باز اندیشی اسلامیت!
آريا برزن زاگرسی
«...
تجربه ي سال ها زندگی و تفکر در باره ی معضلات
ایرانزمين به من آموخت که می توان در سایه ی صمیمیت و دوستي و رادمنشی با مسائلي
گلاویز شد که زندگی باهمستان را فلج و منحط کرده اند. دگرگشتهای روحی هر انسانی با
انسانی دیگه، فرق می کنن. مسائل فکری من از زمانی آغاز شدند که تجربه ي آزادی فردی
و مسئولیت پذيری را با درد و رنجی که پيامد آن هست، همزمان تجربه کردم. ما در جامعه
ي خود با کلافي سر در گم رويارو هستيم که انديشيدن در باره ي آن به شکيبايي و ظرافت
خاصّي نياز داره. وقتي « دنيا » برای کثیری از آدما فقط محلّ گذر و جان کندنهای بي
ارزش باشه و هول روز قيامت و مکافات الهي نیز اذهان انسانها را تسخير کرده باشه،
اونوقته که بايستي به گونه اي ديگه اندیشید و رفتار کرد. « کار » بايستي ستوده بشه
و زندگي گيتايي ارجمند بشه تا بتوان نم نم به برطرف کردن دشواريهاي باهمزیستی و
دخالتهای بی جای حُکّام در مسائل اجتماعی همّت کرد؛ آنهم به کمک خود مردمي که آن
دشواريها را توليد مي کنند.
بر خلاف باختر زمینیان که ما به نُدرت از آنها،
چیزی می آموزیم، در باره ی حادّترین مسائل باهمزیستی و کشور داری و میهنی، معمولا
یاد گرفته ایم که هر چیزی را یا « انکار مطلق » کنیم یا اینکه « تایید و تصدیق مطلق
».
ما به ذهنمون خطور نمی کنه که چطور و چگونه میشه در باره ی موضوعی / پدیده ای
/
رویدادی یا چیزی « اندیشید » بدون آنکه بخواهیم همون چیز را انکار یا تایید و تصدیق
مطلقش کنیم. در اجتماع و گستره ی عجیب و غریب تحصیل کرده گان و فعّالین سیاسی
ایرانزمین یا « خدا و دین » را به طور کلّی، انکار می کنن یا اینکه « تایید و تصدیق
مطلق ». حال بگذریم از اینکه نیندیشیدن در باره ی موضوعات گوناگون باعث شده که ما
«
تفاوتها و تمایزها و تضادها و تناقضهای تلنبار شده در نامیده ها » را از یکدیگر
نفهمیم و تمیز و تشخیص نیز ندهیم. این مسئله البته، خودش از پیامدهای نیندیشیدن در
باره ی « موضوع » می باشه. در ایران ما، در باره ی دو مسئله ی حادّ « خدا و دین
»،
نه « مُنکران » می تونند بیندیشند، نه مومنان و تصدیق کننده گان. دقیقا از همین
فقدان « اندیشیدن » هست که هیچ چیزی « ریشه دار و پایدار » نیز نیست. از نوع
حکومتها و دولتها و قوانین و اصول و ضوابط گرفته تا کارکردها و نقش کلیدی چهره های
مختلف و بی نظیر و استثنائی شخصیّتها و نویسنده گان و پژوهشگران و شاعران و کثیری
امثال اینان.
بیا و از تمام آن منکران و مومنان دعوت کن که بدون انکار و
تصدیق در باره ی « چیستی » آنچه که انکارش یا تصدیقش می کنن فقط با مغز و بر شالوده
ی تجربیّات فردی و زبان شخصی خودشون سخن بگویند. اگه تونستی یه نفر را پیدا کنی که
به چنین کاری توانا باشه، حتما با تمام نیرویی که در وجودت هست، بیا و نام و آثار
چنان شخصی یا اشخاصی را محکم بر سر من بکوب!. امکان نداره پیدا کنی. امکان نداره؛
زیرا اندیشیدن در باره ی « چیستی » آنچه که « ما نمی دانیم چیست؟ » و فقط می تونه
انگیزه ای برای جست – و – جو باشه، به دلیری و گشوده فکری و گسستن از هر نوع غُل و
زنجیر اعتقاداتی و پیش فرضهای مثلا علمی و آکادمیکری و غیره باز بسته می باشه که در
توان و گستاخی و شعور و فهم هر فردی نمی تونی ردّ پاهایش را پیدا کنی. نه!. ما اهل
اندیشیدن نیستیم؛ زیرا فکر؛ یعنی بار دار کردن زهدان خود و زاییدن نوزاد اندیشه ها
و ایده های فردی خود. یعنی کاری و زحمتی که کثیری از مدّعیان و یسل کشان میهنی با
آن بیگانه اند و حتّا سر ستیز با آن دارند. ما ترجیح می دهیم که انبار و گونی و
کارتُن و جعبه و حوض و خندق و بشکه و بندر « گرد آورنده و کپیه کن و ترجمه جاتی
»
باشیم؛ نه زاینده و تولید کننده.
فرض بگیر و فقط در مخیله ی خودت مجسّم کن
که مثلا تمام « طیف اسلامیستها از آخوند معمّمش گرفته تا کت و شلواری فُکل کراواتی
اش »، همه و همه در « دامنه ی شرّ » باشند. تازه این فقط یه فرضه و هرگز حُکم قطعی
نیس. من می خوام یه نتیجه گیری بکنم. در باره ی این فرض گرفتن، بارها و بارها از
زوایای گوناگون، بحث کرده ام و استدلالهایی را نوشته ام. ولی کو گوش شنوا؟. گرفتیم
که « اسلامیستها » در سرزمینی به نام « ایران سیاسی / جغرافیایی بالاخص » و در
گستره ای دیگر به وسعت فرهنگی به « طبقه ی اشرار »، تعلّق داشته باشند. اکنون پرسش
من اینه: چرا آنانی که خود را « خوب » می دانند - نمی گویم « بهترین و رادمنش ترین
» -
؛ بلکه خیلی ساده، « خوب و خودمونی و میهندوست »، به کدامین دلایل ناپژوهیده و
نامکشوف مانده، هنوز که هنوزه، پس از نزدیک به سی سال علنیّت و فعّال مایشاء بودن
«
گیوتین اقتلویی حکومت فقاهتی » نمی توان در هیچ کجای این جهان پهناور، گردآمدی؛ ولو
بیست نفره از « چنان خوبانی » را پیدا کرد که دمبشان به هیچ گرایش مطلقخواه و
توتالیترگرا بسته نباشه؛ بلکه مستقل اندیش و مصمّم و با مسئولیّت و آگاهی و احساس
میهندوستی، گرد یکدیگر متّحّد شوند از بهر کاری کارستان کردن. چرا؟. من می خوام
بدونم، آیا اگه از میان اینهمه مدّعیان، بیست نفر دلیر رادمنش پیدا شوند که بخواهند
به ایران بازگردند و با ایجاد فراکسیونی قاطع و نیرومند به مقابله با حکومتگران
فقاهتی بایستند بدون آنکه بخواهند از شیوه ها و ابزارهای خشونتی و خونریزی و توحّشی
اسلامیستها استفاده کنند یا همچون آنان رفتار و کردار و گفتار داشته باشن، آیا
تصوّر می کنی چنین کاری محال و ناممکنه؟. من می تونم برای تو از لابلای صفحات تاریخ
«
پیکارگران بزرگ و نامدار جهانی و میهنی »، مثالها و نمونه های درخشان بیاورم که
در جا، حرفت و موضعت را نقض کنم. چگونه است در این عصری که امکانهات تکنیکی و سمعی
و بصری اش بسیار سترگ می باشن؛ طوری که من به تنهایی می تونم از یک حُجره ی دو متر
مربعی با سراسر جهان انسانها و کائنات در ارتباط و پیوند مستقیم باشم، آنگاه یک
گروه بیست نفره ی مصمّم نتونند با پشتیبانی جهانی و بالطبع کثیری از هم میهنان کارد
به استخوان رسیده از دست حُکّام فقاهتی و ارگانهای سرکوبگرشان برای « آزادی و
بهزیستی » یک مملکت کهنسال و بزرگ فرهنگی مثل ایران، گامی بردارند؟. چگونه است؟.
وقتی بیست نفر مصمّم شوند که برای « آزادی و آبادانی و سرفرازی » ایران در
کنار یکدیگر، متّحد و منسجم و هماندیش و همعزم به پا خیزند و در یک روز مشخّص به
تمام جهانیان و مطبوعات و تلویزیونها و رادیوها و امثالهم، حرکت و بازگشت مصمّم خود
را ابلاغ کنند و در وطن مستقر شوند، من می خواهم بدونم، چه خواهد شد؟. حتما خواهی
گفت: « خب معلومه!. آخوندها توی همون فرودگاه، همه را به دار خواهند زد! ». من می
گویم، گرفتیم که اینگونه باشه. می پرسم آیا دوام حکومت فقاهتی که روز به روز،
سلّاخی مردم ایران را رسالت الهی خودش میدونه، با این واپس نشینیها و قنطور
نویسیهایی فاقد « پراکتیک رفتاری »، راه به جایی نیز خواهند برد؟. آیا در میان
اینهمه هزاران هزار مدّعیان عرصه ی سیاست و فرهنگ و هنر و پیشکسوتی و مبارز هل من
یزید و غیره نمی توان « بیست نفر » را پیدا کرد که « ایرانزمین و مردمش » را دوست
بدارند و به آنان مهر بورزند؟. پس یعنی همه ی این شعارها و قلمفرسودنها فقط لالایی
خوندن برای خواب کردن همدیگه نیز نیست؛ بلکه بخارهای معده است که نفخ آنها را در
صدی نود وبسایتها و روزنامه ها و نشریه ها و کتابها و رادیوها و تلویزیونها و
پالتاکها و امثالهم سالهاست با گوشت و پوست خود تجربه می کنیم. مگه نه!؟.
حقیقت تلخ و گزنده اینه که « بزرگان فرهنگی ایرانزمین در معنای وسیع آن
»
از شوربخت ترین انسانهای عصر خویش بوده اند. بحث بر سر اتلاف عمر و مته به خشخاش
گذاشتنهای آنان نیس که چه بسا شادمانیهای فردی و خوشدلیهای آنان همان « راهی » می
بوده است که به تن خویش رفته اند و جوینده گانی خویشاندیش را به آفریدن راههای فردی
انگیخته اند. بحث بر سر، فضائیست که با تمام سختجانیها و خون دل خوردنهای قرن به
قرن، هنوز که هنوزه در اجتماع ایرانزمین به برکت « خشونتهای هولناک از سوی مدّعیان
و مالکان حقیقتهای روضه ای »، واقعیّت وجودی نیافته است. فلاکت مناسبات اجتماعی ما،
خشونتگرائی و توحش مآبی بسیار بدوی و آسیب زننده است که نه تنها « حکّام قدرت پرست
و جاه طلب » در طول تاریخ از کاربست آنها، هرگز پرهیز و ابائی نداشته اند و هنوز
ندارند؛ بلکه در گسترش و شیوع و تخریبگری نیز، نقش مهمی را ایفا کرده اند و همچنان
می کنند. چیزی که شنیدن و آگاهی یافتن از آن در میهن ما، مو بر تن آدم سیخ می کنه،
خصومت سر سختانه با هر آن چیزیست که بوئی از « زندگی و فرهنگ » می دهد و نشانه ای
از « آزادی و وجدان فردی » دارد. من نمی دانم این چاه توحشگرائی و خشونت بسیار
آزارنده، کجا و چه زمانی و به دست چه کسانی به انتها خواهد رسید؟.
میدانی،
انسان، زمانی می تونه به « وضعیّتهای آرزویی و ایده آلی و آرمانی » برسه که در
آغاز، اصالت خودش را کشف کرده و پروریده باشه. وقتی ما هیچ « خود اصیلی » نداریم،
به چیزی نیز نخواهیم رسید؛ سوای در جا زدن در همان باتلاق همگونه گان و امّت صفتان
و همعقیده گانی که قرنهاست در ته چاه بلاهتها و رذالتهای آنها فرو چسبیده ایم. در
تمام اون سرزمینهایی که بویی از تفکّر و روشنگری ذهنیّت و روان آدمها به همّت
متفکّرانشون، واقعیّت پیدا کرده است، می توان چهره هایی ساده و پیش پا افتاده را هر
روز تجربه کرد که در سرزمین ما، فقط اتّفاق افتادن یک بار یا حتّا دیدن خردلی نشانه
از آن چهره ها، برایمان در حُکم، خساراتی بدتر از فاجعه ی اتمی می باشه. برای فهم
مناسبات انسانها در چنان جوامعی و تلاش برای ایجاد امکانهای زایشی و پرورشی
مناسباتی شایسته ی باهمزیستی در جوامع بسته و متحجّر و اسلامزده مثل ایران خودمون
به « فهم و شعور و گستاخی و ایده آفرینی و فلسفیدن و سنجشگران رادیکال » محتاجیم.
ولی حکایت ملموس مملکت را ببین که فقط گریه آوره و همه ی این زندگی آزاریها و
کُشتنهای پی در پی از باتلاقی حکایت می کنند که ما در چنگالش فرو خفته ایم و آن
دلیری را نداریم که اعتقادات بی مغز و مایه ی یک ملّت را در رادیکالترین فرم ممکن
به « دامنه ی سنجشگری » فرا خوانیم و سراسر آن اعتقادات و حکومتهایی را رسوا کنیم
که « آزردن و کُشتن زندگی » را سرلوحه ی عقاید و رسالتهای مزخرف خود می دانند. در
جامعه ای که افراد مثلا حقوقدان و نویسنده و یسل کش و غیره و ذالک آن از نیش زهر
آگین شرایع، افلیج شده اند و نمی تونند به خود آیند و حرف اول و آخر را فقط
«
موکّلان و متشرعان اسلامیّت قیراطی » می زنند، مناسبات انسانی در آن جامعه، مرض
مزمن و هلاک کننده ای می باشد که درمان آن، فهم و شعور می خواهد. جدا ننگمان باد که
با اعتقادات پوسیده و چسبیده به وجودمان می خواهیم « آزردن و کُشتن زندگی » را « بر
نگاهبانی کردن از زندگی و پروراندن آن »، ارجحیّت دهیم. من مونده ام باور کن!. وقتی
انسانی دوست نداره و نمی خواهد و تلاش نیز نمی کنه که بر وسعت و عمق روح و روان و
مغز خود بیفزاید، نمی توان او را به سیخ کشید که؟. مگه میشه؟. ما در حدّ فهم و شعور
خودمون، تلاش می کنیم. دیگرانند که باید میزان گشوده فکری و پرنسیپهای فردی خودشون
را آگاهانه متعیّن بکنند تا شمشیر کشان الهی و غیر الهی بر گردن آنها، حاکم جبّار
نشوند.
میدانی، مسئله ی مهاجرت و دوام طولانی شدن غربت چه از روی اجبار چه
از ناگزیری به دلیل بر نتابیدن وضعیّت اجتماعی و سیاسی ایران، همینطور نبود چشم
انداز روشن و امید بخش، مبحثیست که ذهنیّت کثیر زیادی از ایراندوستان و پژوهشگران و
حتّا خانواده های مهاجر را
درگیر کرده. بحث مهاجرت اجباری و ماندن در سرزمین میزبان
با بحث بازگشت به وطن و پذیرفتن و تن در دادن به شرایط حاکم بر آن، بحث دو بغرنج
بنیانی و زیستن در دو وطن می باشه که ایرانیان سرگردان به شدّت در عمق تاریک و
معمّایی آن فرو افتاده اند. در سرزمین میزبان، ما هر کجا که می خواهد باشه، آزادی
نسبی داریم؛ ولی با فرهنگ و تاریخ و زبان ملّت میزبان بیگانه ایم. در سرزمین
خودمان، ما فاقد آزادیهای فردی و اجتماعی هستیم؛ ولی دارای تاریخ و فرهنگ مشترکی می
باشیم. در وطن عاریتی، آزادیم؛ ولی غریب. در وطن پدری، آشناییم و خودی؛ ولی اسیر و
محکوم. این مسئله، خود به خود به بحرانهای هویتی، دامن می زنه؛ بویژه جایی که
والدین از تاریخ و فرهنگ ایرانزمین، چیزی ندانند؛ سوای همان شنیده ها و روایتها و
احادیث و امثالهم.
چیزی که در سرزمین ما باعث تاسف عمیق می باشه، اینه که
ما مردم، اساسا به مطالعه و کتابخوانی و کتاب هدیه دادن، ارزش و اهمیّتی نمی دهیم.
آنقدر که به غذا و پوشاک و زلم زیمبو و تجمّلات و شکممون و زیر شکممون ارجحیّت می
دهیم، به کوششهای فرهنگی و فکری و هنری و موسیقایی و امثالهم بهایی نمی دهیم. چنین
بدبختی، به میزان سواد داشتن و نداشتن و تحصیل و امثالهم، هیچ ربطی ندارند. من خودم
دوستانی دارم که آکادمیکر می باشند و حتّا یک روزنامه ی خبری نیز نمی خونند. وقتی
بهشون میگی، چرا کتاب نمی خونید، خیلی بدشون میاد. میگن ما دکترا و مهندسی گرفته
ایم بسه دیگه!؟. جدّی می گم. اونوقت در جامعه ای که آدمهای تحصیل کرده اش، اینا
باشن، چه توقعی میشه از مردم معمولی داشت. ناگفته نمونه که ما بیشترین آسیبهای
فرهنگی و میهنی را از طرف همین طیفهای تحصیل کرده خورده ایم از پزشک بسیار ماهر و
چیره دستش بگیر تا بیا به دیپلم متوسطه دارش. من آدمایی را می شناسم که حاضرند در
عرض یک شب، هزار یورو خرج الواطیهای خود کنند؛ ولی حاضر نیستن پنج یورو بدهند کتابی
بخرند و اگر خودشون نیز نمی خونند به دیگران حدّاقل هدیه دهند. ما کُشته ی خویشیم
جانم.
ناراحت نشو که اینگونه می نویسم. من یاد گرفته ام که از واقعیّتهای
دم دست آغاز کنم؛ نه از لاطائلات بافیهای مکتبی و دانشگاهی و حوزوی و کتابی و کذا.
واقعیّت امروز ایران اینه که به نام الله و رسول و کتابش، کشتارها و ترورها و غصب
حقوق فردی انسانها و سرکوب و غارت و غارت و غارت و شمشیر کشی و شکنجه و تبعید و
آزار و سانسور و خصومت با وجدان فردی و امثالهم می شود. اون نظام فقاهتی که اینقدر
مُتعه گان کم مایه و بی مایه و بعضا مزدور با یابس و طوبا بافیهای شارلاتانیستی
برایش توجیهات می بافن، هر ساله در مسئله کُشتن و خونریزی و آزار دگراندیشان، مقام
اول یا دوم را در سطح جهان می آورد. من نمیام خودم را گول بزنم و بر واقعیّت مملکتم
خط بکشم و بچسبم به مزخرفگویی یه عده مزدور و شارلاتان و مُتعه ی حکومتچیان. بدبختی
ما ایرانیها اینه، کاري را که بايستي همين امروز به انجام برسونيم، به فردا و
روزهاي ديگه حواله اش مي دهيم و خبر نداريم که هر روزي، مشکلات و مسائل خودش را با
خودش به همراه مياره. قرنهاست که مسائل ايرانزمين روي همديگه تلبار شده اند و مردم،
بر طرف و حلّ کردن اونا را به انقلابها و رژيمهای غیبی! محوّل کرده اند. مشکلي را
که من امروز با آن، رويارو نشوم و از پس آن بر نيايم، مطمئن باش که صدها انقلاب و
رژيمهاي توتاليتر نيز از عهده ي اون بر نخواهند اومد. ما ملّت، عادت کرده ايم که در
هر گوشه و خرابه، برينيم و يواشکي از يه سوراخي نيز فلنگ را ببنديم و توقع داشته
باشيم که ديگرون بيایند گه ما را پاک کنند. نه ! عزيز جان !. ما ملّت، هر بلايي که
به سرمون مي ره از دست خوديهاست و بس. اينا همش حرفه که بيگانه ها مقصرند و فلان و
بمان.
این گونه است که در سیطره ی حکومتهای نوع فقاهتی نیز، حتّا اگر
کثیری از ما را روزانه، اسیر کنند و آزار دهند و محکوم کنند، هیچکس در فکر اندیشیدن
در باره ی اصل « مسئله ی حکومت و دولت و کشور داری و میهن و مردم و حقوق انسانها
»
نیست و آنانی نیز که در فکر اسیران هستند برای آزادی اسیران به آش نذری پختن و دعا
و جادو و جنبل و پخش شیرینی مشگل گشا و حلوا و خرما خیر کردن مشغول و استغاثه کنان
به هر حبل المتینی آویزان می شوند. هیچکس « آزادی » را در معنای عریانی و اینهمانی
آنچه که من می اندیشم و طبق آن باید رفتار کنم، در نمی یابد. تا زمانی که شعارها و
نوشتارها و سخنسرائیها و هارت و پورت کردنهای ما به رنگ واقعیّتهای ملموس و حسّی و
عینی دم دست واگردانده نمی شوند، استمرار و دوام حاکمان بی لیاقت و فرّ بر زندگی و
هستی و نیستی ما، اجتناب ناپذیر خواهد بود. در نظر بگیر در مملکتی با اون همه تاریخ
و فرهنگ و تحصیل کرده گان نُخبه اش، بیایند « دست و پا و گردن را قطع کنند و چشم
انسانها را در بیاورند و آنها را از ارتفاعات هولناک به پایین پرتاب کنند و آفتابه
به دور گردن جوانان بیندازند و باطوم و تسمه و شلّاق را به سراسر پیکر آنها فرو
آورند »؛ آنگاه طیف مدّعیان از نویسنده و استاد دانشگاه و مبارز و شاعر و فعّال
سیاسی اش نتونند کوچکترین اقدام انساندوستانه را پیش ببرند و واقعیّت تلخ و گزنده و
نکبتی و هراس آور حکومتگران خبیث را از اقتدار فرو افکنند.
در اجتماعی که
برای جان آدمیزاد تا شیر مرغ فقط و فقط « شرایع قیراطی » یکی از بدوی ترین و خشن
ترین و مزخرف ترین و کثیف ترین مذاهبی (= اسلامیّت گیوتینی ) که در زهدان « بربریّت
و توحش» به وجود آمده و شکل گرفته و حرف اول و آخر را بزند، شرم آور است ادّعاهای
آنچنانی کردن. بستن چشمان خود و به کری زدن گوشهای خود در برابر چنین واقعیّتهای
آزارنده، هیچ معنایی ندارد؛ سوای اینکه حاکم و محکوم، اینهمانی دارند؛ ولو در
اینهمانی داشتن با یکدیگر به سرحد نفرت از یکدیگر نیز رسیده باشند. من تا ذهنیّتم
به مبانی اعتقاداتی یا ایدئولوژیی یا مذهبی مخرّب، غرقه نباشه، محال است که
حکومتگرانی بتوانند با جان و زندگی و هستی و نیستی من، بازی کنند و آن را ملک طلق
خودشون بدونند. امکان ندارد. ذهنیّت رفتاری و زیستاری ما ایرانیان – مهم نیست کجا