جنگ جهان اسلام با غرب يا با خود؟ (*)
کيومرث نويدی
آقاي احمدينژاد، رئيس جمهور جمهوري اسلامي، در سخناني با قاطعيت يک مجنون، از جهان
بدون آمريکا و اسرائيل سخن گفتند (هر چند، فقط خواهان محو کشور اسرائيل شدند)؛ و
بدون اشاره به جنگهاي صليبي، فرمودند که جنگ ميان جهان اسلام و غرب (بي اين که
نامي از غرب ببرند) جنگي تازه نيست و صدها سال است ادامه دارد؛ درگيري ميان
فلسطينيان و اسرائيل نيز «سرپل» اين جنگ است؛ گاه پيروزي از آن جهان اسلام بوده است
و گاه، از آن غرب. اما، از آنجا که پيش بينيهاي امام، در مورد خوار و زبون شدن
صدام حسين، واقعيت يافته است، پس بقية پيش بينيهاي او مبني بر پيروزي نهائيِ جهان
اسلام نيز تحقق خواهند يافت.
جالب اين است که همه، در سخنان احمدي نژاد، تنها، به رؤياي حذف کشور اسرائيل از نقشة جهان توجه کرده اند که نکتة تازه اي نيست و، پيش از اين نيز، مجانين ديگري، حتي تا حد نابود کردن اسرائيل با يک بمب اتمي، در اين باره سخن گفته اند؛ در حالي که احمدي نژاد از جهان بدون صهيونيسم و «آمريکا» نيز سخن گفت و، مهمتر از آن، بر لزوم جنگ ميان جهان اسلام و غرب (جنگ صليبي يا هلالي؟!) پاي فشرد.
من، در اين نوشتار، تنها به يک جنبه از سخنان ايشان مي پردازم: جنگ جهان اسلام و غرب. آيا به راستي جنگي که اکنون به گونه هاي مختلف، در اکثر کشورهاي جهان اسلام جريان دارد، جنگ ميان جهان اسلام و غرب است يا جنگي داخلي در خود جهان اسلام؟ و اگر پاسخ دوم درست است، اين جنگ بر سر چيست؟
برتري جهان اسلام در گذشته
همة تاريخ نگاران اذعان دارند که در دوراني، اوضاع جهان اسلام بهتر از غرب بوده است، شکوفائي اقتصادي بالاتري داشته است. آنگاه که معتزله در دستگاه خلافت چيره بوده اند، حتي، در زمينة دانش و فرهنگ و فلسفه، در جهان اسلام گامهاي بزرگي برداشته شده است؛ و درست در همين زمان، دستگاه انکيزيسيون هرگونه پويش عقلاني و علمي را، در اروپا، غير ممکن کرده بوده است. وضع اقليت هاي مذهبي هم نسبت به غرب بسيار بهتر بوده است؛ مثلاٌ، يهوديان کمتر آزار مي ديده اند؛ رفتار شاه عباس کبير با ارامنه، نمونه اي از اين مداراي مذهبي است.
اما، پس از اختراع ماشين بخار، هر چه جلوتر آمده ايم، جهان اسلام عقب تر مانده است، تا آنجا که بخشهاي بزرگي از اين جهان به تسلط کشورهاي استعماري غرب درآمده اند و، رسماٌ، مستعمرة کافران حربي پيشين شده اند؛ فرودستي جهان اسلام نسبت به غرب کافر، با شکست هاي پياپي ايران از روسيه و سپس، وادادن اين کشور، هرات را به افغانستان (در اثر دخالت انگلستان) آشکار شد و فروريزي امپراطوري عثماني و تقسيم متصرفات آن امپراطوري -با خط کش انگلستان و فرانسه- بر آن مهر تاييد قطعي زد.
به راستي، چه جادوئي باعث شد که جهان اسلام نتواند با دوران صنعت و توليد کالائي ماشيني کنار آيد و خوار شد؟ جهاني که، در دوران زراعت و توليد نيمه معيشتي، توانسته بود به شکوفائي اقتصادي برسد و، زماني، لشکريانش، به رغم جنگ دائمي داخلي اين جهان، توانسته بودند تا قلب اروپا پيش روند.
مقصر کيست يا چيست؟
به فشردگي، نظراتي را که، در اين باره، طرح شده اند مرور مي کنيم:
گروهي از متفکران ما، از جمله آل احمد خودمان، استعمار و سياست هاي استعماري غرب، به ويژه، انگلستان را عامل عقب ماندگي جهان اسلام دانسته اند. نوآم چامسکي نيز، همين را علت عقب ماندگي جهان اسلام مي داند (او معتقد است که استعمار نوع ژاپنی زیرساختهای لازم صنعتی را در مستعمرات ساخت و استعمار اروپائی فقط ویران کرد.) ؛ در اين که سياست هاي استعماري غرب، در عقب ماندگي بسياري از نقاط جهان مؤثر بوده اند، شکي نيست؛ بهترين مثالها، در اين مورد، چين و هندوستان هستند و آمريکاي لاتين که ديکتاتوريهاي دست نشاندة آمريکا اکثر کشورهاي آن را به بحران تمدن گرفتار کرده اند. اما، اين دسته از نظريه پردازان، جاي علت و معلول را عوض مي کنند. از اساس، چيرگي غرب بر جهان اسلام، ناشي از عقب ماندگي جهان اسلام بود (در مورد ديگر مستعمرات نيز، جز اين نيست، هر جا هم دليل اين عقب ماندگي چيزي بوده است). يعني سير اين عقب ماندگي پيشتر شکل گرفته بوده است؛ استعمار هم که قرار نبوده است به ياري اين جهان بشتابد؛ آمده بوده است غارتش کند و بدبخت ترش سازد که کرده و ساخته.
نظريه پردازان ديگري به شيوة توليد آسيائي اشاره مي کنند و اين که در جهان اسلام و از جمله ايران، از آنجا که مالکيت خصوصي بر زمين وجود نداشته و «ملک و رعيت امير را بوده است» و از آنجا که شهرها موجوديتي جدا از روستاها نداشته اند و طبقة بورژوا، در عين حال، همان ملاکان روستاها (يعني تيول داران) بوده اند، انقلاب صنعتي نتوانسته است شکل بگيرد.
بدون شک، همة اين عوامل، در چگونگي اختراع نشدن ماشين بخار و رخ ندادن انقلاب صنعتي، در جهان اسلام، مؤثر بوده اند. اما، نخست اين که مالکيت خصوصي، در دوران قاجار، در ايران شکل گرفته بود و حتي پيش از اين دوران نيز، اسناد بسياري در زمينة مالکيت خصوصي وجود دارند. ولي، گذشته از اين، اين دسته از نظريه پردازان نيز، فراموش مي کنند که صنعتي شدن، حتماٌ، سرنوشت اروپا، تنها، که ماشين بخار در آنجا اختراع شد، نبوده است؛ ماشين بخار در ژاپن هم اختراع نشد، ولي ژاپن اکنون، يکي از بزرگترين قدرت هاي صنعتي جهان است. کشورهاي جنوب شرقي آسيا هم که نتوانستند ماشين بخار را خودشان اختراع کنند، دارند به سرعت راه ژاپن را طي مي کنند.
نکتة ديگري که اين نظريه پردازان در نظر نمي گيرند، اين است که در اروپا هم، گرچه ماشين بخار در شهر اختراع شد، اما، استقرار توليد کالائي از روستاها آغاز شد و نخستين مانوفاکتورها، در روستاها (به خاطر دسترسي مستقيم به نيروي کار) ساخته شدند.
گروه ديگري از نظريه پردازان، عامل مذهب را سببساز واپس ماندگي جهان اسلام مي دانند؛ به اعتقاد اينان مسيحيت توانست به فلسفة عقلاني (راسيوناليسم) اجازة رشد بدهد، اما، اسلام چنين اجازه اي نمي دهد. جالب اين است که آرنولد تاين بي، مورخ انگليسي، اسلام را، بسيار بار، عقلاني تر از مسيحيت برآورد مي کند و نيچه مسيحيت را انتقام بردگان (يهوديان) از برده داران غربي (روميان) مي شناساند. دستگاه انکيزيسون ده ها (يا شايد صدها. نمی دانم) دانشمند و دانش پژوه را، زنده زنده، در آتش کباب کرد؛ فلسفة عقلي چنان در اروپا مرده بود که، حتي، خود يونانيان چيزي از فلاسفة بزرگ دوران طلائيشان به ياد نمي آوردند و، در واقع، اروپا، از طريق جهان اسلام توانست به گنجينة فلسفة يونان باستان دست يابد. گذشته از اين، فلسفة عقلي را مي توان فراگرفت، همان گونه که علم و تکنولوژي را: کاري که ژاپن با ترجمة انبوهي از کتاب هاي غربي، در يک دورة صد ساله، کرد.
هستند نظريات ديگري که گاه به جُک ميمانند؛ از يک استاد دانشگاه که نامش را به ياد ندارم، در يک سخنراني (در مدرسة عالي مديريت لاهيجان) شنيدم که عامل تحرک در غرب يک ويروس ويژه بوده است که مردم ايران آن را در تن خود ندارند. باري!
نظريه پردازان ديگري به مقاومت فرهنگي جهان اسلام، در برابر مدرنيته يا تجدد ميپردازند؛ به گمان من، اينان به حقيقت نزديک تر شده اند. اما، نديده ام که چگونگي اين تاثير را حلاجي کنند. کوشش من، در اين نوشتار، باز گشودن اين گره کور است؛ تا آنجا که به عقلم رسيده است. به گمانم، رمز جنگي نيز که در جهان اسلام در جريان است، در همين چگونگي نهفته است. پيش از پرداختن به اصل مطلب، اما، ناگزيرم چند نکتة کليدي را توضيح دهم:
آيا سرمايه همچون نور حرکت مي کند؟
توليد کالائي، در همه جاي تاريخ، همراه با برده داري استقرار يافته است؛ يعني هر جا که توليد براي فروش بوده و نه براي مصرف، برده داري به وجود آمده است؛ آنچه که در اروپاي قرن ١۶ و ١۷ (دوران استقرار اولية توليد کالائي) نيز به وجود آمد، چيزي جز مقدمة يک دوران برده داري نوين نبود؛ استادکار حق داشت کارگر را شلاق بزند، در بسياري از کشورها منجمله انگلستان، کارگر اگر سه بار فرار ميکرد، به جرم ولگردي به اعدام محکوم مي شد؛ بسياري از تيمارستانها، بنا بر تحقيق ميشل فوکو، به گونه اي تبديل به اردوگاه کار اجباري شدند.
مارکس، در کاپيتال، در توجيه اين که چرا در دوران صنعت، نتوانست برده داري بدل به شکل اصلي مناسبات توليد شود، پاي ماشين را به ميان مي کشد؛ به نظر او، از آنجا که ماشين يک دستگاه ظريف است، نمی توان آن را در اختيار برده قرار داد؛ او مي گويد بردگان، تنها، مي توانند با ابزار زمخت کار کنند؛ به سادگي، زيرا که اسبابهاي ظريف را مي شکنند. به گمان من، اين مي تواند يکي از دلايل شمرده شود؛ به نظر مي رسد مارکس در اينجا هم، همچون بسياري جاهاي ديگر، به عامل روبنائي (فرهنگ) کم بها داده است. به گمان من، يکي از دلايل عدم استقرار برده داري در توليد کالائي صنعتي آن بوده است که صنعت به تکنولوژي نياز دارد، تکنولوژي به دانش، دانش به آگاهي ميانجامد و آگاهي به خودآگاهي؛ يک انسان خودآگاه را نمي توان به راحتي برده کرد. اما، به غير از اين عامل، مهمترين مسئله اين بوده است که مصرف کنندگان اصلي، در توليد کالائي صنعتي، نمی توانند سرمايه داران باشند؛ بلکه کارگران مصرف کننده اصلي هستند؛ و براي آن که کارگران بتوانند مصرف کنند بايد قدرت خريد داشته باشند.
رمز اين که، اساساٌ، پيش بيني مارکس، مبني بر فقيرتر شدن کارگران کشورهاي صنعتي، به وقوع نپيوست، در اين بود: بالارفتن دستمزد در يک کارخانه، در کوتاه مدت، به زيان صاحبان سهام آن کارخانه است، اما، در بلند مدت، بالارفتن همة دستمزدها به نفع همة سهامداران همة کارخانههاست. اين چيزي بود که مارکس نديد و پرودون را هم، به اين خاطر که اين واقعيت را ديده بود، به خيانت به پرولتاريا متهم کرد. (البته اين نديدنها در مارکس، به نظر من، ريشه در تئوري ارزش او دارد که جاي بررسي اش در اين مختصر نيست.)
به هر حال، شکوفائي اقتصادي، در يک اقتصاد مشخص، آنجا که امکان صادر کردن بيشتر وجود ندارد، تنها و تنها، در گرو بالارفتن قدرت خريد آن شمار بالا از مردمي ست که ميل به مصرف اشباع نشده دارند و اينان نه سرمايه داران که کارگرانند. يعني توليد کالائي صنعتي نمی توانست، در صورت برده کردن نيروي انساني، از اساس، مستقر شود. موج دوم شکوفائي اقتصادي نيز اين را ثابت کرد: پس از جنگ جهاني دوم، در دوران روزولت، طي طرحي که، اساساٌ، براي جلوگيري از انقلاب پرولتري طراحي و انجام شد و به فورديسم معروف است، با بالا رفتن قدرت خريد کارگران در آمريکا، به يکباره شکوفائي اقتصادي بي مانندي به وجود آمد.
نکتة ديگري که، ناگزير، بايد طرح شود تا بتوانم آنچه را دريافته ام شرح دهم، اين است که هر دو نظرية نوين که، در يکي از آنها، آنچه پس از انقلاب صنعتي ايجاد شده سرمايه داري نام مي گيرد و در ديگري تمدن صنعتي درست هستند، و هر دو هم البته تا حدي درست هستند؛ يعني آنچه پس از انقلاب صنعتي ايجاد شده هم سرمايه داري ست و هم تمدن صنعتي.
اين پيچيدگي بسيار شبيه است به پيچيدگي تئوري هاي فيزيک در باره نور: فرضية کوانتومي و فرضية موجي. اگر نور کوانتوم است و کوانتوم تنها به خط مستقيم حرکت ميکند پس اگر از روزن خردي (مثلاٌ سوراخ کليد) نور به يک اطاق بتابانيم، تنها، بايد نقطة مقابل آن روزن در يک خط مستقيم روشن شود) در صورتي که همة فضاي اطاق به نسبتي روشن خواهد شد و اين ثابت ميکند نور موج است. باري، نور کوانتوميست که به گونة موجي همه سويه، در ابعاد يک نيمکره حرکت مي کند (نمی تواند به خلاف جهت حرکت نور حرکت کند چرا که سرعت نور مطلق است). طبعاٌ کوانتوم هاي شليک شده، به پيرامون، نمی توانند شدت کوانتوم هاي شليک شده از مبدا نور را داشته باشند؛ در نتيجه، تمام فضاي اطاق به همان شدتي روشن نمی شود که ديوار روبروي رخنة منبع نور مي شود.
رابطة سرمايه داري و تمدن صنعتي نيز همين است؛ نور کوانتومی ست که به خط مستقیم حرکت می کند ولی از آنجا که کوانتوم است موجی از کوانتوم های دیگر را شلیک می کند و پس در عین حرکت به خط مستقیم به صورت موج هم حرکت می کند. سرمایه داری در پی سود، به خط مستقیم حرکت می کند؛ اما از آنجا که رسیدن به حداکثر سود با بنای تمدن صنعتی ممکن می شود، در مسیر خود تن می دهد به ایجاد تمدن صنعتی (با بالا و بالاتر رفتن دستمزد کارگران و رعایت حقوق بشر) و همة اینها در سایه سکولاریسم و گسترش دشمنش که دمکراسی باشد می تواند دست دهد؛
این حکم پرفسور لستر تارو ست در آیندة سرمایه داری: «سرمایه داری و دمکراسی دو وجه یک تضادند: یکی می خواهد انسان را برده کند و دیگری می خواهد آزادش کند.» نمی گوید او که سن تز این تز و آنتی تز می شود تمدن صنعتی و جامعة مدنی مبتنی برآن؛ چقدر این جهان انسان پیچیده تر از کائنات است؟!
سمير امين و آنتوني گيدنز حق دارند که ميگويند آنچه به وجود آمده سرمايه داري ست؛ چرا که در نظامهاي موجود، بر خلاف دورانهاي پيشين، نه ارادة شخص يا گروهي از انسانها، بلکه سرمايه است که فرمان مي راند. اما، سمير امين و گيدنز، همچنان که مارکس، اين را نمي بينند که از اساس وجود سرمايه و گسترش و رشد آن، به ايجاد تمدن صنعتي بستگي دارد.
جهان غرش هاي حيواني
آنچه را که در جهان نوين به وجود آمده، کسي طراحي نکرده است؛ پس فریدریش فون هايک (پدر نولیبرالیسم)، در بخشي از نظرية خويش، حق دارد؛ او اين سامانه را نتيجة نظم حسي مي داند. باري، سرمايه، در تکاپوي خويش براي رسيدن به سود، از انگيزه اي حسي يا غريزي پيروي مي کند؛ اما، در اين سير، تنها سود به دست نمى آيد؛ چيزي نيز ساخته مي شود؛ تمدن صنعتی با همة بایستگی ها، دردها، بدی ها و خوبی هایش.
انسان پيچيده ترين موجودي ست که ما مي شناسيم و جهان انسان نيز از فضا بسياربار پيچيده تر است؛ نور تا در خلا سير مي کند تنها سپيد است، به هر حجم متراکمي از ماده که برسد رنگي ديگر مي گيرد: در آسمان و آب آبي مي شود؛ در لاجورد لاجوردي و در ياقوت ياقوتي و در عقيق عقيقي و... و در هواي باراني، به رنگهاي رنگين کمان تجزيه مي گردد. مجموعة طيف رنگهاي رنگين کمان برابر مي شود با رنگ نور که سپيد است، اما، آيا مجموعة منافع افراد يک جامعه برابر مي شود با منافع کل جامعه. ليبراليسم اقتصادي چنين مي گويد؛ بنا بر اين، اگر آقاي رفسنجاني، در سال آتي مالي يک هزار مليارد دلار سود ببرند، اما، ۷٠ مليون انسان ايراني از گرسنگي بميرند، چون مرگ و مير مسئله اي طبيعي ست، پس جامعة ايران يک هزار مليارد دلار (جمع سود همة افراد جامعة ايراني، يعني همان آقاي رفسنجاني) سود برده است؟!
سرمايه، تنها، سود را مي شناسد و آنجا که بتواند با گنداندن راحت تر به سود برسد به آبادانيدن رو نمی کند.
بدي همة ليبراليست هاي اقتصادي که همه شان از دم آدم حسابي اند، اين است که تنها به جمع حسابي اعتقاد دارند. و بدبختي اجتماعات در اين که، اتفاقاٌ، اينگونه ماجراها از جمع جبري تبعيت مي کنند؛ يعني گاه منافع يک فرد با علامت منفي و آن هم با ضريب و توان وارد جمع منافع اجتماع مي شود؛
آنچه در جهان صنعتي به وجود آمده است، تنها، نتيجة تکاپوي سرمايه نيست؛ اگر همه چيز به تمايل سرمايه واگذاشته مي شد، نظم حسي فون هايک و عقل جمعي اي که او در قيمت (در بازار آزاد) متبلور مي بيند (و معتقد است که عقل هيچ بوروکراتي نمى تواند با آن جايگزين شود)، چيزي جز يک برده داري نوين، در يک فقرکدة ادبارگرفته به وجود نمي آورد.
در واقع، مبارزات کارگران و روشنفکران با سرمايه بود که سرمايه را وادار کرد، در تکاپوي حسي اش در جستجوي سود، به جاي تازيانه کشيدن بر گردة کارگران، به بهبود شيوه هاي توليد و بالا بردن بهره وري کار روي آورد، و با بالا بردن مزد کارگران، براي خود، امکان توليد بيشتر را فراهم سازد. در واقع، اين مقاومت کارگران، در برابر برده شدن بود که در ساية پول کاغذي بدون پشتوانه (که امکان افزايش حجم آن، به محض بالا رفتن تقاضا براي پول وجود دارد)، توانست تمدن صنعتي را به وجود آورد (اين را هم مارکس نمی بيند و، به همين خاطر، حکم ميکند که پول، حتماٌ فقط، مي تواند طلا و نقره باشد)؛ البته آنجا که سرمايه وجود نداشته باشد، يعني انباشت اولية سرمايه صورت نگرفته باشد، چيزي هم وجود نخواهد داشت که کارگران با آن مبارزه کنند، جز دور باطل فقر که تنها از آن فقر مجدد حاصل مي آيد. آنجا حتي، کارگراني وجود نخواهند داشت.
دستورالعمل ساختن تمدن صنعتي
تمدن صنعتي محصول مبارزة کار با سرمايه است؛ يعني سرمايه، تنها در فضائي از مقاومت و مبارزه عليه خودش، مي تواند به اين طيف رنگ تجزيه شود، به طيف رنگي که لازمة گسترش خود اوست؛ در خلا، تنها به رنگ اصلي خود ديده خواهد شد – به رنگ بهيميت غرشها و دريدن ها و بلعيدن هاي جهان نظم حسي، نظم حيواني (و البته بازگشت به جهان حيوان، ديگر براي انسان ممکن نيست؛ اين نيز بحث ديگري ست)-؛ و هر موجي از گسترش سرمايه، در صورتي که امکان مقاومت از کارگران گرفته نشده باشد (که متاسفانه به سبب امکان فرار سرمایه، دارد گرفته مي شود. و البته اين هم بحثي ست که جاي طرحش اينجا نيست)، به بالاتر رفتن قدرت خريد و يعني تقاضاي بيشتر منجر خواهد شد و پايههاي تمدن صنعتي را مستحکمتر خواهد کرد و، يعني، سرمايه امکان گسترش تازه اي مي يابد. از اين زاويه، آنچه به عنوان حقوق بشر مطرح ميشود، يعني آزاديهاي مصرحه در منشور جهاني حقوق بشر و متممهاي آن، لازمة بي چون و چرايِ هم گسترش سرمايه داري و هم تحکيم تمدن صنعتي هستند. تمدني که تنها واحدهاي توليد و توزيع آن را تشکيل نداده اند، بلکه، در کنار اين واحدها، سنديکاها، احزاب، کانون هاي غير دولتي، دمکراسي پارلماني (که البته شکل بدي از دمکراسي است) و رسانه هاي همگاني آزاد (يا نسبتاٌ آزاد) وجوه و ابعاد ديگر آن را ساخته اند؛ و اينها همه، تنها و تنها، در ساية آزادي هاي فردي و اجتماعي مي توانند پديد آيند؛ بدون اين آزادي ها، راهي براي گذر کردن از برزخ ناشي از فروريزي تمدن زراعي تا رسيدن به يک تمدن صنعتي وجود ندارد؛ يعني جامعه پايش از زمين کنده خواهد شد؛ گرفتار شکستگي تمدن خواهد شد. و در پي اين شکستگي، ويراني بنيان هاي اخلاق اجتماعي در پي خواهد آمد که، به نوبه خود، شکستگي تمدن را شديدتر خواهد کرد.
ديکتاتوريها، با هر نيتي که به وجود آمده باشند، نمی توانند به استقرار تمدن صنعتي منجر شوند؛ چرا که امکان برده کردن نيروي انساني را براي سرمايه فراهم ميکنند و، از آنجا که نمی توانند تمدن صنعتي را مستقر کنند، نمی توانند به گسترش سرمايهداري (توسعة پایدار) هم منجر شوند؛ چين امروز مثال بارزيست از اين چگونگي؛ توليد ملي چين بر مبناي صادرات است که مستقر شده است و با پائين نگاه داشتن تصنعي بهاي تهاتري پول ملي و برده کردن نيروي کار پيش مي رود. غربي ها حرفي با برده کردن نيروي کار چين ندارند؛ چرا که شرکت