطاب به محمد نبی می‌گوید : ما ترا رحمتی برای عالمیان فرستادیم.(و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین). ولی قرآن خطاب به محمد امام می‌گوید: ما تو را برای مکه و اطراف آن مامور کردیم. (لِتنذرَ امّ القری و من حولها)

در همین رابطه باید تاکید کرد که مردم عصر محمد در عربستان، خوشبخت‌ترین مردم روزگار خود بوده‌اند. زیرا پیامبری بزرگ و شریف و نابغه از میان خودشان پیام توحید برایشان آورد و نیز خود او زعامت اجتماعی و سیاسی جامعه به شدت پراکنده و و رو به زوالی را به عهده گرفت که در اثر جنگ با یکدیگر و فقر و گرسنگی و خشک سالی و با فرهنگ، مناسبات و اخلاقیاتی بسا منحط و عقب مانده (که حتی به زنده به گور کردن نوزادان دختر افتخار می‌کردند)، را تبدیل به "امت واحده" و نوعی "دولت – ملت" تحسین برانگیز و معجزه وار نمود، اما – وبه همان نسبت خوشبختی اعراب ۱۴۰۰ سال قبل – این خوشبختی از ما دریغ شده است که به جای اتکا به گوهر انسانی خود، با قوانین مناسب با آن عصر، زندگی امروزی مان را اداره کنیم.

مقوله تداوم امامت قدسی و متصل به وحی در خاندان علی، فاقد وجاهت عقلی، منطقی و نیز سندیت قرآنی و تاریخی است. این انسان‌های شریف و پرهیزگار (و اغلب، عالم به علوم زمانه)، در ذات انسانی و زمینی خویش، کم‌ترین تفاوتی با بزرگان پرهیزگار خلف خود نداشته‌اند؛ الا این که رابطه ژنتیک و خونی‌شان با دختر گرامی پیامبر، آن‌ها را از بقیه هم دوشان‌شان متمایز می‌کرد و به شرافت نسبی آن‌ها می‌افزود. به همین دلیل نیز چه خلفا و چه علمای اهل تسنن، به هنگام احترام‌گذاری فوق‌العاده، آن‌ها را "پسر پیامبر" خطاب می‌کردند. (البته خلفای عباسی در موارد صمیمی‌تر، آن‌ها را "پسرعمو" خطاب می‌کردند. چون عباس بنیانگذار این سلسله، عموی محمد بود).

قرآن در رابطه با متصل بودن محمد به وحی خیلی صریح است و تعارف ندارد. هم به کرات بر رسالت آسمانی محمد با اسم و رسم تصریح می‌کند و هم بر خاتمیت پیامبری در او؛ (که به طور منطقی یک معنایش این است که پس از او برای هیچ انسان دیگری از طرف خدا وحی نازل نخواهد شد). اما چگونه است که به امر مهمی مانند امامت آسمانی حضرت علی - که علمای شیعی در مکتوبات خصوصی‌تر و بالای منابر، او را برتر از کلیه انبیا (به جز محمد) معرفی می‌کنند - کمترین اشاره‌ای نشده است؟ از طرف دیگر چگونه است که امر به این مهمی را خود علی (درخشان ترین و ستایش برانگیزترین امام شیعیان) هم به طور جدی دنبال نمی‌کند و ۲۳ سال به دموکراتیک ترین شکلی با سه خلیفه قبل از خودش در بیعت و دوستی و همکاری به سر می‌برد؛ حتی در امر حکومت و قضاوت، به آن‌ها کمک‌های بسیار مهم مشورتی می‌دهد به نحوی که عمر خلیفه دوم می‌گوید: اگر علی نبود، من هلاک شده بودم. و بعد هم چندین بار (به گواهی نهج البلاغه) خطاب به مردم می‌گوید اگر هجوم شما به در خانه‌ام نبود، ماندن در حاشیه حکومت را ترجیح می‌دادم. به علاوه اگر تفسیر به مطلوب بزرگان شیعی (از جمله از کلام محمد در حجه الوداع و مراسم غدیر خم) را ملاک قرار ندهیم، از شخص پیامبر اسلام نیز هیچ اشاره صریحی به امامت علی ثبت نشده است. مضاف بر این که در زمان پیامبر و نیز حیات علی، کسی او را "امام" – به مفهوم شیعی آن - خطاب نمی‌کرده است و تمامی این مناصب و القاب در نسل‌های بعدی به او اطلاق شده است. در واقع، تشیع با بدعت گذاری امامت قدسی، خودش راه بهره برداری از آن را برای دیگران نیز باز گذاشته، و از فرقه اسماعیلیه تا بهاییت، موجبات زحمت خود را در قرون و اعصار فراهم آورده است.

از سوی دیگر، با وجود تصریحات بزرگان شیعی به منتخب بودن امام توسط مردم، موروثی شدن امامت در خاندان علی هیچ گونه توجیه عقلانی و دینی ندارد و بیشتر تئوری الگوبرداری از موروثی بودن سلطنت در ایران را تقویت می‌نماید. به علاوه، به جز دو مادر شناخته شده (فاطمه و نرگس) مادران بقیه امامان در بین قریب به اتفاق شیعیان شناخته شده نیستند و خود شیعیان برای یافتن اسم آن‌ها باید به کتاب مراجعه کنند. یعنی اصرار بر ارثی بودن امامت در میان مردان، اصالت را به ژن پدران داده و مادران این امام‌ها را بی‌اعتبار و بی‌مقدار جلوه می‌دهد، در حالی که امامان در دامان این زنان، پرورش یافته‌اند.

پس از قیام حماسی و شکست و شهادت غم‌انگیز امام سوم شیعیان – که ساقط کردن حکومت فاسد اموی و برقراری یک حکومت عادلانه را بر خود فرض می‌دید – امامان پس از او هرگز گرد قدرت و تشکیل حکومت نگشتند و در صلح و بیعت با خلفای اموی و عباسی به سر می‌بردند. آن‌ها و پیروان‌شان، اقلیت کوچکی را در قلمرو اسلامی آن روز تشکیل می‌دادند و شانس چندانی برای دست یابی به قدرت نداشتند. به همین دلیل نیز امامان شیعه برای جبران خلاء قدرت و ترمیم روحیه پیروان‌شان پس از واقعه عاشورا، دولت سایه و ایدئولوژیک خودشان را بر فراز ابرها ساختند و مرتب به پیروان خود که برای دست یابی آنان به قدرت بی‌تابی می‌کردند، توصیه به "صبر و رازداری" می‌کردند. سهم بزرگ در تدوین مبانی تئوریک تشیع از آن امام جعفر صادق (ششمین امام) می‌باشد که با یک زندگی نسبتا مرفه در طول حکومت ۷ خلیفه (۵ خلیفه اموی و ۲ خلیفه عباسی) به مدت ۶۵ سال زیست و ۳۴ سال امامت کرد و به کار تئوریک پرداخت. او با قاطعیت تمام هر گونه تلاش برای دست یابی به قدرت را نفی می‌کرد و به کلیه دعوت‌های قیام چه از جانب خاندان خودش و چه آزادی خواهان و استقلال طلبان ایرانی دست رد زد. مهم‌ترین تاکتیک دینی که بهره زیادی را متوجه آنان کرد، استفاده از "تقیه" بود که هم خطرهای جانی و سیاسی را از آن‌ها دور می‌ساخت و هم از منزوی شدن‌شان در جامعه جلوگیری می‌کرد و البته – به رغم خوش نداشتن شیعیان!- بسیاری از نقطه ضعف‌ها و خطا‌های آنان را نیز در انظار پیروانشان می‌پوشانید.

تقیه در فرهنگ لغت به معنی خودداری از گفتن حقیقت و پوشاندن آن است. در فقه، کتمان حقیقت و دروغ گفتن در جایی که جان و مال مسلمانی به خطر افتاده باشد، جایز شمرده شده است. اما استفاده از این تاکتیک حیطه بسیار گسترده تری را در برگرفته و به یک منطق فکری، یک سنخ ابزار اجتماعی برای پرکردن خلاء قدرت، یک نوع "دین" و یک نوع رفتار و اخلاق و سیاست در میان شیعیان تبدیل گشته است. در بسیاری مواقع تقیه همسایه دیوار به دیوار دروغ است و حتی در میان اقوال برخی بزرگان به این هم اشاره شده است که اگر گفتن دروغ به حفظ و تقویت ایمان کسی کمک کرد، جایز است. در ادبیات شیعی در یک تقسیم بندی کلی با دو سنخ تقیه مواجه هستیم: تقیه امنیتی (حفاظت خود در برابر قدرت حاکم) و تقیه اجتماعی (حفاظت خود در برابر افکار عمومی!)

در واقع، از امام سوم به بعد (که مظهر شجاعت، صراحت و شفافیت در گفتار و کردار بود و حتی انعام‌دهی برادرش امام حسن به برخی شاعران – برای جلوگیری از هجویه سرایی آن‌ها علیه خاندان علی - را تاب نمی‌آورد)، امامان شیعه با کنار کشیدن کامل از صحنه رقابت سیاسی و استفاده از تاکتیک تقیه (حتی پذیرش ولایت عهدی خلیفه جنایت کار عباسی) به برپایی یک دولت اتوپیایی همت گماشتند که برای تقویت، تثبیت و تداوم آن، هر گونه افسانه سرایی و تعابیر گزینشی چه از قرآن و چه از تاریخ مجاز شمرده می‌شد. مجلسی معروف ۱۰۹ حدیث و روایت از بزرگان شیعه در باب اهمیت و لزوم و وجوب تقیه برای شیعیان ثبت کرده است. به چند نمونه توجه کنید:

- تقیه آن است که از تجاوز و طغیان ستمگری بترسی. (امام سجاد)

- تقیه یعنی کتمان حق و پوشیده داشتن اعتقاد از مخالفان و ترک مبارزه با آنان، به دلیل ضرر دینی (شیخ صدوق)

- تقیه، دین من و دین پدران من است (امام صادق)

- اسرار ما را کتمان کنید و مردم را بر گردن ما سوار نکنید (امام باقر)

- هر کس سِرّ ما اهل بیت را افشاء کند، خداوند حرارت آهن را بر او می‌چشاند، (امام صادق)

- اگر در این‌ دست‌ات‌ چیزی‌ باشد و بتوانی‌ به‌ آن‌ دست‌ات‌ نفهمانی‌ این‌ كار را بكن‌. (امام موسی بن جعفر)

- تقيه واجب است و جايز نيست ترك آن تا قيام قائم. (امام صادق)

- هر کس قبل از قیام قائم ما حضرت مهدی علیه السلام تقیه نکند، از ما نیست. (امام صادق)

- امر ما پوشیده‌ و در پرده‌ پنهان‌ است‌، پس‌ هر كه‌ آن‌ پرده‌ را علیه‌ ما بدرد خدا ذلیلش‌ می‌كند (امام صادق)

- شما دینى دارید که اگر انسان آن را پنهان بدارد، خدا او را عزیز مى‌دارد و اگر آن را افشا کند، خداوند او را خوار گرداند. (امام صادق)

محققان شیعی خود تاکید دارند که: "تقیه در طول تاریخ اسلام همیشه باعث حفظ و بقای شیعه بوده است". جالب است که در بررسی نظرات آیت‌اله خمینی در باره تقیه تاکید شده که او بیشتر از هر عالم دینی در طول تاریخ شیعه به "اصل تقیه" پرداخته است! شاید به دلیل آموزه‌های ایشان باشد که پرده پوشی حقیقت و فریب افکار داخلی و بین‌المللی، رکن اصلی و دائمی سیاست، تبلیغات و دیپلوماسی "جمهوری اسلامی" گشته است! از وعده‌های آیت‌اله خمینی در پاریس گرفته – که همه معکوس عمل شد!- تا قتل عام زندانیانی که از دادگاه‌های خودش محکومیت گرفته بودند و دوره زندان‌شان را می‌گذراندند و تا مخفی کاری‌ها و دروغ گویی‌های مربوط به ساختن بمب اتم!

یکی از موارد کاربرد تقیه "حفظ مذهب و بازداری از فروپاشی آن" ذکر شده است و نویسنده تاکید می‌کند "تقیه‌ای که امامان، علیه السلام، در مورد آن اهتمام ویژه داشته‌اند، این قسم تقیه است". و باز تاکید می‌کند که "اگر تقیه نبود، مذهب دچار نابودی می‌شد". (مقاله "حکم ثانوی از دیدگاه امام خمینی " نوشته : علی اکبر ذاکری)

امروزه این اصل در تمامی فرقه‌ها و سکت‌ها به رسمیت شناخته شده است که اسرار فرقه – از جمله آداب و رسوم و گفتگوهای درونی‌شان – برای بیرون از خودشان بازگو نشود. چون نیک می‌دانند که جو عمومی جامعه پذیرای آن نیست. (این روزها، یکی از اعتراضات تند متولیان دینی به سروش این است که چرا نظریات خود را با رسانه‌های خارجی در میان می‌گذارد و چرا نمی‌آید به طور خصوصی بر سر آن‌ها با علما بحث کند! این هم کاربرد همان "تقیه" – شاید هم از نوع دام گذاری آن! – برای "حفظ اسرار" است که حضراتی که حتی نشریه دست به عصای "کیان" را تحمل نکردند، به سروش بفرما می‌زنند که بحث‌های براندازانه‌ای مثل عصری بودن قرآن و بطلان مهدویت را بیاید در داخل - لابد با نظارت حسین شریعتمداری و قاضی مرتضوی! - بحث کند. به خصوص که روز به روز فشار به سروش برای "توبه کردن" افزایش می‌یابد!)

بنابراین تاکیدات امامان مبنی بر این که با تقیه اسرار ما را حفظ کنید، در اساس مربوط به مخفی نگاه داشتن بنا و قلعه‌ای عقیدتی است که آن‌ها بر مبنای قدسی بودن، غیب دانستن و اتصال‌شان به وحی در کار ساختن‌اش بودند و طبعا اکثریت غیر شیعی تحمل شنیدن و پذیرش آن را نداشت. افزون بر آن، چون شیعیان زخم روحی عاشورا را به دل داشتند و اشتیاق‌شان برای جبران شکست، انتقام جویی از قاتلان و دست یابی به قدرت در صحنه واقعیت و تعادل قوای آن روز پاسخی نمی‌یافت، امامان، تحقق آن را به راهبری موعود از تبار خود وعده می‌دادند تا آن‌ها را آرام سازند. از امامان اصلی تشیع که بگذریم (که باز برای تقیه اجتماعی حد و مرزهایی را لحاظ می‌کردند) علمای بزرگ تشیع – به ویژه چند مرجع بزرگ قرن اول و دوم پس از غیبت کبری – در استفاده از اصل تقیه و "مصلحت نظام"، به نحو حیرت انگیزی راه افراط را در پیش گرفتند. به قول معروف اگر امامان فقط کلاه می‌خواستند این‌ها کلاه را با سرش آوردند! تمام افسانه‌های عجیب و غریبی که با استفاده از شگفت ترین افسانه‌های اساطیری و نیز در سایر ادیان ابراهیمی وجود داشته را برای حضرت مهدی بازسازی کرده‌اند: از معجزات قبل و بعد از تولد او، سخن گفتن‌اش بلافاصله پس از تولد و معجزات دیگرش در همان قنداق و ایام کودکی و مشاهده صورت و اندام زیبا و گسیوان به هم بافته او در هزار سالگی! کمک‌های مکرر "زورو"گونه‌ی او به کاروانیان مراسم حج! فانتزیای نحوه ظهور او در پایان تاریخ و صحنه آرایی جنگ نهایی او با دشمنان از جمله با "دجا