|
|
|
26 بهمن 1386 ـ 15 فوريه 2008 پيوند به بخش دوم: افغانستان |
ریشههای تاریخی بنیادگرایی اسلامی در خاورمیانه
بخش نخست - ریشههای بنیادگرایی اسلامی در پاکستان
نوشتهء: پیمان (فرزندی از ایرانزمین)
به نام خداوند جان و خرد
امروزه مهمترین مانع برقراری آزادی و دموکراسی در کشورهای اسلامی، و به خصوص خاورمیانه، بنیادگرایی اسلامی است. باید گفت که برای پیروزی بر این پدیده شوم تنها سرکوب نظامی یا رونق اقتصادی کافی نیست بلکه برای درمان این درد مزمنی که در 400 سال گذشته این منطقه زرخیز را دربند نموده باید به ریشه های آن، به خصوص ریشه های تاریخی آن پرداخت. متأسفانه دانشمندان علوم انسانی در کشورهای اسلامی در این باره کمتر توجه نموده و به فرعیات بیشتر پرداختهاند. جمعی اسلام را به عنوان مقصر درجه یکم معرفی نموده و میگویند که باید این دین از بیخ و بن نابود شود و جمعی دیگر همه بدبختی ها را به گردن غربیها، به خصوص آمریکا، میاندازند و میگویند تا روزی که اینها نیامده بودند همه چیز خوب بود و اینها بنیادگرایان را علم کردند.
اما آشکار است که برای پيدايش هر پدیده ای لازم است تا عوامل گوناگونی موجود باشند. در عين حال، یک پدیده یک شبه رخ نمیدهد و باید برای رخ دادن آن و ریشه کردنش زمانی به نسبت زیاد بگذرد. با توجه به اين نکات، قصد نویسنده آن است که در یک سلسله نوشتار به ریشههای تاریخی این پدیده شوم در تک تک کشورهای خاورمیانه بپردازد. و با توجه به اینکه کشور پاکستان نخستین پایگاه بنیادگرایان اسلامی در جهان شمرده میشود، بخش نخست نوشتار حاضر به پاکستان اختصاص يافته است.
1-1- مقدمهای بر تاریخ پاکستان تا ظهور اقبال لاهوری
سرزمینی که امروزه پاکستان خواندهمیشود از نظر جغرافیایی شامل بخشی از فلات ایران و شبهقاره هند میباشد و این سبب شده که از نظر ریشههای فرهنگی شباهتهای بسیاری به ایران و هندوستان داشتهباشد. در طول تاریخ زمانیکه پادشاهان ایرانی قدرت داشتند این بخش جزیی از شاهنشاهی ایران (مانند هخامنشیان) بود و در غیراینصورت اگر دولتی نیرومند در هندوستان وجود داشت (مانند گوپتاها) این سرزمین زیر فرمان هند بود. این سرزمین تا زمان حمله سلطان محمود غزنوی به هند هیچگونه مشکلی از نظر مذهبی نداشت. مسلمانانی که از زمان خلافت ولیدبنعبدالملک در سند مستقر شدهبودند، خونریزی نکرده و با آرامش با مردم محلی کنار آمدهبودند. اما زمانی که محمود غزنوی به بهانه نبرد با کافران (در حقیقت چپاول معابد هندیان) بارها به هند لشکر کشید، رویه عوض شد. مردمان هندی بهخصوص چیتورها و راجپوتها دارای دشمنی عمیقی با مسلمانها شدند. از سویی دیگر، چپاولگران مسلمان همچون محمود و مسعود غزنوی، علاالدین و شهابالدین غوری نیز با دیدن بیدفاع بودن هند بارها به این کشور یورش برده و آنرا چپاول نمودند. در این میان سرزمینهای سند و پنجاب به دلیل نزدیکبودنشان با ایران و خراسان بزرگ از یکسو و همچنین حاصلخیزی آنها به دلیل رودخانههای پرآب و خاک حاصلخیز مرکز استقرار مسلمانان مهاجم شدند. باید به این نکته اشاره نمود که علیرغم تمام این مسایل مراکز علمی و فرهنگی بزرگی چون لاهور و مولتان بهوجودآمدند و بهخصوص زمانی که پادشاهان ضعیفتر غزنوی به لاهور رفتند و آنجا را مرکز حکومت خود قراردادند این منطقه به یک شکوفایی علمی و فرهنگی رسید. با قدرتگیری مغول کبیر به رهبری بابر در هندوستان و ارتباط فرهنگی گسترده آن با ایران یک شکوفایی فرهنگی و اقتصادی در این سرزمین رخ داد، بهگونهای که شهر لاهور به عنوان یکی از مراکز مهم امپراتوری هند مطرح شد.
اما زمانی که انگلستان بر هند مسلط شد، اوضاع فرق کرد. متجاوزان انگلیسی که ایران را با کمک روسیه تزاری در زمان سلسله نالایق و وطنفروش قاجار ضعیف نمودند، ضمن جداکردن افغانستان از ایران بخشهای پشتوننشینی را از افغانستان تازهتاسیس جداکرده و به پیشاور ملحق نمودند (همان قصه خط دیوورند). از سویی بخش بزرگی از بلوچستان را از ایران جدانموده و به مستعمرات خود در هندوستان اضافهکردند. این مساله ترکیب جمعیتی سرزمینهای سند و پنجاب را بههم زد. مردمی که به شهرنشینی و ضوابط آن خو گرفتهبودند حالا با مردمی طرف میشدند که قبیلهنشینی و بیقانونی جزیی از زندگیشان بود. مردمی خودمختار که فقط با زبان زور حرف میزدند و فقط تابع زور بودند. مردمی که عامل مذهب در زندگی ایلی آنها بسیار پررنگ بود و بهخصوص دشمن خونی شیعیان از زمان صفویان تا آن زمان بودند. تا آن زمان هندیان و مسلمانان در این منطقه بهخوبی و صفا باهم زندگی کردهبودند ولی از آن زمان بهبعد بهیکباره با تزریق جمعیت بزرگ قبیلهای مسلمان به این منطقه مناسبات فرق نمود. از سویی با توجه به نفوذی که قبایل سیک در بخشهایی از منطقه سند بهدستآوردهبودند کمکم دشمنیهای مذهبی خود را بروز داد. اشغالگران انگلیسی براساس سیاست قدیمی خود بین مردم اختلافات قومی و مذهبی را شعلهور کرده و به آن دامن میزدند تا با مشکلی که در شورش بزرگ 1863 به آن برخوردهبودند، گرفتار نشوند.
پس از جنگجهانی اول جنبشهای آزادیخواهانه در شرق گسترش یافت که از بارزترین آنها در هندوستان به رهبری بزرگمرد تاریخ بشر مهاتما گاندی بود. اما سرزمین هفتادو دو ملت آبستن حوادث زیادی بود. در این زمان مردی در لاهور مطرح شد که بیآنکه بخواهد، نقشی اساسی در بنیانگزاری بنیادگرایی اسلامی در پاکستان و منطقه بازی کرد: "محمد اقبال لاهوری".
1-2- اقبال لاهوری از شاعری متجدد تا بنیادگرایی مسلمان
محمد اقبال لاهوری آخرین شاعر بزرگ پارسیگوی شبهقاره هند در سال 1873 در شهر سیالکوت به دنیا آمد. او که تحصیلات خود را در انگلستان و آلمان به پایان رساند، از یکسو به پیشرفتهای علمی و فنی غرب (نه فرهنگی و اجتماعی) علاقهمند شد و از سویی دیگر تحتتاثیر جنبشهای ناسیونالیستی شرق نوعی غربستیزی در او بهوجودآمد. اقبال نخست با دیدن عقبماندگی شرقیان بهخصوص کشورهای مسلمانان به ضرورت آموختن علوم جدید پی برد و نخست بهعنوان یک اصلاحطلب و نوگرا در عالم اسلام مطرح شد. از سویی دیگر اقبال که دلبستگی فراوانی به کشورهای شرق بهخصوص ایران داشت، با مشاهده ضعف این کشورها و استثمار آنها توسط غربیان تغییر رویهای داد، به این مفهوم که باید برای مقابله با غربیان دانششان را یاد گرفت. اما بههیچوجه با افکار اجتماعی و فرهنگی غرب چون سکولاریسم، لاییسم، آزادی زنان و جدایی کامل دین از عرصه اجتماعی موافق نبود و این را توطئه غرب جهت بیحمیتی و عقبماندگی مسلمانان میدانست. در اینجا اقبال تز جدیدی را مطرح میکند، باید از غرب وام گرفت اما نه همه چیز را. باید دانش فنی آنها و علوم پایه را فراگرفت برای مبارزه با خود آنها و بیرونکردنشان از کشورهای اسلامی. باید با اشاعه افکار غیردینی در کشورهای اسلامی مبارزه نمود زیرا وسیلهای برای نفوذ غربیان بر کشورهای اسلامی است. این افکار چنان اقبال و شعرهایش را تحتتاثیر قرار داد که زندهیاد جواهرلعلنهرو نخستوزیر فقید هندوستان در اثر گرانسنگش ((نگاهی به تاریخ جهان)) از کجروی اقبال و انحرافش از اصول نخستین وی انتقاد میکند. میتوان گفت ستمهای فراوانی که روسها و بهخصوص انگلیسها در حق ملل صاحبتمدن شرق روا میداشتند (بهخصوص شبهقاره هند) علل اصلی رشد این افکار در این شاعر شیرینسخن بود. همچنین او برای نخستین بار ایده استقلال فرهنگی و اقتصادی را از غرب برای حفظ اصالت شرق بیان کرد. به ابیات زیر توجه فرمایید:
قوت افرنگ نه از چنگ و رباب
نی ز رقص دختران بیحجاب
قوت افرنگ نه از لادینی است
نی فروغش از خط لاتینی است
قوت افرنگ از علم و فن است
از همین آتش چراغش روشن است
به این سه بیت که در کتابهای ادبیات فارسی نظام قدیم آموزش و پرورش در ذهنم مانده توجه کنید. اقبال پیشرفتهای غرب در زمینه آزادی زنان، هنر و جدایی دین از سیاست را به سخره میگیرد. درست کاری که امروز القاعده انجام میدهد. بخش مهمی از سران و افراد رده بالایش در دانشگاههای معتبر اروپا و آمریکا درس خوانده و از این دانش برای مبارزه با دستاوردهای فرهنگی و اجتماعی غرب و بهخصوص دموکراسی استفاده میکنند. کسانی در افغانستان از حجاب اجباری طالبانی دفاع کردند که از دانشگاههای معتبر مدرک گرفتهبودند مانند دکتر کامرانی از دانشگاههای آلمان.
اقبال جنبش سراسری علیه غرب را به مسلمانان توصیه میکند:
از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز
از خواب گران، خواب گران خیز
او به غرب دیدی منفی دارد. تمام مشکلات مسلمانان را از آنها میداند، به همین جهت در شعری دیگر میگوید که مسلمان باید خودش خوراک، پوشاک و وسایل خود را تامین کند تا وابسته غرب نباشد. او در این شعر میگوید:
زخم از او نیشتر از او سوزن از او
ما و جوی خون و امید رفو
در این شعر او غربیان عامل همه بدبختیهای جهان اسلام میداند و میگوید که نباید به کمک آنها کوچکترین امیدی داشت. همچنین اقبال در شعرهای خود به قرآن توجهی خاص دارد و بهعبارتی قرآن بهعنوان کتاب مرجع وی در بحث اجتماعی و فرهنگی است. ایشان مرد باسوادی بود، آیا از احکام انسانستیزی که در قرآن آمدهبود خبر نداشت؟ آیا ایشان نمیدانست که بسیاری از این احکام برای حکومت بر همان عرب جاهل کفایت میکند نه برای یک جامعه مدرن امروزی؟ به هر حال این مسایل سبب حصول نتیجه دیگری در اقبال شد: مسلمانان شبهقاره هند باید کشوری مستقل و جدا از هندیان برای خود تشکیل دهند. این تنها نشانه یک چیز است: ایشان همه حسنها را در اسلام میدید و دیگر ادیان و مکاتب را انحرافی میدانست. ایشان مسلمانان را تافتههای جدابافتهای میدانست که بر دیگر مردم جهان برتری دارند.
ملتی را رفت چون آیین ز دست
مثل خاک اجزای او از هم شکست
هستی مسلم ز آیین است و بس
باطن دین نبی این است و بس
آن کتاب زنده قرآن حکیم
حکمت او لایزال است و قدیم
گر تو میخواهی مسلمان زیستن
نیست ممکن جز به قرآن زیستن
از نلاوت بر تو حق دارد کتاب
تو از او کامی که میخواهی بیاب
به این اشعار از کلیات اشعار او، که در کتابهای درسی جمهوری اسلامی به کرات تکرار شده، توجه کنید. درست حرفهایی که بنیادگرایان از قم و تهران تا اسلامآباد و کراچی تا قاهره و رباط میزنند، همین فحوا را دارد. به کتابچهای که نواب صفوی درست کرد و برای همه روحانیون فرستاد اگر نگاه شود شباهتهای زیادی بین اشعار اقبال و اصول موردنظر مجنونی چون نوابصفوی ملاحظه میشود.
اقبال لاهوری شاید اگر امروز را پیشبینی میکرد افکار خود را بهشدت تغییر میداد ولی وقتی در سال 1938 درگذشت میراثی از خود بهجای گذاشت بسیار نکبتبار و مایه ادبار. در آن زمان مسلمانان تندرو با عنوان مولانا و مولوی در سراسر هندوستان بهجای کمک به گاندی برای استقلال هندوستان، بر اثر تحریک انگلستان و بهخصوص افرادی چون محمدعلیجناح از یکسو و بهخصوص تاثیرپذیری فراوان از اشعار اقبال درصدد جنگی مذهبی و جدایی کامل از هند بودند. بهعبارتی محمداقباللاهوری پدر معنوی کشوری به نام پاکستان بود و این کشور براساس افکار وی شکل گرفت. یک مساله بسیار مهم اینکه اساس کشور موردنظر اقبال نه ملیت بلکه تنها و تنها دین اسلام است.
خشت اول چون نهد معمار کج
تا ثریا می رود دیوار کج
1-3- محمدعلی جناح چهره مرموز تاریخ معاصر خاورمیانه
محمد علی جناح در25 دسامبر 1876م در کراچی متولد شد ،پدرش تاجر بود وخواهرش" فاطمه"یکی از مبارزان دوران استقلال پاکستان و هندوستان بود، بعد از گذراندن ابتدایی ودبیرستان در سال 1892 وارد دانشگاه لینکلن شد وبعد از چهار سال تحصیل در رشته حقوق وکیلی توانا شد. سخت کوشی و انضباط فکری او صعودش را به مراکز قدرت آسان کرد اودر سال 1905 به طور رسمی وارد سیاست شد. اما باید تحقیق شود که او با انگلیسیها از کی مرتبط شد؟ چرا نخست دنبال یک خودمختاری از انگلستان برای شبهقاره بود؟ و وقتیکه گاندی نظر استقلال از انگلیس را پیش برد، او به یکباره تز تاسیس دو کشور هندو و مسلمان را مطرح کرد؟ آیا جناح عامل انگلستان بود؟ یا مسلمانی متعصب؟ باید کسانی که به اسناد سری سازمان جاسوسی بریتانیا دسترسی دارند به این سوالها پاسخ دهند، فقط به این نکته باید اشاره کرد که جناح در دورهای که از هند به دلیل اختلاف با گاندی رفت، در لندن اقامت کرد و در این چند سال معلوم نیست که با چه کسانی و چه سازمانهایی مربوط شد. همچنین اینکه او در برابر حزب کنگره هند که مظهر استقلالخواهی مردم شبهقاره بود حزب مسلملیگ را تاسیس کرد. حزبی که در تاریخ معاصر پاکستان مهمترین حامی طالبان و تندروان اسلامی و القاعده بودهاست. باید پژوهشگرانی که در کشورهای غربی زندگی میکنند، با توجه به امکاناتی که در اختیارشان است، دنبال ریشههای این کارهای جناح باشند.

نویسنده نمیتواند باور کند که شخصی با پوشیدن بهترین لباسهای غربی و تراشیدن سهتیغ ریش و همچنین همنشینی با مسیحیان نجس انگلیسی و این بتپرستان ملعون هندی عاشق سینهچاک اسلام شود! از زمانی که گاندی این بزرگمرد تاریخ وارد هند شد، جناح بسیار با او کج تابید و همواره علیه او عمل میکرد. آیا این رفتار از کسی که در ظاهر دشمن اشغالگران انگلیسی است، عجیب نیست؟ علیرغم حملاتی که مسلمانان در زمان غزنویان و غوریان به هندوستان بردهبودند، مردم این سرزمین با مسلمانان همزیستی مسالمتآمیزی داشتند. همچنین در این زمان بزرگترین اجتماع مسلمانان از نظر جمعیتی در دنیای آنروز در شبهقاره هند وجودداشت. اینکه این مردمی که بیش از 1000 سال باهم عجین شدهاند را از هم جداکردن چه معنی میتواند داشتهباشد؟ همه بر این نظر متفقند که انگلیسیها همواره دوست داشتند که بین فرقههای مذهبی در هندوستان جنگ و اختلاف برقرار باشد تا به چپاول خود ادامهدهند. آیا این میتواند نشانهای از پیوند جناح با سازمان جاسوسی و امپریالیستی بریتانیای کبیر باشد؟
جناح از مدتها قبل با اقبال لاهوری راجع به تاسیس پاکستان یعنی کشور مستقل مسلمانان صحبت کرده و به نتایجی رسیدهبودند. جناح از سال 1940 بعد از پشت سر نهادن مرحله زمینهسازی افکار عمومی در این راستا بهطورعلنی وارد مرحله رویارویی استدلالی با مخالفان بر سر این مساله شد. مخالفان مانند نهرو خواستار این بودند که یک حکومت دموکرات بر هندوستان حکومت کند و گاندی هم موافق این امر بود تا مبادا هندوستان تجزیه شود و حکومت های مختلف در آن به قدرت برسند اما جناح آرزوی حکومت مستقل اسلامی را داشت. سرانجام جناح لزوم تشکیل پاکستان را در 1940 در سخنرانی معروف خود تدویننمود و درست همان افکار اقباللاهوری را سرلوحه این کشور جدید قرارداد.
به هر حال مرحوم گاندی سعی میکرد با مسالمت و با آرامش بین هندوان و مسلمانان مصالحه برقرار کند و یکپارچگی مردم شبهقاره حفظ کند ولی جناح همواره سعی بر خنثیکردن این تلاشها را داشت. گاندی حتی در روزهای آخری که به استقلال هند نزدیک میشدند به جناح پیشنهاد کرد که او نخستوزیر شود و کابینه خود را از میان هندوان و مسلمانان به صورتی که صلاح میداند انتخاب کند. اما سرانجام اتفاقی که نباید میافتاد رخ داد: یک جنگ بزرگ مذهبی و کشتاری عظیم بین مسلمانان و هندوان. دیگر در این زمان گاندی نتوانست از جدایی جلوگیری کند و با استقلال مسلمانان موافقت کرد. سیاست انگلستان در اینجا بسیار جالب است. در ظاهر کنار نشسته و حاضر به پذیرش حق مردم شبهقاره شدهاست و از سوییدیگر با شبکه گستردهای که در میان آخوندهای هندو، مسلمان و سیک دارد میخواهد در کار گاندی اخلال ایجاد کند. از سویی از توافق هندوان و مسلمانان استقبال میکند ولی وضعیت کشمیر را بین دو کشور جدید مبهم میگذارد. در اینجا سوال مهمی مطرح میشود. آیا انگلستان قصد داشت که تنها از تبدیل هندوستان به قدرتی جهانی جلوگیری کند؟ یا قصد این بود که کشور جدید مسلمان به عنوان استخوان لای زخم در منطقه بماند تا دوباره سبب بازشدن پای انگلستان به منطقه شود؟ اما سوال مهمتر آیا جناح این مسایل را پیشبینی نمیکرد؟ آیا آدم دنیادیده و باسوادی که بهخوبی میتوانست کارهای خود را پیش ببرد، نمیفهمید که با کار خود به مسلمانان هند نهتنها خدمت نمیکند که باعث بدبختی آنها میشود؟
بهنظر نویسنده باید پژوهشی جامع در زندگی محمدعلیجناح صورت گیرد و زوایای تاریک و مبهم زندگی این سیاستمدار مرموز خاورمیانه موردبررسی قرارگیرد.
1-4- تشکیل پاکستان و اساس آن
براساس توافق هندیان و مسلمانان که به تایید "مونتباتن" نایبالسلطنه انگلیسی هند رسیدهبود، کشور جدید مسلمانان دارای دو بخش مجزا بود، بخش غربی شامل مناطق پنجاب، سند، بلوچستان، پیشاور و مناطق هممرز با افغانستان شامل دو منطقه سرحد و وزیرستان موسوم به پاکستانغربی و بخش شرقی شامل سرزمین بنگال موسوم به پاکستانشرقی. براساس این توافق بخش بزرگ هندوان از این سرزمینها به داخل سرزمین جمهوری هندوستان رفتند و مسلمانان زیادی نیز خانه و کاشانه خود را در هند ترک کرده و بهسوی این بهشت موعودی که جناح و اقبال به آنها وعدهدادهبودند، روان شدند. مردمی که سالها با آرامش و دوستی باهم زیستهبودند بهخاطر تنگنظریهای مذهبی باید نهتنها از هم جدا میشدند بلکه باید در برابر هم نیز به زودی صفآرایی میکردند.
اما نام این کشور پاکستان انتخاب شد. انتخاب این نام توسط جناح و یارانش تنها یک مفهوم داشت: "ما مسلمانان پاک بوده و بندگان برگزیده خداییم، پس باید از شما هنود کافر و نجس خود را جدا کنیم؟!" بهعبارتی باید گفت بنیادگرایی اسلامی از همان روز نخست کشور پاکستان دربرگرفت و تحولات باعث بیشترشدن نقش و قدرت آن در پاکستان بهمرور زمان شد.
اما از روز یکم تشکیل پاکستان در سال 1947 مشکل آغاز شد، زیرا برگزیدگانخدا! که در این سرزمین مستقر شدهبودند از جنسهای گوناگون و با عقاید گوناگون و فرهنگهای کامل متفاوت بودند. اگر در میان مردم سند و پنجاب شهرنشینی، تحصیل و فرهنگدوستی رواجی داشت، دربرابر آن در بلوچستان و مناطق قبیلهنشین هممرز با افغانستان بیقانونی و گردنکشی و ملوکالطوایفی و اشتباه بسیار عظیم جناح عدممهار این قبایل در همان روزهای نخستین بود. ازسوییدیگر مردم مسلمان زیادی از شهرهای دیگر هند مانند بیجاپور و گلکندا وارد کشور جدید شدهبودند و بهنوعی غریبه حساب میشدند. اکثریت سنی و اقلیت نیرومند شیعه نیز باهم صفایی نداشتند. از همه بدتر هندوانی که این کشور مسلمان را ترک کردهبودند قبل از ترک آن به بسیاری از تاسیسات صنعتی، کشاورزی و ترابری آسیب بسیار زدهبودند. تازه اینها مشکلات پاکستانغربی بود و پاکستانشرقی و مردم بنگال حکایت دیگری داشتند. مردمی که همواره شکوه میکردند که تمام امکانات در غرب قرار دارد و دولت بین دو بخش اصلی پاکستان تبعیض برقرارمیکند. اگر فردی اندکی بصیرت داشت میفهمید که پیوند بین ایندو بخش دیر یا زود خواهد گسست و سرانجام این اتفاق در 1971 و پس از شکست بزرگ پاکستان از هندوستان رخ داد. در حقیقت سرزمینی با تنوع فراوان قومی و فرهنگی تشکیل شدهبود که اجزای مختلف آن از روز نخست باهم مشکل داشتند، پس تنها برای جلوگیری از فروپاشی این سرزمین باید جنبه مذهبی در میان مردم آن تقویت میشد و به همینجهت جناح از روز نخست بنیادگرایی اسلامی را بهشدت پر و بال داد. اما مساله بسیارمهمی که این روند را تشدید کرد، آغاز نبرد با هندوستان بر سر کشمیر بود.
1-5- مساله کشمیر و تبدیل بنیادگرایی اسلامی به عنوان عاملی برای نبرد با هند
تازمانیکه گاندی بزرگ زنده بود، مسالهای بین هند و پاکستان وجود نداشت. این بزرگمرد تاریخ پس از جدایی این کشور سعی زیادی کرد که از تنشها بین هندوان و مسلمانان کاسته و دوستی و صلح را بهجای دشمنی بنشاند ولی گلولههایی که از درون تپانچه هندویی متعصب شلیک شد نهتنها گاندی که آرامش را از درون شبهقاره با خود برد. همچنین از همان روز نخست انگلیسیها یک مشکل لاینحل بهجا گذاشتهبودند: مساله کشمیر.
سرزمین زیبا و حاصلخیز کشمیر یکی از مناطق استراتژیک شبهقاره هند از قدیم بود و با وجود اینکه بخش بزرگ مردم آن مسلمان بودند، حاضر به اتحاد با کشور نوین پاکستان نشدهبودند و جالب این است که بخش بزرگ آنها هندوستان را به پاکستان ترجیح میدادند. اما جناح به این سادگی دستبردار قضیه نبود. ازسویی اگر ارتش پاکستان به زور وارد کشمیر میشد، این کشور اسلامپناه! موردتمسخر قرارمیگرفت که همان آغاز کار با مسلمانان وارد جنگ شده و کشورهای اسلامی از وی حمایت نمیکردند. همچنین به عنوان متجاوز مطرح میشد و دست هندیان برای برخورد با وی باز میشد، ضمناینکه تنفر زیادی در میان مردم کشمیر از خود ایجاد میکرد. دراینجا جناح برای نخستینبار به منطقه قبایلی پاکستان چشم دوخت. مردم سرکشی که تعصب مذهبی و نادانی فراوانشان بهراحتی به فرصتطلبان امکان میداد که آنها را به هر سو که میخواهند هدایت کنند. از اینجا بهبعد بود که نقش پشتونهای اینسوی خط دیوورند در پاکستان بهشدت تقویت شد. به دستور جناح به این جنگجویان لباس قبایل