بازگشت به خانه  |   فهرست موضوعی مقالات و نام نويسندگان

3 دی 1384 ـ  24  دسامبر 2005

 

اسلام، مدرنیته، سکولاريسم، و نوانديشی دينی

در گفتگو با محسن کديور

متن گفتگوی داريوش سجادی با محسن کديور

(بخش يکم و دوم از برنامهء پنج قسمتی شبکهء تلوزیونی هما)
 

داریوش سجادی: نخستين پرسش خود را مايلم به يکی از مقالات جنابعالی رجوع بدهم که در اکتبر سال 2004 در سمپوزیوم بین المللی «اسلام، جامعه ومدرنیته» در دانشگاه بوروکسل ارائه کردید.  در ابتدا و انتهای آن مقاله روی دو مسئله تاکید خاص شده بود آن هم به اين مضمون که «مدرنیته روندی تدریجی دارد و تحقق آن نیازمند بلوغ به شرایط خاص فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی است و لزومی ندارد این روند در جوامع مختلف، یکسان طی شود و همه جوامع به وضعیت فعلی جوامع اروپائی و آمریکائی برسند. هر جامعه ای حق دارد راه خاص خود را بسوی تجدد بپیماید و از آن مهم تر به تجددی که خود باور دارد برسد». در انتهای همین مقاله جنابعالی مجدداً روی همین محور تاکید کرده و فرموده ايد:  «نمی توان از نظر دور داشت که مدرنیته محقق در غرب سکولار بوده اما آیا لازم است جوامع اسلامی نیز در تجربه خود عیناً راه اروپا و آمریکا را بپیمایند؟ مواجه انتقادی با مدرنیته به جای انحلال در مدرنیته اقتضا می کند که روشنفکران مسلمان بر این مهم تاکید کنند که ... آنها هم خود را عمیقاً مسلمان می دانند و هم کاملاً مدرن. هر چند مدرن به سبک خودشان». در همین راستا آقای محمد خاتمی طی سخنرانی که آبان ماه گذشته در برلین داشتند به مطلبی اشاره کردند که تقریباً نزدیک به مضامين مطروحه توسط جنابعالی بود، به این معنا که: «سکولاریزم تجربهء فرهنگ و تمدن غرب است و مختص آن است در نتیجه تعميم آن به حوزه های فاقد تجربیات فرهنگی مشابه، کاری نادرست است». حال مايلم پيش از آنکه وارد بحث مدرنیته بومی شویم، ابتدئاً تکليف خود را با مدرنيته و شاخصه های آن روشن کنيم.  اساساً مدرنیته غربی را با چه شاخصه هائی باید تعریف کرد و آيا اسلام از مبانی مشترک يا متضاد با اين مدرنيته برخوردار است؟

محسن کدیور:  در بحث مدرنیته، یا به اصطلاح خودمان تجدد، و نسبت آن با سنت ایرانی یا سنت اسلامی کوشش های فراوانی صورت گرفته. حداقل صد سالی است که ما شاهد مقایسه فرهنگ ایرانی از یک طرف و فرهنگ اسلامی از طرف دیگر با مسئله تجدد هستیم. دغدغه اصلی همه پیشگامان این مباحث این بوده که ما می خواهیم ایرانی و مسلمان بمانیم و در عین حال می خواهیم فرزند زمانه خود بوده و دنیای مدرن را هم لمس و يا بتعبيری گزینش کنیم.  طی اين صد سال شاهد نظرات مختلف و حتی متضادی در اين زمينه بوديم تا جائی که عده ای قائل به پذيرش مطلق اقتضائات دنيای جديد با پشت کردن به سنت های بومی و دينی خود بودند و پاره ای ديگر از متفکرین خلاف آن را باور داشتند. اما اساساً آيا ما حق داریم کلمه «غربی» را به مدرنیته اضافه کنیم؟ در این قسمت هم اتفاق نظر نیست. بسیاری گمان شان بر این است که مدرنیته اساساً غربی است. یعنی مدرنيته را صرفاً آن واقعیتی می دانند که طی شش قرن اخیر در دنیای مغرب زمین اتفاق افتاده و هر کسی هم بخواهد مدرن شود چاره ای ندارد جز آنکه غربی شود.  متفکرین مختلف مبانی چنين مدرنيته ای را هم از زوایای مختلف مطرح کردند.  از جمله جامعه شناسی در غرب بنام «ایدنز» به طور خلاصه شاخصه های اصلی مدرنيته را در سه محور زير خلاصه کرده:
ـ برخورداری انسان از اصالت.
ـ محوریت اقتصاد با تکيه بر عقلانیت ابزاری که خودش را در صنعت و اقتصاد مبتنی بر بازارنشان می دهد.
ـ دمکراسی بعنوان جلوه سیاسی «ملت ـ دولت» (NATION STATE)
به هر حال مدرنيته مورد نظر برخوردار از شش قرن سابقه است که می توان اين مقطع تاريخی را به چهار مرحله تقسیم کنيم.  آغاز مدرنيته را می توانيم از قرن چهارده میلادی که سرآغاز جنبش رنسانس در غرب بود، محسوب کنيم. مرحله دوم رفرم مذهبی است که در جنبش اصلاح دینی قرن شانزده خود را نشان داد. مرحله سوم عصر روشنگری است که از اواخر قرن هفده آغاز می شود و بالاخره انقلاب صنعتی که از نیمه دوم قرن هجده آغاز می شود.  مدرنيته مجموع تحولات بوقوع پيوسته در اين چهار مرحله است که در اروپا اتفاق افتاد. مشخص است که برای تحقق این چهار مرحله زمینه های مختلف اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی لازم بوده و بدون آن زمینه ها رسیدن به این نتايج، ناممکن بوده. بنابراین هر جامعه ای که می خواهد این تجربه را پشت سر بگذارد بعید است بدون اینکه آن پایه ها را محقق کند به آن نتايج برسد. دشواری جوامعی از قبیل جامعه ما این است که فاقد آن زمینه هاست و طبیعی است که محروم از آن نتايج خواهد بود.
اما در مورد وجوه اشتراک مدرنيسم با اسلام بايد اين پرسش را مطرح کرد که مراد از اسلام در مقایسه با مدرنیته چه می تواند باشد؟ آیا اسلام یک حقیقت از پیش تعیین شده و موجود است که ما می خواهیم آن را با مدرنتیه و یا تجدد مقایسه کنیم. به عبارت دقیق تر آیا در جهان اسلام ما با یک پدیده تاریخی به پایان رسیده مواجه هستیم و یا اینکه پدیده ای است که سری در گذشته و کالبدی در حال دارد و یا جهتی به سوی آینده؟ این دو تلقی کاملاً با هم متفاوت است. اگر منظور ما اسلام تاریخی باشد یعنی اسلامی که همه ابعاد آن در گذشته محقق شده و دیگر هیچ جائی برای نواندیشی در آن باقی نیست. در این صورت به سادگی می توانیم پاسخ دهیم که چنین پدیده ای با تجدد و یا مدرنیته سازگاری ندارد. به عبارت دقيق تر اسلام تاريخی با مدرنيته ناسازگار است.  اما اگر آمدیم و گفتیم آن دینی که ما داریم از آن سخن می گوئیم برخوردار از ریشه هائی الهی است و از دید مسلمانان ریشه های وحیانی دارد اما به زبان گذشتگان جای اجتهاد علما، و به زبان امروزی جای قرائت های جدید از همین دین، باقی است در این صورت می توانیم از وجوه اشتراک تجدد با اسلام سخن بگوئیم.
اما آنچه که من بدنبال آن هستم مقایسه تجدد و اسلام نیست. چون در هر دو سو ابهام مشاهده می شود. سوال من سوال دقیق تری است و آن اينکه آیا می توان مسلمان بود و در عین حال مدرن؟ به عبارتی دیگر می خواهم ببينم به عنوان فردی که در این زمان زندگی می کند و با دو پدیده مختلف مواجه است، چگونه برخورد کند؟ یک پدیده مربوط به این زمان که در جامعه دیگری اتفاق افتاده و نکات مثبت فراوانی هم در آن مشاهده می شود که البته خالی از نکات منفی هم نیست. از سوی دیگر با یک فرهنگ و تمدن و سنتی به نام دین اسلام مواجه هستيم که در این امر دوم هم نکات مثبت فراوانی وجود دارد، در عین اینکه از بعد تاریخی خالی از ضعف هم نیست. وقتی این دو پدیده را با هم مقایسه می کنیم به این نتیجه می رسیم که چاره ای نیست جز گزینش کردن. یعنی نه می شود مدرنیته را دربست قبول کرد (مرادم از مدرنیته تجربه ای است که در غرب اتفاق افتاده) و همچنانکه نمی شود اسلام تاریخی را دربست پذیرفت.  منظورم از اسلام تاريخی یعنی دینی که در میان ما مسلمانان تحقق خارجی دارد و نه لزوماً دینی که در نزد خداوند بوده یا آنچه که پیامبر در ذهن و ضمیر داشته. به هر حال در هر دو سو نیاز به گزینش است.
وقتی گزینش مطرح شد یعنی پاره هائی از آن امر گرفته و پاره هائی رها می شود. اگر ما آمادگی و شجاعت چنین گزینشی را داریم آنوقت می توان دم از سازگاری بين اين دو زد.  در گزینش از مدرنيته که اتفاقاً ساده تر از گزینش دوم هم نیست، ما بايد در موضع قدرتی قرار گرفته باشیم تا بتوانيم هم زمان نکات قوت و ضعف این پدیده محقق در غرب را شناسائی کنيم. بتعبير ديگری بايد بتوانيم نقادی مدرنيته کنيم.  يعنی در عین اینکه فرض کنید صنعت آنرا ارج می نهیم و از آن استفاده می کنیم دغدغه معنویت را هم در این فضای صنعتی از یاد نمی بریم و می پرسیم:  آیا آن صفا و صمیمیت انسانی در این فضا بیشتر شده یا کمتر؟ برای حفظ معنویت در این دوران مدرن چه باید کرد؟
اما از جنبه دوم یعنی گزینش در اسلام تاریخی در میان دینداران دشواری هائی وجود دارد. ريشه چنين دشواری هائی باز می گردد به اينکه مومنان از جمله مسلمانان همه آنچه را که از اسلام در دست دارند اعم از وحی و احاديث و سنت های پیغمبر و همین طور آنچه که ساخته و پرداخته ذهنیت عالمان مسلمان و فقیهان و متکلمان و مفسران است، همه اینها را اجمالاً ثابت و مقدس می پندارند. لذا در چنين مجموعه مقدسی امکان تشکيک يا گزينش تعليق به محال است. مگر آنکه به خود جرات داده و در قدر و قیمت این موارد تردید کنيم و بگوئيم آنچه را که انتصابش با خداوند قطعی است به عنوان اینکه حکم ثابت و دائمی برای همه زمانها باشد، می پذیریم. اما چه بسا در احکام الهی حتی همان احکامی که یقیناً وحی است احکامی یافت شود که مختص زمان خاصی باشد. یعنی خداوند از ابتدا آنرا برای همیشه نفرستاده.

بعنوان مثال موردی چون قضيه قبله نخست مسلمانان را می توان مطرح کرد.  می دانيد که قبله مسلمانان در صدر اسلام برای زمان کوتاهی، بیت المقدس بود. اما این حکم که که حکم قطعی اسلام هم بوده و هيچ تاريخی هم نداشت، مشاهده کرديم که بعداً نفی شد. حال آیا امکان ندارد در میان احکام ديگر نيز موردی از این قبیل وجود نداشته باشد؟ يا احکامی که منصوب به پیامبر است، آیا همه آن احکام متوجه تماميت تاریخ بوده و یا آنکه ایشان برای تدبیر مدینه خود نیز موظف به وضع احکام بوده اند. از همه مهمتر بخش احکام دینی است، یعنی آنچه که ساخته و پرداخته ذهن عالمان مسلمان است. عالمان دين قطعاً فرزند زمانه خود بوده اند و برای حل مشکلات دوران خود چاره اندیشی های دینی کرده اند. حال آيا ما بايد اين گونه احکام را به عنوان احکام جاودانه دینی فرض کنیم؟
در مجموع می خواهم بگويم که در برخورد ميان اسلام و مدرنيته بايد دست به گزينش گری بزنيم و وقتی این گزینش گری پیش آمد، پاره هائی از دین را که پيش از اين می پنداشته ایم احکام ثابت دینی است و با اجتهاد جدید و بازاندیشی به این نتیجه رسیدیم که چنین نیست، اینها را به کناری می نهیم.  از آن سمت هم آن پاره هائی از مدرنیته که احساس می کنیم امکان تامين معنویت دینی ما را ندارد، آنها را هم به کناری می نهیم.  می خواهم بگويم می توانیم از هر دو بخش هائی را بگیریم و هم مسلمان بمانیم و هم مدرن باشیم.


داریوش سجادی:  شما در ابتدای صحبت خود الصاق پسوند غربی برای مدرنيته را قابل مناقشه دانستيد. اجازه می خواهم با این دیدگاه مخالفت کنم.  چرا که تصور نمی کنید مدرنیته ای که ما در مجموعه جغرافیای غرب مشاهده کرده و می کنيم، صرفاً واکنشی به عصر اسکولاستیک در قرون وسطی بود؟ عصری که کلیسا حاکمیت بلامنازع بر مقدرات جامعه داشت. شما در صحبت هايتان به سه شاخصه مدرنيته بنقل از «ايدنز» اشاره کرديد، اما شاخصه های ديگری هم برای مدرنيته تعريف کرده اند از جمله تفرد و اصالت انسان، عقلگرائی و اصالت لذت و سکولاریزم یا گیتی گرایی.  آیا در نگاه به مبانی مدرنیته نمی توانیم برای سه مؤلفه که خود را بیش از دیگر مولفه ها به جامعه و مبانی و فلسفه سیاسی مدرنيته تحمیل می کنند، حساب بيشتری باز کنيم؟ شخصاً بر اين باورم که این سه عامل عبارتند از اصالت انسان (يا همان  HUMANISM) و گیتی گرائی (يا  SECULARISM) و بالاخره سکس سالاری (يا سکشوآلیزم SEXUALISM ) . آنگاه، اگر می پذیریم مدرنیته یک واکنش بود به کُنش های عصر اسکولاستیک، موظفيم تا آن عصر را بيشتر مورد تحلیل قرار دهیم.  

به همين منظور پاره ای از انديشمندان بروز اصالت انسان در جهان مدرن را پاسخی به مناسبات خدايگان ـ بنده ای تلقی کرده اند که از دل آموزه های دينی کليسای قرون وسطی برمی خاست. به عبارت ديگر ما در عصر اسکولاستيک شاهد وجود خدائی قاهر و انسان مقهور هستيم. یعنی خدای موجود در عصر اصحاب مدرسه، خدائی است که بر کلیه مقدرات بنده ناظر و حاکم است و بنده مقهور آن خداست و کلیه مقدراتش از قبل تبیین و تدوين شده. بنابراین هیومنیزمی که امروز در مدرنيته می بينيم را بايد پاسخ يا واکنشی فرض کنيم به آن خدای قاهر. اینبار انسان برخاسته از دل مدرنيته با نفی چنین خدائی قاهر و با نفی چنين مقهوريتی در مقابل آن خداوند، بر روی پاهای خودش می ایستد واعتماد به نفس پیدا می کند.  

همچنانکه صاحب نظرانی سکولاریزم را هم واکنش به آخرت گرایی مزمن دوران قرون وسطی تلقی کرده اند.  آخرت گرائی که نگاهی پرمذمت به دنیا داشت و اساساً دنیا را دار معصيت و گناه می دانست و انسان را نيز گناه کار ذاتی معرفی می کرد که يگانه رسالت وی رنج کشيدن و بتعبيری مازوخيزم اقتصادی در طول حيات دنيوی بود تا بدينوسيله بتواند خود را رستگار و منزه نمايد. طبعاً از دل چنین تفکر افراط گرايانه ای می توان و بايد سکولاریزم را به عنوان یک واکنش چشم انتظار بود.  سکولاريسمی که نه تنها دنیا را مذموم نمی بیند بلکه از سر شوق مايل به بهره برداری و برخورداری هر چه بيشتر از اين دنياست تا جائی که مکتب اصالت لذت هم از دل چنين سکولاريسمی خلق می شود.
سکشوآلیزم در جهان مدرن را نيز بر همين قياس می توان کاويد. اينکه در قرون وسطی شاهد کلیسائی هستيم که مدعی پیامبری است که نه مادرش آميزش جنسی با مردی داشته و نه پيامبرش تن به ازدواج با هيچ زنی را داده، طبعاً تبعات و فهم چنین رويه ای در کلیسا منجر به مذموميت سکس و آميزش جنسی خواهد شد.تبعاتی که منجر به بروز پديده ای در انديشه دين ورزانه مسيحيت کاتوليک شد تحت عنوان کشيش و راهبه که هر دو ايشان اصلی ترين عبادت خود را پرهيز از ازدواج قرار دادند. چرا که نگاه ايشان به سکس نگاه مذمومی است. اينکه می بينيم در جهان مدرن سکس اگر چه حرف اصلی نيست اما يکی از حرف های اصلی است! اين را می توان و بايد به حساب واکنش غريضی و اجتناب ناپذير نگاه مذمومانه کليسای قرون وسطی به سکس تلقی کرد.
حال در يک مقايسه تطبيقی بين اسلام و مدرنيته می توانيم از اين سه حيث بين اين دو قضاوت کنيم. بعبارتی، وقتی این سه مورد را با مبانی اسلام مقایسه می کنیم اتفاقاً می بينيم کليسای قرون وسطی در تضاد کامل با انديشه اسلامی است. یعنی هر اندازه در تفکر قرون وسطی ما شاهد انسان مقهور و خدائی قاهر هستيم، در اسلام ذاتی، نه تنها فاقد چنین خدائی هستيم. بلکه شاهد خدای واحدی هستيم که همه انسان ها را به صفت آنکه از خاستگاهی واحد و يکسانند برابر فرض کرده و همان انسان را خلیفة الله در زمين معرفی می کند. همچنانکه در اسلام ذاتی اساساً با سکولاریزم يا همان گيتی گرائی چندان مشکلی ندارد. کما اینکه در آموزه های دينی خود تاکيد می کند که دنیا مزرعه آخرت مومنين است همچنانکه پيامبرش خود در مقام یک انسان فعالیت اقتصادی و تجاری دارد و هرگز دنیا را مذموم تلقی نکرده. در سکس و مناسبات سکشوال هم بخوبی شاهد بوديم که رسول الله بر خلاف عیسای مسيح، تن به ازدواج هم می دهد اتفاقاً تعدد ازدواج هم داشته.
مجموعاً با توجه به اين مبانی می توان مدرنيته موجود در غرب را واکنشی به جغرافیای قرون وسطی دانست که الزاماً مباينتی با اسلام ذاتی ندارد؟


محسن کدیور:  سه موردی را که اشاره کردید در مدرنیته محقق در غرب مشاهده می شود. اصولاً آنچه که شما به آن اشاره کردید مبنی بر اينکه مدرنیته جغرافیا دارد یا خير؟ و آن عباراتی را که جنابعالی از مقاله من قرائت کرديد در مجموع ما را به اين نتيجه می رساند که مدرن شدن لزوماً بمعنای غربی شدن نيست. می توانیم مدرن شویم اما شرقی بمانیم. این نکته خیلی مهمی است و اینکه تجربهء مدرنيته در غرب آن سه شاخصه ای را که شما اشاره کرديد را داشته، حرف صحیحی است. این سه شاخص در حقیقت عکس العملی در مقابل افراط های فراوان ارباب کلیسا بوده. اما آیا آن سه شاخصه در اسلام هم امکان تحقق دارد؟
یعنی می توان مسلمان بود و اومانیسم؟ در این مورد ما متفکری داریم مانند مرحوم دکتر شریعتی که از «اومانیسم اسلامی» نام برده و کوشش کرده این دو را به هم نزدیک کند. در واژه اصالت انسان باید تامل دوباره ای کرد چرا که به نظر می رسد در هر دینی از جمله اسلام اصالت با خداوند است. اما معنایش این نیست که اگر اصالت با خداوند است، اصالت با نمایندگان خاص خدا یعنی علما و روحانیون هم هست. اسلام تسلیم به خدا بودن است. مسلمان وقتی ایمان می آورد یعنی خود را تسلیم خدای جهان می کند و کوشش می کند به جایی برسد که فانی در او شود. به این ترتیب این با اومانیسمی که در فرهنگ غرب شناخته شده چندان سازگار نیست. اما معنایش هم این نیست که انسان در این مکتب هیچ اصالتی ندارد. دشواری بر سر این است که ما نه اومانیسم را درست تعریف می کنیم و نه شان انسان در اسلام را هم درست تعبیر می کنيم و آن وقت دم از ناسازگازی بين اسلام و مدرنيته می زنيم. اگر مراد از اومانیسم این است که انسان محور قرار بگیرد و هیچ اراده قاهری در او وجود نداشته باشد و عقل خود بنیاد انسان مرجع باور تمامی مسائل باشد مشخص است که اسلام این اندیشه را نمی تواند بپذیرد. اگر چه در همین دین، کرامت انسان سرلوحه همه تعالیم است. یا همانطور که شما اشاره کردید نوع انسان و نه لزوماً انسان خاص خلیفه خداوند در روی زمین است. وقتی می خواهیم از این نسبت سنجی ها بگوئیم باید دو طرف را کاملاً مشخص کنیم.
در مورد سکولاریزم هم اتفاق نظری در تعریف وجود ندارد.  سکولاریزم به يک معنا یعنی فرآیند تقلیل نقش دین در زندگی انسان. می شود گفت این جامع ترین تعریفی است که از مجموعه دیدگاه های مختلف در مورد سکولاريسم وجود دارد. اما اگر منظور از سکولاريسم این باشد که بین کارکرد دولت و کارکرد کلیسا تفاوت گذاشته شود و اینها دو نهاد مختلف با دوکارکرد مختلف باشد، تردیدی نیست که از این زاویه می توانیم بگوییم اسلام از نوعی اندیشه سکولار طرفداری کرده.

یا در مورد سکس و مسائل جنسی نيز به همین ترتیب.  اگر ما قضاوت انسان را در دوری از مسئله جنسیت بگذاریم و فکر بکنیم هر نوع رابطه جنسی کار شیطانی و شومی است، بی تردید اسلام این را نمی پذیرد. ما صاحب دينی هستيم که پیامبرش می گوید من از دنیای شما نماز و عطر و زن را پذیرفتم و به اين تعبير اسلام به اندیشهء کلیسائی علامت ضربدر و بطلان کشیده. لذا به این اعتبار اسلام رگه های مثبتی نسبت به مدرنیته دارد. اما اینکه فکر کنیم همه آنچه که در غرب پذیرفته شده، اسلام نيز پذیرفته، قطعاً اینطور نیست.


***

 

داریوش سجادی: جناب آقای کديور؛ جنابعالی در خصوص تعریف مدرنیته و شاخصه های مدرنیته و مبانی اشتراک و افتراق مدرنیته با اسلام نکاتی را مطرح فرمودید و سه شاخصه اصلی را برای مدرنیته تعريف کرديد، شامل:  انسان محوری، تولید صنعتی در کنار شیوه دموکراتیک حکومت. همچنين تاکید داشتيد برای رسیدن به مدرنیته پیش نیاز لازم است و اسلام تاریخی را از نظر محتوی بی تناسب با مدرنیته خوانديد.  همچنانکه اسلام با قرائت نوین و نواندیشانه را برخوردار از نقاط اشتراک با مدرنیته دانسته و مجموعاً تاکیدتان بر روی نوع قرائت نو اندیشانه از اسلام بود که بر اساس این نوع قرائت، قاری توان آن را می يابد تا با مدرنیته به مباينت هائی برسد.  اما پرسشی که از جلسه قبل می تواند مطرح شود آن است که، جنابعالی تعریفی از سکولاریزم ارائه کرديد به این مضمون که سکولاریزم فرآیند تقلیل نقش دین در زندگی انسان است. حال مايلم بپرسم که اساساً مرزهای این تقلیل کجاست؟ يا اينکه دین تا چه اندازه نقش در زندگی انسان سکولار دارد؟ ظاهراً تجربه غرب نشان می دهد سکولاریزم به زیباترین شکل ممکن دین را در دل نظام اجتماعی خود دفن کرده و دين دیگر کمترین نقشی در آموزه ها و رفتارهای شخصی ندارد.


محسن کدیور: نسبت اسلام و مدرنیته یکی از مباحث جدی روزگار ماست. من پيشتر بر روی این نکته انگشت نهادم که اگر می خواهیم در دنیای معاصر هم دیندار بمانيم و هم مدرن باشیم، چاره ای نداریم جز آنکه در هر دو سو دست به گزینش بزنیم. به این معنا که در اسلام تاریخی قطعاً می توانیم عوامل متعددی پیدا کنیم که برای زندگی در دنیای معاصر مفيد باشد. اما اين هرگز به این معنا نیست که قرائت تاریخی از اسلام لزوماً می تواند در این دنیا به دینداران زندگی موفق و روزآمدی را ارائه کند. ما از یک سو چاره ای جز قرائت نو اندیشانه و به روز از اسلام نداریم و از سوی دیگر بین فاکتورهای مختلف مدرنیته ای که در غرب محقق شده نيز چاره ای جز گزینش نداریم.  ما نمی توانیم همه عوامل مدرنيته را بپذیریم و در عین حال هم نمی توانیم همه آن موارد را به کناری گذاشته و مهر بطلان بر پیشانی آن بزنيم.  این گزینش خردمندانه قطعاً منطق خاص خودش را می طلبد. متفکران فراوانی در سدهء اخیر، چه در ایران و چه در خارج از ایران، دست به این گزینش زده اند. البته نمی توانیم بگوئیم کوشش همه آنها درست بوده. همچنان که خودمان نيز نمی توانیم از کوشش غافل بمانیم و چاره ای جزء نقد همین کوشش های در میانه راه نداریم.
یکی از نکاتی که در نسبت سنجی ميان اسلام و مدرنیته قطعاً مطرح می شود، مسئله سکولاریته است به اين معنا که در فرآیند مدرن شدن جامعه اسلامی آیا لازم است سکولاريسم را هم بپذیریم؟ بی شک دوستان به فرق سکولاریته و سکولاریسم توجه دارند. تفاوت اینکه ما از پدیده سکولاریته یک مکتب بسازیم یا با یک نگاه جامعه شناسانه فرآیندی را در حوزهء تحولات اجتماعی به رسمیت بشناسیم. قطعاً این دو با هم مرتبط هستند. پيشتر، سکولاریسم را فرآیند تقلیل نقش دین بر زندگی انسان معنی کردم. این را از این جهت مهم دانستم چون در جامعه ما به غلط سکولاريسم صرفاً نوعی تفکیک کارکرد دین در دولت معنا می شود.  البته این بخش از معنای سکولاريسم مهم است اما همهء معنای آن نيست. ممکن است ما به این تفکیک کارکردی قائل باشیم ولی لزوماً به همه لوازم سکولاریسم پایبند نباشیم.
سوال کردید مرز این تقلیل تا کجاست؟ یعنی سکولاريسم تا کجا پیش می رود؟ من فکر می کنم هیچ حد یقفی نداشته باشد. بی شک کسانی که دل خوشی از دین ندارند یا اینکه دین را متعلق به دوران تاریخی می دانند و به عبارتی بهتر، دوران تاریخی دين را به سر آمده، می دانند، جایگاهی هم برای آن در جهان مدرن قائل نیستند و معتقدند زمانی مدرنیته به بلوغ می رسد که دیگر هیچ جائی در جامعه برای دین باقی نماند. اما در همین جوامع فعلی چه جوامع آفریقائی و چه آسیائی و اروپائی و یا آمریکائی مشاهده می کنیم که دين هنوز زنده است. البته دين همه نقش هائی که در گذشته داشت را امروز ندارد.
ما می توانیم این نقش ها را به نقش های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، حقوقی و فرهنگی تفکيک کنيم. در جوامع جدیدغالباً نقش دین در حوزهء قدرت سیاسی بسیار کاهش پیدا کرده، لذا می توانیم بگوئیم در بخشی از جوامع غربی، نقش دين به پایین ترین حد خود رسیده. در بسیاری از این جوامع می بینیم دين منبع حقوق شمرده نمی شود. يعنی وقتی می خواهند قانونی وضع کنند دغدغه آن را ندارند که این قانون نسبتی با حرمت های شرعی دین آن جامعه دارد یا ندارد.  اما در همین جوامع هم می بینیم دين هنوز در فرهنگ شان نقش ایفا می کند. اگر این نقش وجود نداشت برای مثال در همان جامعه ای که شما در آن زندگی می کنید (آمريکا) رئیس جمهور آن کشور برای کسب رای بيشتر، خودش را حداقل متظاهر به دین نشان نمی داد. معنای این سخن این است که دین در آن جامعه هنوز نقش دارد. افرادی در آن جامعه هستند که معتقدند اگر دیندار باشند و یا به آموزه های دینی توجه بیشتری پیدا کنند، سعادت بیشتری نصیب حالشان خواهد شد.
البته در بین جوامع آمریکائی و اروپائی، کارکرد دین تفاوت های زیادی وجود دارد. در جوامع اروپائی نقش کمتری برای دین نسبت به جوامع آمریکایی قائل هستند. این نقش قطعاً در جوامع آسیائی بخصوص در حوزه های فرهنگی برجسته تر است. من فکر می کنم بین