|
|
|||
|
نقل مطالب اين ترجمه تنها با ذکر مأخذ مجاز است
|
زندگينامهء مصطفی کمال ـ آتا تورک بخش دوم ـ جنگ استقلال فصل بيستم: آغاز مبارزه قسمت نخست
مصطفی کمال هنگامی دوران حساس زندگی خود و کشورش را آغاز می کرد که مردی سی و هشت ساله، سرد و گرم روزگار چشيده و به خود مطمئن بود و مبارزی محسوب می شد که لياقت های خويش را، به عنوان يک سرباز، در چهارده سال خدمت سخت به اثبات رسانده بود. و حال زمان آن فرا رسيده بود تا توانائی خود را به عنوان يک سياستمدار و يک دولتمرد نيز به آزمون بگذارد. اين همان چالشی بود که در تمام آن همه سال های سخت سرخوردگی در انتظارش بوده و اکنون روشن و خيره سر روبروی او ايستاده بود. اندک زمانی بود که کمال تنومندتر می نمود، صورتش پر و پيمان شده اما، در عين حال، بر آن خطوطی ظاهر شده بود. موها و سبيلش کمرنگ تر بنظر می رسيدند اما پوستش روشن، و نگاهش پر از آگاه بود و حرکات سريع جوانی اش هنوز با او بود. در ظاهر، او، با چهرهء مشخص و قامت بلند اش در لباس نظامی، جلوه ای خاص داشت. و در درون او نيز بعدی ديگر از فردانيت پرورده شده بود که در ضربآهنگ رفتارش منعکس بود و همراه با رشد خود او را از اطرافيانش مشخص می کرد. عجيب آن بود که با وجود لاغری اندام از بقيه درشت تر می نمود؛ و در عين کندی در راه رفتن از بقيه سريع تر به نظر می رسيد. پوست روشن، گونه های برجسته، دستان بلند زنانه با انگشت هايي کشيده و حرکات دائما در حال تغيير او را از بقيهء مردمان متفاوت می کرد. اما بالاتر از همهء اين ها چشمان او بود ـ رنگ پريده، خيره، و بدون پلک زدن ـ که در آن شخصيت کمال موج می زد. اين چشمان، در زير پيشانی پهن و ابروانی که همچون دو سبيل به سوی بالا حلقه زده بودند، نوری سرد و مبارزه جويانه را در خود داشتند و خيره و مشاهده گر، متفکر و ارزياب، مراقب همه چيز، گويي پايين و بالا و پيش و پس را يک جا می ديدند. او با اين چشمانی، و نيز با سر بزرگ و عضلات محکمش، همچون ببری بی آرام می نمود. به زبان نظامی می توان او را چنين وصف کرد که سختی و سردی را يک جا در خود داشت و تنش عصبی شديد درونش او را تبديل به فنری فشرده کرده بود که آماده برجهيدن است. با اين همه، انعطاف پذيری پولاد هم با او بود. در سرآغاز مبارزه ای ملی، که همهء دوستان کمال فکر و ذکر خود را معطوف آن کرده بودند، ابعاد فوق العادهء شخصيت کمال درست همان چيزی بود که آنها بدان احتياج داشتند. او در فکر هميشه يک قدم جلوتر از آنها بود و، در عمل، يک درجه از آن ها مصمم تر اقدام می کرد. يعنی واجد همان کيفياتی از رهبری بود که بقيه فاقد آن بودند. «رئوف»، مردی اصولی بود اما با قدرت تخيلی ضعيف؛ «کاظم کارابکير» وفادار اما بی انعطاف بود، و «رفعت» شجاع اما بی کله می نمود. «علی فواد» هم پر کار اما فاقد ذهنی تحليل گر بود. همهء آنان سربازانی میهن دوست و آمادهء عمل و صاحب هوش و فکر بودند اما در بين آنها تنها کمال بود که درون و بيرون همه چيز را می ديد، عقل را با اشراف و فی البداهگی در هم می آميخت و سرسختی، انرژی و بالاتر از همه اراده ای آهنين داشت. اين صفات همهء آن مواد لازمی بود که همگی، برای رساندن اين ماجراجويي پر خطر به پايانی خوش، بدان نيازمند بودند. او، با باريک بينی خاصی که به نوعی غيب گويي نزديک می شد، هدف نهايي را به روشنی می ديد و قدم های لازم برای رسيدن به آن هدف را می شناخت و، با اشرافی که بر روانشناسی شخصی دوست و دشمن داشت، موانع را ـ چه سياسی و چه نظامی ـ تشخصيص می داد و برای رفع آن ها ترفندهای گوناگونی را طراحی می کرد. بعد واقع گرای شخصيت او می دانست که مبارزه ای طولانی در راه است که مراحل آن را بايد با صبوری تمام برنامه ريزی کرد. او، بی آنکه اين مراحل را از پيش توضيح دهد به روند دقيق زمان بندی وابسته به شرايط و حال و هوای هر مرحله آگاهی داشت. در عين حال، بعد روشنفکر شخصيت او می دانست که اين مبارزه تنها به زور اسلحه به پيروزی نمی رسد؛ بلکه آنچه مهم است فکر بنيادی اين مبارزه است که بايد در اذهان مردمان کاشته شده و پرورش يابد. انجام همهء اين کارها نيازمند به تمرکزی شديد و اراده ای مافوق انسانی بود که تنها کمال آن ها را در وجود خود داشت. روحيه ای که آتشخانهء اين مجموعه از ويژگی های شخصيتی محسوب می شد از جاه طلبی تب زده ای سرچشمه می گرفت که همه چيز را تحت الشعاع خود قرار می داد؛ اما اين جاه طلبی در وجود انسان ميهن دوستی خانه کرده بود که تنها به منافع کشورش می انديشيد. قدرت به خاطر قدرت و به خاطر شکوه و جلالش برای کمال اهميتی نداشت و او آن را تنها برای تحقق افکار ريشه دار و سازندهء خود، در راستای ايجاد سرزمين آيندهء ترک ها می طلبيد. از لحاظ انسانی می توان گفت که کمال مردی بود در طبيعت خود محروم از عشق. او مردم را درک می کرد اما دوستشان نمی داشت. وقت کمی برای زنان داشت و به آنها تنها همچون استراحتی در ميان مشغله ها می نگريست. از بودن با دوستان خود لذت می برد و به کسانی که به نظر می رسيد قصد رقابت با او را ندارند، يعنی آدم هايي مثل برادران قديمی نظامی اش و افسران جديدی که با او همراه شده بودند، وفادار بود. اما در برابر همقدان و کسانی که احتمال می رفت در آينده هم قد او شوند در رفتارش همواره نوعی احتياط مشاهده می شد. در مورد همکاران جديدش اين احتياط از آن خاطر در رفتار او چيرگی می يافت که حس می کرد آنها واجد بعدی اضافی هستند که او خود فاقد آن است، بعدی که کمتر از ديگر ابعاد شخصيتی خود او قابل توضيح بود. سر چشمهء اين بعد زمينه های گوناگون اجتماعی بود که آنها از آن برخاسته بودند. رئوف از نژاد قفقازی بود، علی فواد به خانواده ای نظامی تعلق داشت که چندين نسل محترمانه زيسته بودند، پدران رفعت زمينداران بزرگ و مستقلی بودند که در درهء دانوب می زيستند؛ همهء آن ها در اصطلاح انگليس ها جنتلمن بوده و منزلت اجتماعی خود را از راه توارث بدست آورده بودند و اين امر به آنها نوعی يک پارچگی آسان را ارزانی می داشت که زايندهء طبيعی رهبران محسوب می شود. کمال با وجود همهء نازک کاری هايي که لبه های تيز شخصيتش را هموار کرده بودند از خانوادهء متوسط الحال و بی اهميتی می آمد. او خود بر اين نکته وقوف کامل داشت. اما او، به جای اين که ريشه های عوامانه خود را پنهان کند، از آن ها برای شوک دادن و اعمال کردن شخصيت و نيروی خود استفاده کرده و در نتيجه ديگرانی را که دارای امتيازات اجتماعی فراتر از او بودند خلع سلاح می کرد. اطرافيانش هم بيش از آن که به او عشق بورزند بديدهء احترام در او می نگريستند. رئوف، با شخصيت آرمان گرای خود، کمال را مرد مناسب آنزمان و نه لزوماً آينده می ديد. علی فواد، مرد سخت و کم توجه به اصول سياسی، کمال را مرد عمل و همرزمی قديمی می دانست. رفعت که توانايي های او را تحسين می کرد نسبت به انگيزه های او مشکوک بود و به همين جهت کمتر از بقيه با او رفتار احترام آميز داشت. با اين همه آنها در يک امر متحد بودند و آن اين که عشقی عميق و واقعی نسبت به ميهن خود داشتند. در کمال عشق به ميهن ناشی از غروری بود که نسبت به سرنوشت آن از کودکی در او شکل گرفته بود و احساس شرمی که ديدن سقوط آشکار آن به دست رهبران فاسد و بيگانان در او بوجود می آورد. اين حس ريشه در نوعی روحيه و عشق زمينی به خاک بود؛ به کوه ها و دره های «روملی»، و دشت های گشوده آناتولی. اينها همه آنچه هايي بودند که او به خاطرشان جنگيده بود و اکنون می رفت تا جنگی ديگر را بخاطرشان آغاز کند. اين حس را قبل از هر چيز شناخت وجود مردانی که با او جنگيده بودند استحکام می بخشيد. کمال نسبت به مردم ترک دارای توهم نبود. می دانست که آنها محافظه کار، تقدير گرا، خيره سر، و از لحاظ ذهن و دست زدن به عمل بسيار کند هستند. اما در عين حال می دانست که آن ها مردمانی سخت کوش، صبور و پر تحمل اند. و، در عين حال، نژادی از جنگندگان بی رحم در نبرد هستند که چشم به انتظار رهبری نشسته اند تا به دستور او جان خويش را قربانی کنند. دهقانان آناتولی مورد فراموشی و حتی نفرت رهبران عثمانی خود بودند. اما در عين حال هم آن ها ستون فقرات امپراتوری محسوب می شدند. و اکنون کمال و دوستانش نيز برای نجات هر آنچه از امپراتوری باقی مانده بود چشم به آن ها داشتند. چيزی غريزی در درون کمال به او می گفت که هنوز می توان به شعله ور کردن آتشی که در درون اين مردمان سو سو می زد اميدوار بود؛ تا آن ها به دفاع از خاکی برخيزند که مالکيت ميراثی آن نوعی کيفيت نيمه مقدس داشت. آنها آحاد ملتی بودند که، پس از شش قرن امپراتوری، هنوز به خود مغرور بوده و خويش را مستقل و آزاد می ديدند. اما در ظاهر از جنگ خسته شده و روحيهء خويش را از دست داده بودند. آنگونه که گفته می شد خدا نيز قادر به حرکت دادن مجددشان نيست. و پرسش اين بود که آيا اکنون مصطفی کمال می تواند اميدوار باشد که کاری را که از عهده خداوند متعال هم برنمی آمد با موفقيت به پايان رساند؟
|
|
|